|
دوستان
تنهایی پر هیاهو
سیناپس هایتان چطورن؟ خوابگرد هفتان خیلی دور خیلی نزدیک زیتون منیرو روانی پور ماسک میرزا پیکوفسکی خورشید خانم قصه های عامه پسند انگار نه انگار افرا و پاییز خلوت لیلا کتابلاگ تب 40 درجه یوسف علیخانی امید معماریان ژولین سیفعلی مراد آورا سیامشق های یک مالی داروگ آوات و هیوا داریوش کبیر عباس معروفی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه رد پای خیس باران لانگ شات آفتاب برگردان گمشده در بزرگراه شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
13 اردیبهشت 1387
نشسته بود توی کلاس، طبقه ی سوم کالج، سقف اریب شیروانی چوبی اش را دوست داشت با پنجره های کوچکی که رو به حیاط سنگفرش شده باز می شد. باران از صبح یک سره می بارید. اما هوا آنقدرها هم سرد نبود، نه مثل هفته های گذشته. بچه های کالج می گفتند روح یک دانشجو توی این طبقه دائم در رفت و آمد است. باورش که نمی شد اما بعضی وقت ها دوست داشت باور کند، هیجان هم گاهی بد نبود.
فیصل روبرویش نشست. عرب سیه چرده با بازوهای عضله ایی و قد بلند، با چشم های سیاه و ابروهای پرپشت مشکی، نگاهش روی پایین تنه ی دخترها همیشه چند ثانیه ایی می ماند. روزهایی که لباس های یقه باز می پوشید از زیر نگاه فیصل در می رفت. روز اولی که کنار دست فیصل نشسته بود را خوب یادش بود، فیصل همانطور زل زده بود توی چشم هایش ، پرسیده بود: اسمت چیه؟ و بعد پرسیده بود: معنی اسمت چیه؟ وقتی گفته بود اسمش اسم یک گل است، فیصل نگاهی به سرتا پایش انداخته بود و گفته بود: خودت هم مثل گلی. دیگر نتوانسته بود از زیر نگاهش در برود. تا آخر کلاس نتوانسته بود سرش را بالا بیاورد. نگاه فیصل بد جور لنگر می انداخت روی تنش. روزهای اول تعجب می کرد از دیدن عرب ها.حالا نه اما، عادت کرده بود، عرب های سوریه و کویت چهره های دوست داشتنی تری داشتند تا عرب های عربستان، فیصل دیگر نوبر همه اشان بود. می شد از سر ووضعشان حدس زد که پشتشان به کدام چاه نفت در عربستان یا قطر و بحرین و عمان گرم است. بوی ادکلن های گران قیمتشان که توی راهرو می پیچید یا برق ساعت های مارک دارشان همیشه متمایزشان می کرد از بقیه پسرهای کالج. دیروز که آنا ( معلم کلاس) نقشه ی جهان را برایشان آورده بود به آنا گفته بود آنجایی که نوشته شده « Gulf» باید «Persian Gulf» باشد. آنا تعجب کرده بود. امروز قبل از کلاس توانسته بود یک مقاله راجع به خلیج فارس پیدا کند و تاریخچه فارس بودنش را به آنا ثابت کند. آنا استقبال کرده بود و تشکر. حالا سر کلاس، توی کتاب، یک نقشه ی جهان بود و اسامی مختلفی که کنارش نوشته شده بود و بچه ها باید حدس می زدند که کدام کشور کجای جهان است. به « خلیج فارس» که رسیدند خوشحال شد از اینکه حداقل توی این کتاب که اتفاقا جدید هم چاپ شده بود اسم خلیج را درست نوشته بودند. آنا به کلمه خلیج فارس که رسید رو به من لبخند زد. بچه ها خلیج فارس را روی نقشه پیدا کردند و فیصل زیر زیرکی نگاهی بهش انداخت و بلند گفت: البته الان خلیج عربه. سخت توانست خشم نگاهش را با لبخند مهار کند، رو به بچه های کلاس گفت: خلیج فارس همیشه بوده و هست. فیصل گفت: نه خلیج عرب. آنا خندید و گفت: اوه شماها سر این مسئله... فیصل توی حرفش دوید، کاری که عرب ها به راحتی انجام می دادند، گفت: می دونم قدیم ها خلیج فارس بوده اما الان خلیج عربه. به چشم های فیصل خیره شد، می دانست فیصل دنبال نقطه ضعف می گردد، رو نداد، بلند گفت: بهتره یه کمی اطلاعاتت را بیشتر کنی. بچه ها خندیدند. آنا گفت: بچه ها، این فقط اسمه، اسم یک دریا. و درس را ادامه داد. فکر کرد این فقط یک اسم نیست. نه اسم یک دریا. نتوانست چیزی بگوید. بحث کردن فایده نداشت. فیصل هنوز داشت زیرزیرکی نگاهش می کرد. فقط لبخند زد. کلاس که تمام شد، فیصل باز بلند گفت: خلیج عرب. و خندید. رو به فیصل خندید و توی دلش گفت: جواب ابلهان خاموشی است. سی ام آپریل - خوابگاه پونه n یادداشتها (9)
26 فروردین 1387
توی آشپزخانه دست به کمر ایستادم. برای هر شش اتاق یک آشپزخانه. دور تا دور کمد و کشو که روی هر کدام شماره اتاق نوشته شده و یک میز و چهارصندلی وسط آشپزخانه.بدون راه آب برای شستن کف آشپزخانه، چطور ممکن است آخر!
دو سینک ظرفشویی و دو گاز برقی،یک مایکروفر. سینک ظرفشویی که پر از ظرف های نشسته است بدجور اعصابم را خورد کرده. کاترین پیشنهاد کرده همه را توی یک کیسه بریزم و بگذارم دم در اتاق هایشان. می دانم خیلی از ظرف های کثیفی که توی سینک است مال پسر نوجوان ترکی است که بی نهایت بی مسولیت است. نصفه شب ها توی راهرو بلند بلند حرف می زند و در را محکم می بندد وظرف هایش را هم که اصلا دوست ندارد بشورد. هنوز آنقدر جرات ندارم تا کاری را کاترین گفته انجام بدهم. اما خب هرجور شده باید جراتش را پیدا کنم. چند روزی بود که از راه کالج می آمدم خوابگاه،صبح می رفتم وعصر با هزار بدبختی برمی گشتم. بعد از چهار روز هنوز راه برگشت را گم می کردم. نه جهت یابی خوبی دارم نه به عمرم از نقشه استفاده کرده ام. شانس آوردم کمبریج شهر کوچکی است و خوابگاه ما نزدیک مرکز شهر است و می شود راحت پیدایش کرد.خلاصه بدجور حوصله ام سر رفته بود. کمی روی میز غذاخوری را تمیز کردم و سعی کردم برفک های توی فریزر را پاک کنم تا در فریزر بسته شود که خدا را شکر شد. یک لیوان چای برای خودم ریختم و کنار پنجره ایستادم ، پنجره آشپزخانه مشرف به حیاط کوچکی است که بچه ها در آن دوچرخه هایشان را پارک می کنند. تمام اتاق ها و آشپزخانه های بلوک های دی و سی و بی مشرف به همین حیاط است. آشپزخانه های بی پرده با لامپ های مهتابی، دانشجویانی که نشسته بودند دور هم و گپ می زدند، یکی داشت قلیان می کشید، یکی داشت آشپزی می کرد، چند نفری مثل من هی می آمدند دم پنجره و برمی گشتند.اما بهرحال همصحبتی داشتند. صدای در راهرو را که شنیدم فهمیدم یکی از همسایگانم در حال آمدن است.پسر از جلوی درآشپزخانه رد شد. چند دقیقه ایی گذشت و باز برگشت. سلام کرد و خودش را معرفی کرد. درکمدش را باز کرد،البته می دیدم که توی کابینتش چیزی ندارد،بعد در کمدش را بست. من همینطور داشتم نگاهش می کردم. باز سلام کرد و گفت من « ترکی» هستم. گفتم :من هم پونه گفت: از کجا؟ گفتم: ایران خدا را شکر اینجا احتیاجی نیست توضیح بدهم که ایران کجاست .با هرکسی حرف می زنم می گوید : خب از کدوم شهرایران؟ پسر گفت: من از عربستان سعودی اومدم دست دادیم. گفت : یک بار دیگر اسمت را می گویی؟ گفتم: پونه و بعد گفتم: با «پ» شروع می شه . پ واو نون هه پسر گفت: خب « ب» گفتم : نه « پ» پسرگفت: خب «ب» دیگه! دوزاریم کج بود انگار. گفت: من اسمم « ترکی» است. نمی دانم چطور یک عرب می تواند اسمش ترکی باشد، اما بهرحال بود و حتما ترکی در زبان عربی ... برای بار هزارم بود که داشتم خودم را معرفی می کردم و می گفتم از کجاآمده ام و آمدنم بهر چیست. و البته چند ماه می خواهم بمانم. ترکی با خوشحالی گفت: منهم می خواهم شش ماه دیگر بمانم. بعد مثل ما ایرانی ها گفت: خب کاری نداری؟ شانه بالا انداختم. ترکی رفت. برگشتم و به آشپزخانه روبه روییم نگاه انداختم. چند دختر و پسر دور میز نشسته بودند و غش غش می خندیدند. کمبریج-19 فروردین 87 پونه n یادداشتها (14) |
|||||