دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

13 اردیبهشت 1387
نشسته بود توی کلاس، طبقه ی سوم کالج، سقف اریب شیروانی چوبی اش را دوست داشت با پنجره های کوچکی که رو به حیاط سنگفرش شده باز می شد. باران از صبح یک سره می بارید. اما هوا آنقدرها هم سرد نبود، نه مثل هفته های گذشته. بچه های کالج می گفتند روح یک دانشجو توی این طبقه دائم در رفت و آمد است. باورش که نمی شد اما بعضی وقت ها دوست داشت باور کند، هیجان هم گاهی بد نبود.
فیصل روبرویش نشست. عرب سیه چرده با بازوهای عضله ایی و قد بلند، با چشم های سیاه و ابروهای پرپشت مشکی، نگاهش روی پایین تنه ی دخترها همیشه چند ثانیه ایی می ماند. روزهایی که لباس های یقه باز می پوشید از زیر نگاه فیصل در می رفت. روز اولی که کنار دست فیصل نشسته بود را خوب یادش بود، فیصل همانطور زل زده بود توی چشم هایش ، پرسیده بود: اسمت چیه؟ و بعد پرسیده بود: معنی اسمت چیه؟ وقتی گفته بود اسمش اسم یک گل است، فیصل نگاهی به سرتا پایش انداخته بود و گفته بود: خودت هم مثل گلی.
دیگر نتوانسته بود از زیر نگاهش در برود. تا آخر کلاس نتوانسته بود سرش را بالا بیاورد. نگاه فیصل بد جور لنگر می انداخت روی تنش.
روزهای اول تعجب می کرد از دیدن عرب ها.حالا نه اما، عادت کرده بود، عرب های سوریه و کویت چهره های دوست داشتنی تری داشتند تا عرب های عربستان، فیصل دیگر نوبر همه اشان بود. می شد از سر ووضعشان حدس زد که پشتشان به کدام چاه نفت در عربستان یا قطر و بحرین و عمان گرم است. بوی ادکلن های گران قیمتشان که توی راهرو می پیچید یا برق ساعت های مارک دارشان همیشه متمایزشان می کرد از بقیه پسرهای کالج.
دیروز که آنا ( معلم کلاس) نقشه ی جهان را برایشان آورده بود به آنا گفته بود آنجایی که نوشته شده « Gulf» باید «Persian Gulf» باشد. آنا تعجب کرده بود. امروز قبل از کلاس توانسته بود یک مقاله راجع به خلیج فارس پیدا کند و تاریخچه فارس بودنش را به آنا ثابت کند. آنا استقبال کرده بود و تشکر. حالا سر کلاس، توی کتاب، یک نقشه ی جهان بود و اسامی مختلفی که کنارش نوشته شده بود و بچه ها باید حدس می زدند که کدام کشور کجای جهان است. به « خلیج فارس» که رسیدند خوشحال شد از اینکه حداقل توی این کتاب که اتفاقا جدید هم چاپ شده بود اسم خلیج را درست نوشته بودند.
آنا به کلمه خلیج فارس که رسید رو به من لبخند زد. بچه ها خلیج فارس را روی نقشه پیدا کردند و فیصل زیر زیرکی نگاهی بهش انداخت و بلند گفت: البته الان خلیج عربه.
سخت توانست خشم نگاهش را با لبخند مهار کند، رو به بچه های کلاس گفت: خلیج فارس همیشه بوده و هست.
فیصل گفت: نه خلیج عرب.
آنا خندید و گفت: اوه شماها سر این مسئله...
فیصل توی حرفش دوید، کاری که عرب ها به راحتی انجام می دادند، گفت: می دونم قدیم ها خلیج فارس بوده اما الان خلیج عربه.
به چشم های فیصل خیره شد، می دانست فیصل دنبال نقطه ضعف می گردد، رو نداد، بلند گفت: بهتره یه کمی اطلاعاتت را بیشتر کنی.
بچه ها خندیدند. آنا گفت: بچه ها، این فقط اسمه، اسم یک دریا.
و درس را ادامه داد. فکر کرد این فقط یک اسم نیست. نه اسم یک دریا. نتوانست چیزی بگوید. بحث کردن فایده نداشت. فیصل هنوز داشت زیرزیرکی نگاهش می کرد. فقط لبخند زد. کلاس که تمام شد، فیصل باز بلند گفت: خلیج عرب. و خندید. رو به فیصل خندید و توی دلش گفت: جواب ابلهان خاموشی است. سی ام آپریل - خوابگاه

پونه n یادداشتها (9)


26 فروردین 1387
توی آشپزخانه دست به کمر ایستادم. برای هر شش اتاق یک آشپزخانه. دور تا دور کمد و کشو که روی هر کدام شماره اتاق نوشته شده و یک میز و چهارصندلی وسط آشپزخانه.بدون راه آب برای شستن کف آشپزخانه، چطور ممکن است آخر!
دو سینک ظرفشویی و دو گاز برقی،یک مایکروفر.
سینک ظرفشویی که پر از ظرف های نشسته است بدجور اعصابم را خورد کرده. کاترین پیشنهاد کرده همه را توی یک کیسه بریزم و بگذارم دم در اتاق هایشان. می دانم خیلی از ظرف های کثیفی که توی سینک است مال پسر نوجوان ترکی است که بی نهایت بی مسولیت است. نصفه شب ها توی راهرو بلند بلند حرف می زند و در را محکم می بندد وظرف هایش را هم که اصلا دوست ندارد بشورد.
هنوز آنقدر جرات ندارم تا کاری را کاترین گفته انجام بدهم. اما خب هرجور شده باید جراتش را پیدا کنم.
چند روزی بود که از راه کالج می آمدم خوابگاه،صبح می رفتم وعصر با هزار بدبختی برمی گشتم. بعد از چهار روز هنوز راه برگشت را گم می کردم. نه جهت یابی خوبی دارم نه به عمرم از نقشه استفاده کرده ام. شانس آوردم کمبریج شهر کوچکی است و خوابگاه ما نزدیک مرکز شهر است و می شود راحت پیدایش کرد.خلاصه بدجور حوصله ام سر رفته بود. کمی روی میز غذاخوری را تمیز کردم و سعی کردم برفک های توی فریزر را پاک کنم تا در فریزر بسته شود که خدا را شکر شد. یک لیوان چای برای خودم ریختم و کنار پنجره ایستادم ، پنجره آشپزخانه مشرف به حیاط کوچکی است که بچه ها در آن دوچرخه هایشان را پارک می کنند. تمام اتاق ها و آشپزخانه های بلوک های دی و سی و بی مشرف به همین حیاط است. آشپزخانه های بی پرده با لامپ های مهتابی، دانشجویانی که نشسته بودند دور هم و گپ می زدند، یکی داشت قلیان می کشید، یکی داشت آشپزی می کرد، چند نفری مثل من هی می آمدند دم پنجره و برمی گشتند.اما بهرحال همصحبتی داشتند.
صدای در راهرو را که شنیدم فهمیدم یکی از همسایگانم در حال آمدن است.پسر از جلوی درآشپزخانه رد شد. چند دقیقه ایی گذشت و باز برگشت. سلام کرد و خودش را معرفی کرد. درکمدش را باز کرد،البته می دیدم که توی کابینتش چیزی ندارد،بعد در کمدش را بست. من همینطور داشتم نگاهش می کردم. باز سلام کرد و گفت من « ترکی» هستم. گفتم :من هم پونه
گفت: از کجا؟
گفتم: ایران
خدا را شکر اینجا احتیاجی نیست توضیح بدهم که ایران کجاست .با هرکسی حرف می زنم می گوید : خب از کدوم شهرایران؟
پسر گفت: من از عربستان سعودی اومدم
دست دادیم.
گفت : یک بار دیگر اسمت را می گویی؟
گفتم: پونه
و بعد گفتم: با «پ» شروع می شه . پ واو نون هه
پسر گفت: خب « ب»
گفتم : نه « پ»
پسرگفت: خب «ب» دیگه!
دوزاریم کج بود انگار.
گفت: من اسمم « ترکی» است.
نمی دانم چطور یک عرب می تواند اسمش ترکی باشد، اما بهرحال بود و حتما ترکی در زبان عربی ...
برای بار هزارم بود که داشتم خودم را معرفی می کردم و می گفتم از کجاآمده ام و آمدنم بهر چیست. و البته چند ماه می خواهم بمانم.
ترکی با خوشحالی گفت: منهم می خواهم شش ماه دیگر بمانم.
بعد مثل ما ایرانی ها گفت: خب کاری نداری؟
شانه بالا انداختم. ترکی رفت. برگشتم و به آشپزخانه روبه روییم نگاه انداختم. چند دختر و پسر دور میز نشسته بودند و غش غش می خندیدند. کمبریج-19 فروردین 87


پونه n یادداشتها (14)