دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

20 دی 1382
پدرم متولد مسجد سليمان است

همون روزیکه بارون میامد رفتم داروخانه، گفتم: ببخشید آقا جعبه کمکهای اولیه دارید؟ گفت: بله خانوم کوچیک یا بزرگ؟. گفتم: ببینم چی توش هست؟ گفت: خانوم توش خالیه. من چند لحظه ای نگاهش کردم گفتم: بله؟ گفت: باید به سلیقه خودتون اونو بچینید. فکر کردم مگه دکور اتاقه!!! گفتم باشه حالا جعبه اش را بیار...  اخه روز قبلش یه دوستی برام یه نامه الکترونیکی زده بود که بعد از زلزله یعنی اگه نمردیم و دزدیده نشدیم و زیر آوار چند روزی معطل نشدیم و دچار خفگی با گاز نشدیم وبهمون تجاوز نشدو زیر دست و پا له نشدیم...چه کارهایی میتونیم بکنیم . خب منهم فکر کردم اولین چیز یه جعبه کمکهای اولیه است. البته به هر کسی گفتم به ریشم خندید و گفت: ایشالا که نمیاد( زلزله رامیگفتن) منهم تصمیم گرفتم که عیدی به همه دوستهام یه جعبه کمکهای اولیه بدم( البته پر) .
 
پدرم متولد مسجد سلیمان است.
 سال 76 برای دیدن خانواده پدری به اهواز رفتم. بقولی برای یافتن هویت گمشده. خانواده پدرم در « ایذه» و « دهدز» ساکن بودند و من با پسر عمویم که ساکن اهواز بود، عید سال 76 را در کنار آنها گذراندیم.از اهواز به ایذه حدود سه تا چهار ساعت راه در جاده ای کمابیش کوه و گردنه و از ایذه به دهدز حدود یک ساعت . ایذه در 200 کیلومتری شمال شرق اهواز است. به گفته مردم محلی آنجا، نخستین بار پارسها در ایذه که « انشان» یا « آنزان» نامیده میشد اقامت کردند،حکومت ایلامیان( عیلامیان) در آنجا تاسیس شده است. باورتان میشود که آنها هنوز به خورشید قسم میخورند؟ میگویند این قسم ها بازمانده آیین میترایسم است. برای رفتن به ایذه از جاده رامهرمز رد شدیم. محصولات کشاورزی آنجا باقالی و برنج و گندم و جو است بصورت دیم. کوه گچ هم دارند به اسم « پاگچی». جاده کوهستانی بود، از روستاهای «کم توله»، « دشت نا» و « رود زرد» رد شدیم و از شهرستان باغ ملک. برنج این شهرستان به « عنبر بو» معروف است .برنجی که من هر کاری که کردم در تهران به آن خوش مزگی نشد که نشد. کشاورزی به صورت دیم است؛ و مردم میگفتند که این محصولات کفاف خرج و مخارج زندگیشان را نمیدهد برای همین جوانها به شهرهای بزرگ و یا کشورهای عربی کوچ کرده اند برای کسب در آمد. به ایذه که رسیدم فکر کردم اینجا همان جاییست که ادعا میکنم دوستش دارم اینجا قسمتی از وطن من است، هوای خوش بهار و کوهای زاگرس و آن طبیعت بکر و مردم خونگرم دل هر ایران دوستی را سر شوق میاورد. مردم ایذه مردم تعصبی هستند، آنها روی نژاد و زبان و خاکشان تعصب دارند. من مهمان یکی از همین مردم خوب سرزمینم بودم که با عشق و با عشق و با عشق از ایران میگفت از فرهنگش از تاریخش از همه چیز آنقدر با عشق میگفت که تو محو آن کوهها و محو آن حرفها انگار صدای سم اسبهای ایل بختیاری را میشنیدی. حس میکردی که این خاک بوی دوهزار سالگی میدهد.
 ولی واقعیت را نمیشد کتمان کرد، این سرزمین هم مثل همه جای وطن من پوست انداخته بود و فقیر بود، روستا در پذیرش بافتهای جدید شهر نشینی مرددبود، کوچه پس کوچه ها پر بود از خانه ها ی بهم چسبیده که مملو از بچه بودند، بچه های سرزمین من. آن سالی که من آنجا بودم میگفتند جمعیت ایذه دویست هزار نفر است. میتوانید در آنجا آثار باستانی فراوانی ببینید، مثل « اشکفت سلمان» و« کول فّره» و« در خُنگ اژدر» و سنگ نوشته ها و آثار حک شده روی سنگ مربوط به دوره عیلامیها. میتوانید یک دنیا عشق را بدون هیچ منتی پذیرا باشید میتوانید در کمترین حد امکانات خوش باشید. میتوانید آنجا یک « ایرانی باشید».
من آنجا را خوب به خاطر دارم؛ شلوارهای دبیت و گیوه ملکی و کلاه خسروی، چوخا و شال و قبا. جووه و لچک و هوز ومینا..من آنجا زندگی کردم میان مردمش هرچند کوتاه. میشناسمش از کوههای بلندش از هوای دلپذیرش از مردمی که بی ادعا ایرانشان را دوست دارند، من آنجا را میشناسم از دستهای پینه بسته بی بی شیرین از نگاه مهربان عمو خیبر و عمه گلی ، از کوه قارونش از گردنه ُلقام گیرش از قله مُن گشت..از شیرهای سنگی وصدای زنگوله بزغاله ها...
نوشتم تا به یادگار و به حق نان ونمکی که آنجا خورده ام بدانند که شب و روز برایشان دعا میکنم تا انها هم به درد هموطنانم در بم  دچار نشوند، بدانند که دوستشان دارم، بدانند که اگر خودشان مراقب نباشند متاسفانه کسی نیست تا کمکشان کند. تا به امروز 36 بار ایذه و مسجد سلیمان لرزیده است، با پسر عمویم که صحبت  کردم گفت آنجا خیلی سرد است و باران میاید، گفت خانواده ها زیر تختهایی که تابستان در حیاط میگذارند رفته اند و پناه گرفتند...
 
 
 تکه هايی از يک شعر سروده کوروش کيانی قلعه سردی از کتاب « آنزان»
ای کهن ولايت باستانی ام
قهرمان سربلند داستانی ام
سينه ات پراز شعله های آتش است
سرزمين تو
مهد مردمی
مثل آرش است
مهد مردمی که خون سرخشان
روی دامن تو ريخته است
گرچه تارو پودت از
هم گسيخته است
وه! چه روزهای روشنی کنار ايل
با ترانه های ساده ای از اين قبيل
« گاگريوی ودی بلال» سروده ام
 و سالهای سال
پا برهنه همره بچه های « مال»
سنگلاخهای کوه را برای جستن
بوته ای « چويل» طی نموده ام...
آه شهر خفته ام
عقده های آتشين سينه را نگفته ام
آه مالمير، شهر با وقار من
پس چرا دختران سربلند ايل « کل » نميزنند؟
پس چرا دگر
مردمان روزگار عشق
بر دهل نميزنند؟
آه ای دلير مرمان که خفته ايد
مگر تفنگهايتان زنگ خورده است
يا غرور ايلتان سنگ خورده است
..
آه شبانان گله های نی لبک
عاشقان با نمک
پس چرا به گوشمان نميرسد
نغمه های دی بلالتان
آه ای مسافران  که اسب هايتان شيهه ميکشند
خوش به حالتان
 ای گوزنهای سر بلند جنگل تنوش
آی دختران شاد پيرهن «بنوش»
آی برزگر که دست پينه بسته ات
آبروی ايل ماست
عشق حق ماست
عشق حق ماست
( کتاب انزان - ص ۱۰۲ - ۱۳۷۴)
 

یادداشتها (21)



 

يادداشتها

من هم اگه جعبه پر کمکهای اوليه بخوام چيگار بايد بکنم ؟
سلام -- اينچنين است که ميگويی -- در اين واويلای جمهوری اسلامی خودمان بايد کلاهمان را بچسبيم ... ارزش انسانها در اين مملکت... چرا من می گويم ارزش انسانها در اين مملکت ...هنوز که اين عبارت در داخل جمهوری اسلامی جزو مفاهيم تعريف نشده است...پس بهتر است درد را بدانيم و از پی درمانش باشيم --(( بزن باران که دين خدا را دام کردند... شکار خلق و صيد خام کردند...بزن باران خدا بازيچه ای شد .. که با آن کسب ننگ ونام کردند ..)) اميدوارم خانه هيچ ايرانی نلرزد و برای شما و نزديکانتان در مسجد سليمان آرزوی سلامتی و بهروزی دارم --- پاينده و سرافراز باشيد...
سلام.... منم يه جعبه کمکهای اوليه ( البته پر) دارم .. ولی از بس زلزله نيومده به باندش دست بزنم پودر ميشه !!!!! .... تاريخ انقضای قرصها و پماداش هم مال ۶-۷ سال پيشه !!!! .... اطلاعات خوبی درباره ايذه به من دادی .... زلزله هم ۳۸ بار اومده .. موفق باشی
اميدوارم که هيچوقت بهش احتياج پيدا نکنی
شعت و متن يا بهتره بگم خاطرت خيلی زيبا بود. در مورد شهر ايذه و مردمش. از خدا ميخوام که اون اتافاق جای ديگه همچون ايذه روی نده که مردم تحملشو ندارن.
سلام دوست جون .........چه زيبا بود ......... عشق حق من ... عشق حق تو ... عشق حق ماست ...... هميشه پاینده و استوار ...........علی .............
خیلی جالب بود من عاشق اینجور سفرنامه هام .
امروز آبروی ايل چيه؟ به روز کردم.
خيلی جالب بود بخصوص جعبه کمک های اوليش
بامزه بود قسمت اول اما قسمت دوم رو افلاين ميخونم
چه روزگار تلخی شده...قصه ما قصه های اين جعبه های خالی
سلام حال شما کن پيدايی؟ به من هم سربزن خوش حال ميشم در پناه خدا
سلام...
از سيزده خوشم نمياد
اگه بخواد بياد و ببره که بی جعبه و با جعبه ميبره ، نميدونم. و اون بخش مجد سليمان ، چه ميکنن مردم اونجا ، چقدر سخته اين نگرانی و دربدری، بد مصب انگار وسط * گينه نو* داريم زندگی ميکنيم انقدر از اين بدبختی ها هست، و چقدر قشنگ گفت اون مرد که * عشق حق ماست * . پی نوشت : ميگن حق گرفتنيه البته!
کاش منم دوستت بودم و عيدی ميگرفتم(lool)... راستش در مورد قسمت دوم هم نمی دونم چی بگم. فقط متاس... هيچ چی . ولش کن . شاد باشی
کاش ميشد نوبت عشق به فردا فکنيم زندگی از سربگيريم ، دل به دريا فکنيم
.نمی دونم چی بگم... نوشته ات دلم را لرزاند.... وجودم تکان خورد و تپید دلم برای ایران... ایران... ایرانم... وطنم... سرزمینم... مادرم... وطنم مادر حقیقی من است... مادر مهربانی که حالا از زخمهایی که در روزگار پیری بر او می زنند نای نالیدن هم ندارد و همچنان در سکوت «دوست می دارد» فرزندان راستینش را..........
پونه جان سلام . متنی که در مورد ایذه نوشته بودید مرا خیلی تحت تاثیر قرار داد بخاطر اینکه من هم اصالتا اهل همان منطقه هستم و فعلا مقیم تهران ولی هرگز نمی توانم آنطور که شما نوشته بودید ایذه و مردمش را توصیف کنم . اگر آدرس ای ميل خود را به من بدهيد باعث خوشحالی ميشود .
دورد بیکران بر شما امیدوارم که سبز و شاد باشید و مطلب جالبی بود یا حق
درود بر شما من ایذه ای هستم و از این شهر برایتان می نویسم. از لطف و قلم پراحساس شما ممنون و سپاسگزارم. پیروز باشید
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/54

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: