|
دوستان
قصه های عامه پسند
ماسک هفتان گمشده در بزرگراه کابوس های فرا مدرن آورا کتابلاگ میرزا پیکوفسکی زیتون داروگ خوابگرد نوشته های پشت شیشه در بلاگفا نوشته های پشت شیشه میرزاقلمدون رد پای خیس باران تنهایی پر هیاهو انگار نه انگار خورشید خانم لانگ شات سیناپس هایتان چطورن؟ یوسف علیخانی آوات و هیوا خیلی دور خیلی نزدیک تب 40 درجه خلوت لیلا منیرو روانی پور عباس معروفی غلاف تمام فلزی افرا و پاییز آلیس در شگفتزار داریوش کبیر عرض حال شب نویس امید معماریان ژولین سیفعلی مراد Citizen of the world سیامشق های یک مالی آفتاب برگردان سارا فقیه نصیری هزار و یک روز پرستو آزادی ابد اتاق هشت کلید نوشته های پشت شیشه- دومی میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها جای برای هیچ کس پیمان ابدالی اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
20 دی 1382
پدرم متولد مسجد سليمان است
همون روزیکه بارون میامد رفتم داروخانه، گفتم: ببخشید آقا جعبه کمکهای اولیه دارید؟ گفت: بله خانوم کوچیک یا بزرگ؟. گفتم: ببینم چی توش هست؟ گفت: خانوم توش خالیه. من چند لحظه ای نگاهش کردم گفتم: بله؟ گفت: باید به سلیقه خودتون اونو بچینید. فکر کردم مگه دکور اتاقه!!! گفتم باشه حالا جعبه اش را بیار... اخه روز قبلش یه دوستی برام یه نامه الکترونیکی زده بود که بعد از زلزله یعنی اگه نمردیم و دزدیده نشدیم و زیر آوار چند روزی معطل نشدیم و دچار خفگی با گاز نشدیم وبهمون تجاوز نشدو زیر دست و پا له نشدیم...چه کارهایی میتونیم بکنیم . خب منهم فکر کردم اولین چیز یه جعبه کمکهای اولیه است. البته به هر کسی گفتم به ریشم خندید و گفت: ایشالا که نمیاد( زلزله رامیگفتن) منهم تصمیم گرفتم که عیدی به همه دوستهام یه جعبه کمکهای اولیه بدم( البته پر) .
يادداشتها
من هم اگه جعبه پر کمکهای اوليه بخوام چيگار بايد بکنم ؟ سلام -- اينچنين است که ميگويی -- در اين واويلای جمهوری اسلامی خودمان بايد کلاهمان را بچسبيم ... ارزش انسانها در اين مملکت... چرا من می گويم ارزش انسانها در اين مملکت ...هنوز که اين عبارت در داخل جمهوری اسلامی جزو مفاهيم تعريف نشده است...پس بهتر است درد را بدانيم و از پی درمانش باشيم --(( بزن باران که دين خدا را دام کردند... شکار خلق و صيد خام کردند...بزن باران خدا بازيچه ای شد .. که با آن کسب ننگ ونام کردند ..)) اميدوارم خانه هيچ ايرانی نلرزد و برای شما و نزديکانتان در مسجد سليمان آرزوی سلامتی و بهروزی دارم --- پاينده و سرافراز باشيد... سلام.... منم يه جعبه کمکهای اوليه ( البته پر) دارم .. ولی از بس زلزله نيومده به باندش دست بزنم پودر ميشه !!!!! .... تاريخ انقضای قرصها و پماداش هم مال ۶-۷ سال پيشه !!!! .... اطلاعات خوبی درباره ايذه به من دادی .... زلزله هم ۳۸ بار اومده .. موفق باشی اميدوارم که هيچوقت بهش احتياج پيدا نکنی شعت و متن يا بهتره بگم خاطرت خيلی زيبا بود. در مورد شهر ايذه و مردمش. از خدا ميخوام که اون اتافاق جای ديگه همچون ايذه روی نده که مردم تحملشو ندارن. سلام دوست جون .........چه زيبا بود ......... عشق حق من ... عشق حق تو ... عشق حق ماست ...... هميشه پاینده و استوار ...........علی ............. خیلی جالب بود من عاشق اینجور سفرنامه هام . امروز آبروی ايل چيه؟ به روز کردم. خيلی جالب بود بخصوص جعبه کمک های اوليش بامزه بود قسمت اول اما قسمت دوم رو افلاين ميخونم چه روزگار تلخی شده...قصه ما قصه های اين جعبه های خالی سلام حال شما کن پيدايی؟ به من هم سربزن خوش حال ميشم در پناه خدا سلام... از سيزده خوشم نمياد اگه بخواد بياد و ببره که بی جعبه و با جعبه ميبره ، نميدونم. و اون بخش مجد سليمان ، چه ميکنن مردم اونجا ، چقدر سخته اين نگرانی و دربدری، بد مصب انگار وسط * گينه نو* داريم زندگی ميکنيم انقدر از اين بدبختی ها هست، و چقدر قشنگ گفت اون مرد که * عشق حق ماست * . پی نوشت : ميگن حق گرفتنيه البته! کاش منم دوستت بودم و عيدی ميگرفتم(lool)... راستش در مورد قسمت دوم هم نمی دونم چی بگم. فقط متاس... هيچ چی . ولش کن . شاد باشی کاش ميشد نوبت عشق به فردا فکنيم زندگی از سربگيريم ، دل به دريا فکنيم .نمی دونم چی بگم... نوشته ات دلم را لرزاند.... وجودم تکان خورد و تپید دلم برای ایران... ایران... ایرانم... وطنم... سرزمینم... مادرم... وطنم مادر حقیقی من است... مادر مهربانی که حالا از زخمهایی که در روزگار پیری بر او می زنند نای نالیدن هم ندارد و همچنان در سکوت «دوست می دارد» فرزندان راستینش را.......... پونه جان سلام . متنی که در مورد ایذه نوشته بودید مرا خیلی تحت تاثیر قرار داد بخاطر اینکه من هم اصالتا اهل همان منطقه هستم و فعلا مقیم تهران ولی هرگز نمی توانم آنطور که شما نوشته بودید ایذه و مردمش را توصیف کنم . اگر آدرس ای ميل خود را به من بدهيد باعث خوشحالی ميشود . دورد بیکران بر شما امیدوارم که سبز و شاد باشید و مطلب جالبی بود یا حق درود بر شما من ایذه ای هستم و از این شهر برایتان می نویسم. از لطف و قلم پراحساس شما ممنون و سپاسگزارم. پیروز باشید
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/54
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||