« ساعت 5 بعد از ظهر روز جمعه است 11 مهر1382 توی تراس نشستم، آسمون کیپ تا کیپ گرفته و خاکستریه، صدای بوق ماشینها میادو شایان دوباره بهونه میگیره و دیکته نمینویسه، هوا خنک شده همونجوری که وسط مراد آرزو داریم بشه ولی هیچ وقت نمیشه. گلدونها بغل گوشم ردیف شدن، عطر یاس با بوی تریاک قاطی شده، همسایه عزیز صبح و ظهر و شب نمیشناسه. برگها در حال زرد شدن و سکوت عجیب روزجمعه. باز دارم تکرارمیکنم برای خودم تموم اتفاقهایی که سالهاست از من فاصله گرفته اما من بهشون چسبیدم. مادر جونم هم همینطوربود، خدا بیامرز، آنقدر به خاطراتش چسبید تا افسردگی گرفت و بعد فراموشی، آدمهایی را که نبودن یا مرده بودن را میدید و باهاشون حرف میزد، توی خونه اش نشسته بود و میگفت منو ببرین خونه ام، ما همه دورش بودیم و بازمیگفت:«من تنهام» من بهش میگفتم پس ما چی؟ مگه ما اینجا نیستیم؟ سرش را تکون میداد با اون موهاکی تنک مشکی اش که خودم براش رنگ میکردم، سرش را تکون میداد و مینشست همینجایی که من نشستم و به آسمون خیره میشد. باد میاد، شایان از ترس بابا نشسته یه گوشه و مثلا داره ریاضی میخونه، همونجوری که ماها میخوندیم؛ کتاب را باز میکردیم و یواشکی توی فکرمون میرفتیم توی رویاهای دست نیافتنی، میشدیم ملکه با لباس بلند سفید، میشدیم پری دریایی، فرشته ای با بالهای بزرگ. بابا داره راه میره، نوار پهن لاستیکی با صدای کمی زیر پایش میچرخه، داره غر میزنه که کباب ظهر سفت بوده که دیگه از این رستوران غذا نگیریم، وقتیراه میره و به روبه روخیره میشه، دوساعت تمون بدون حرف فقط از پنجره کنار دستش به آسمون زل میزنه، به شیروانی خونه ها به درختهای چناربه پرواز کلاغها. مامان گردوها روولو کرده توی ایوان تانمش خشک بشه. منم زل زدم به صفحه سفید دفتر خاطرات که حالا نصفش سیاه شده. وای شایان چقدر حرف میزنه: آن چیست که همه چیز توش جامیگیره؟!..»
سارا انتهای خودکار را گوشه لبش گذاشت و به دفترش نگاهی انداخت، موهای خرمائیش را پشت گوش داد وسرش را به پشتی بلند صندلی حصیری گذاشت، پا روی پا انداخت، دمپایی بزرگ ابری از پایش سر خورد و به زمین افتاد، به سقف خاکستری آسمان خیره شد و چشمهایش را بست:
« - درد داری؟ - آره. – بگو کجاهاست؟ - یه جایی همین حوالی. دستش را دور قلبش چرخاند. – عجیبه توکه از من هم سالمتری. خم شد دنبال چیزی روی زمین میگشت، چیزی که لابلای باغ بزرگ و گنجشکهای روی فرش گم شده بود،گلهای سرخ و گلبهی با برگهای سبزو زمینه شیری گلها، شکفته بودند در یک مستطیل رنگین. نگاهش تار شد و آهسته مه رقیقی انگاراطرافش را سفید کرد، گلهای قالی نور میشدند و پرندگان جان میگرفتند و پرواز میکردند. ماشین نقره ای رنگ در پیچ جاده پیچید، گردنه گدوک عجب دوغ معرکه ای!. – داریم راستی راستی میریم شمال ها! . پسر دنده را عوض کرد وبا یک دست فرمان را چرخاند، صدای موسیقی و خنده در هم آمیخت، ماشین در خم جاده گم شد. خورشید بالا آمده بود، رنگ اتاق عوض میشد. روبه روی آئینه که ایستاد نگاهی به طوق سیاه زیر چشم انداخت، خواست نفسی عمیق بکشد، دستش را روی قفسه سینه گذاشت، درد میکشید، از جایی دور، نه آنجا که دورتر.»
- عمّه، عمّه، سه نه تا؟ . سارا پرید، رنگها وصداها پس رفت و خورشید نورش را جمع کرد پشت ابرها. خیره به شایان نگاه کرد اما چیزی نمیدید، چیزی نمیشنید، شایان پا پی شد، پلک نمیزد و جواب نمیداد.
« امروز شنبه ابری و خاکستری، با صدای غارغار کلاغها و اخم مادر و کلاس زبان شروع شد. دیش خواب دیدم که عروسی کرده ام، چقدرهمه چیز شیرین و دوست داشتنی بود، پشت پلکهایم انگار خواب گرما داشت و مزه، مثل شیرینیهایی که تازه پخته ای. صبح که بیدار شدم و قیافه ام را در آئینه دیدم دوباره گریه کردم، ازهمان گریه ها ی بی صدایی که تنها سرشانه آدمها میلرزد و حتی چشمها و نوک دماغ آدم هم سرخ نمیشود. آسمان را که یکدست خاکستری دیدم فکر کردم عجب هواییست امروز برای عشق بازی و سایه خاکستری را پشت پلکهایم کشیدم و خطی مشکی توی چشمم. ساعتها اینگونه میگذرد، رسیدن به احساسهای ناخوشایند واقعی.»
سارا چرخی در اتاقش زد، با هر زنگ تلفن از جامیپرید و دوباره آرام میگرفت، دفتر جلد چرمی اش را از این دست به آن دست داد و از پنجره به آسمان زل زد، فکر کرد شده است همان چیزی که نمیخواست وباز به آسمان نگریست و در دلش گفت: خدایا این اتفاقی است که افتاده نه؟ نمیدونم تا کی و کجا و چرا ولی لابد شکل گرفتن روح یعنی افتادن همین اتفاقهای ساده و نه چندان دور از ذهن، به من گفتند نگو چرا؟ گفتند از خدا که نمیپرسند چرا؟، چون کار خدا چرا ندارد. چه حرفهای احمقانه ای. میپرسم و هزار بار می پرسم. پیشانیش را به پنجره چسباند، خنکای شیشه از پوستش میگذشت و حسی خوشایند را به استخوانش میرساند، چرخی زد و به سمت کتابخانه رفت و حافظ را برداشت، صدای مادرش را میشنید که با کسی صحبت میکرد، چشمهایش را بست و کتاب را روبرویش گرفتن و چیزی زیر لب گفت و کتاب را گشود.
« من عروس بی حجله و بی جشن. در همین هواها بود که اتفاق ممنوعه افتاد و حوا سیب را از درخت چید، سیب سرخ، و من خودم را به تو میچسباندم و آنقدر از بهشت آدمهای معمولی دور شدم که دیگر برگشتنی نبود. خودم را میسپارم به دست سنگینی رخوت آلود قرصهای خواب که اطراف را رنگ سفید میزند و جسم را سبک میکند و پلک را سنگین.»
سارا گونه های خیسش را با پشت دست خشک کرد، ناخنش را میجوید، بین کتابخانه و پنجره در رفت و آمد بود، ساقه درختها خودشان را از سنگینی برگها سبک میکردند: «به من گفتن تو مردی ، اما دروغ میگن، من میدونم، همین دیشب، همین دیشب اینجا بودی، بساط عرق را چیده بودیم روی میز، نور چراغها رو کم کرده بودیم من برات یه لقمه نون و کالباس گرفتم توخندیدی و گفتی : هیچ لقمه ای اندازه این تا حالا به من مزه نداده. من خندیدم و سرم را تکون دادم تو بهم نگاه کردی و گفتی :راست میگم به خدا. و دو تا چشمهای قهوه ای درشتت درست شده بود عین بچه ها، بچه هایی که اصرار دارن حرفشون درسته. آره تو دیشب اینجا بودی، ولی اونا نفهمیدن، میگن تو مردی ولی دروغ میگن.هی میان توی اتاق و منو نگاه میکنن که دارم کتاب میخونم میگن خوبی؟ منهم بهشون میخندم میگم : اینقدر مثل مریضا حال منو نپرسین. بعداز اتاق بیرون میرن .دیروز بارون اومد، هوا از صبح کیپ تا کیپ ابری بود، بوی خاک بلند شد، هوا هوای کوه رفتن بود و عدسی خوردن، هوای ترم اول دانشگاه و زل زدن به استاد و هیچی نفهمیدن، هوای عاشقی بود دیروز، هوای گریستن. توی این هوا به من میگن تو مردی، مگه میشه، من توی این هوا زنده شدم با تو.
یواشکی تسبیح را قایم کردم زیر بالش، شبها که منتظرم زنگ بزنی هی ذکر میگم ، گاهی اوقات خوابم میبره بعد فکر میکنم زنگ زدی و من خواب بودم، اونا مواظب من هستن، حتی می ترسن به تو فکر کنم، چیه این قرصا، مشت مشت میچپبونن توی دهنم، اما چه احساس خوبی داره ،یکجور رخوت شیرین...»
سارا آلبوم عکسهایش را از ته کمد بیرون کشید فکرکرد تمام ماجرا یک شوخی احمقانه بیشتر نبوده، یک شوخی به بهای از بین رفتن همه احساسش. باغچه های پر گل و کیکهای تولد ، استخر وکوه و لبهای خندان، زیر دستش ریز ریز میشد :
- بالاخره یه روزی باید این اتفاق میافتاد.
-....
- میگی چه کنم ، بابا منم میخوام زندگی کنم تو چسبیدی به یه مشت خاطره.
-...
– فکر کردی همه اون آدمهایی که یه روزی دورت بودن و حالا نیستن یه دقیقه هم به اون روزا فکر میکنن.
-....
- باز شروع نکن تو از اول هم میدونستی ما....
سارا پیش خودش گفت به چه چیزی باید اطمینان کرد؟ خندید، یک مشت مو از کنار گوشش پیش چشم آورد و نوک موهایش را نگاه کرد، چند تایی را با تیزی دندان کند، فقط میتوانست مطمئن باشد که مادرش همانی استکه هست و نه بیشتر. چراغ اتاق تا نیمه های شب روشن بود.
«یکشنبه . چه فرقی دارد چه ساعتی و چه روزی. هوا یخ، هوا سرد، هوا منصف. لبها خندان، چشمها براق، کاش در این شهر که حتی تک تک درختانش بوی تو را میدهد دیگر نمیماندم، میگریزم از خاطره ها از دلتنگی از هجوم یکباره تو که در بازی ذهنی ام میایی و میروی..چقدر از این کلمات در رنجم چقدر این کلمات من را آزار میدهد . می هراسم از دیدن و دل بستن و جداییی.»صدای زنگ تلفن به خودش آورد گوشی را که برداشت دوست قدیمی اش بود از آنسوی جهان، شادی دوری را به یاد آورد و بی دغدغه خندید، دوستش گفت : میخواهم برای زندگیم تصمیم بگیرم.سارا گفت : تو ماه هاست که میخواهی این کار را بکنی . حرف زدند. حرفهای دخترانه . سارا گوشی را که گذاشت فکر کرد: تصمیم برای زندگی؟ و شانه هایش را بالا انداخت.
نیمه های شب بیدارشد، دهانش تلخ و خشک بود، گونه هایش گر گرفته بود، عطر و خاطری دور در ذهنش جان میگرفت و گم میشد:«باغچه خانه دارآباداز هیاهوی کنجشکان یه لحظه آرام نداشت، نسیم خنک تابستان ساقه های ترد رزهای صورتی را آرام آرام تکان میداد. جلوی آئینه ایستاده بود، فرهاد به چهارچوب در تکیه داده بود، جلو آمد، دستش را دور کمرش حلقه کرد، گردنش را بوسید، از آئینه توی صورتش خندید، داغ شده بود، تمام وجودش میلرزید، فرهاد نگاهش کرد، همان نگاه با چشمهای درشت قهوه ای ، سرشاراز معصومیت و لذت، سرشار از دو حس متناقض، چقدر دوستش داشت...»از خواب بیدار شد خانه سر سبز دارآباد جلوی رویش میان مه سفید رقیقی گم میشد. چراغ رو میزی را روشن کرد پشت میزنشست ، بی قرار بود یکجور بیزاری و یاس در درونش موج میزد، قلم را از توی قلمدان چوبی روی میز برداشت: « تومرا بغل میکردی و میخوابیدی، ولی من بیدار میماندم به صورتت نگاه میکردم، به خط مورب چشمهای درشتت که بسته بود، به لبهای بر آمده و گوشتیت به دو خال قهوه ای رنگ گودی گردنت و به صورتت دست میکشیدم روی لبهایت، چشمهایت، مژه هایت و میبوسیدمت و پیش خودم فکر میکردم که باید تورا در ذهنم حک کنم....روزها به طرز ناراحت کننده ای به بطالت میگذرد، چقدر دلتنگم ..باید تمومش کنم ولی نه نمیدانم یعنی خدایا میشود...نه. باید این ماجرا جایی در وجودم تمام شود...کاش نیرویی بالاتر از نفرین کردن داشتم تا تمام عقده ها و ناراحتیهاو التماسهایم درونش حل شود...اما نه نفرین نه.» دفترش را به گوشه ای پرت کرد، روی تخت نشست، ملحفه گل و بته دار جا به جا چین خورده و از گوشه تخت بیرون زده بود، فکر کرد مردها هم با آنهمه ادعا نمیتوانند... فکر کرد نمیتوانند چی؟ سرش را لرزاند، گوشه لبش میلرزید، زیر پتو رفت ، گرمای پتو احاطه اش کرد، قرصها بی رمقش کرده بود، پلکهایش سنگین شد، پشت بوته گلهای رز صورتی پنهان شده بود، باغچه پر از صدای ولوله پرندگان بود.
پونه ابدالی- طرح اول 29/آذر/ 1382
بازنویسی 12 / دی / 1382
یادداشتها (9)