دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

9 دی 1382
هموطنم، ميدانم هيچ حوصله نداری!

 

 
 
روی تخت هتل پارسیان در شیراز نشستیم و نقشه ایران را روبرویمان گشودیم، انگشتهای باریک ولاغر بهارک روی شهرها میگشت،گفت: امسال رفتیم کیش واصفهان و شیراز... گفتم: سال دیگر که بیایی میرویم یزد و کرمان میرویم بم...
دست پاچه مانده ام که آیا بنویسم یا که نه!! گفتم زیاد نگو فقط نوشتم : شبهای کویر سرد است. گفتم نکند یک ماه دیگر یادت برود؟، شرمنده بودم ا زچیزی که هنوز فراموشش نکرده ام ، فراموشی؟ یادم هست یک شب از همان شبهای شورو فطور جوانییمان توی حیاط خانه فلامک با لیدا حرف میزدم، خودش میداند و یادش هست که چه میگفتیم یادم هست که گفت: فراموشی؟ نه هیچ وقت هیچ چیزی فراموش نمیشود. میدانم منظورش از هیچ چیز، یاد عزیزی بود که زمانی داشت و حالا....
ننوشتم، این چند روز فکرکردم همه نوشته اند و هیچ حوصله برای کسی نمانده.
ولی امروز دیگر نتوانستم، دلشوره داشتم، دلشوره! فکر کردم روستا ها چه شد؟ هیچ کس جوابی نداد فکرکردم فقط بم نبود فقط بروات نبود، روستاها چه شد؟ اما صدایم خشک و تلخ میپیچید و به من برمیگشت...گفتم بنویس پونه، چیز دیگری نداری باید بنویسی.
 کیست که این شبها بدون کابوس زلزله سر بر بالین نگذاشته باشد؟ کیست که زیر پتوی گرم رختخوابش برود و لحظه ای نیندیشد که.... چند روزی با خدا قهر بودم، از آن مدل قهرهایی که حرف هم میزنی ، توقع هم داری، اما قهری. انگشت تهدیدم را به سویش گرفتم و تکان تکان دادم و حرف زدم ، استدلالهای منطقی و غیر منطقیم را فقط گوشهای خدا میشنید، وبعد التماسهایم و اشکهایم و آخر شد خدایا مددی برسان، مردمم، تاریخم ، فرزندانم...خدایا!
دیدم همه شدند اعضای یک پیکر، دیدم سربازهای مو طلائی و چشم آبی که حتی زبان من را نمیدانستند با دارو و غذا و آب و نیروی انسانی رسیدند، دیدم مرزها شکسته شد، دلها یکی شد. وقتی کمک میکردی دیگر فکر نمیکردی دستی که کمک تورا تحویل میگیرد کیست. دیدم من و بسیجی و آخوند و سپاهی و هنرپیشه و ورزشکارو شاعرو هنرمند و کارگر و کارمند و بیکارو مجهول شده ایم اعضای یک پیکر.
 سیراب از این عشق و گریان از آن درد؛ باز دیدم این درد است که بر هر عشقی، بر هر ایثاری، بر هر محبتی سایه میاندازد و تو را وادار میکند که باز مرز بگذاری و طبقه بندی کنی و قضاوت...نفرت.
اخبار ضد ونقیض است دوستان... نوشته اند و خوانده اید..انسانهای زیادی بدون سرپرست شدند یا معلول یا بیکار، یادتان باشد که هر شهری که در این چند سال ویران شد آیا دوباره پا گرفت؟ ویرانه ها آبادان ، سیل زدگان گلستان، خانه های بیروح رودبار،خرمشهر..قزوین.... بم.
باز وادارمان کردند که مرز بگذاریم و قضاوت کنیم و ... افسوس که هیچ!
باز این درد را با خودمان میکشیم ، باز نگاهمان از چیزهایی تر میشودکه نه مرگ است نه زلزله که زندگی است و ....هیچ.
میخواهم بنویسم چرا و چرا وچرا؟؟؟ اما نمینویسم، از تنها حرف زدن و هیچ نشدن بیزارم. تمامش میکنم بایک جمله:
شبهای کویر سرد است ونگاههای زیادی به دستان ما که میتوانیم بدون واسطه کمکشان کنیم،فرزندی بپذیریم ، یاور خانواده ای باشیم ، کاری بجوییم ، عشقی بدهیم.. دانسته اییم که در این خاک تنها خودمانیم که باید دستهارا روی زانو بگذاریم ، بلند شویم رو به آسمان و بگوییم : یا خدا.
 
 
در تهران به بیمارستانهای شریعتی، میلاد، امام خمینی و محمدرسول الله بروید و برای بچه های بم کتاب و اسباب بازی ببرید
خبرنامه خوشحالی با تيتر فرشته مرگ و سال نو ميلادی به روز شد
http://goodnews.persianblog.com/
 

یادداشتها (10)



 

يادداشتها

سلام چه زيبا نوشتی و زيبا سرودی يکدلی و يکرنگی مردمی که در مصائب هميشه يار و ياور يکديگرند. ای کاش تا عافیت هست قدر يکديگر بدانيم. ای کاش تا قبل از اينکه فاجعه ای رخ دهد به فکر پيشگيری از آن باشيم. ديگر دلم طاقت مصيبتی ديگر ندارد.
شب...سکوت...کوير...غم...ماتم...چشم به راه...الان فقط ميشه به معرفت اين مردم نازيد...همين و همين
سلام...بم خواب آرام را از هر ايرانی ربود و اشک را بر گونه اش جاری ساخت ...........پاينده باشی
شب‌های کويد خلای سردند . من اين را خوب می دانم ... شاد باشی
پونه جان! شما که آپلود می کنی چونPing ميشه و من می فهمم . اسم وبلاگت در ليست به بالای آن مياد و من بی برو برگرد بهت سر می زنم. دختر خاله اين حرفها رو نزن. سر بزن چيه؟ قلمت شيواست. با احساسی و وبلاگت دوست داشتنی. فقط فکر کنم در قالبت قسمت متن نظر خواهی یک - زیادی می افته و اعداد منفی میشه نه؟ درست است که به رودلاگ ما لینک ندادی ولی خوب دیگه ما دلمون دریاست دختر خاله.
ای کاش اين يک دليها هميشه بود نه فقط در زمان مصيبت و بلا... ای کاش اين اهدا ها فقط براي آسودگي وجدانمان نبود. اي كاش هميشه به فكر گرسنه ها و بي سرپناه ها و بيكار ها و ... بوديم و هزاران اي كاش ديگر...
هميشه مردم تو رنجو سختی به داد هم رسيدن تو شاديها هم به فکر هم بودن. اما چه خوبه هميشه همينطور باشن يکرنگ يکدل. بدون هيچ ... اما بعدش مهمه که خيلی خوب بيان کردی. خدا خودش بزرگه و مردمش والا.
سلام پونه عزيز ...ممنون از مطلب زيبايت...
heyf heyf hich kar nakardim va baz dir shod!
پونه جان نوشته هايت براي من آموزنده اند. وقت شد بمن سربزن.
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/59

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: