دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

24 آبان 1382
خانه از شادي لبريز است

صبح بيدار ميشوم، در رختخواب معطل ميكنم..نميدانم چرا! بلند ميشوم، هوا آفتابي است با آسماني به رنگ فيروزه و ابرهاي قلمبه سفيد، چيزكي ميخورم، زياد خوابيده ام ، از در خانه بيرون ميزنم، براي پياده روي، زير نور آفتاب كه هستم، گرمايي خاص احاطه ام ميكند انگار ميان نوارهاي زريني قدم ميزنم، هوا طور خاصي است من را به ياد آسمان يخ زده بعد از يك روز برفي مياندازد، نفس ميكشم، نفسي عميق، لبخند ميزنم، راننده كاميوني چراغ ميزند، رد ميشوم، ميروم به بانك، پولي را كه جمع كرده ام به حساب ميريزم، ياد حرف پدرم ميافتم، /تا هفت سوراخ پول قايم كن/ راه ميافتم، همه راه ميروند گاهي تند و گاهي آهسته .از روي پل عابر كه رد ميشوم به آدمهايي نگاه ميكنم كه از زير پل با احتياط از لابلاي ماشينها ميگذرند، لحظه اي مي ايستم، دماوند پيداست، نفس ميكشم، غرور مرموزي درونم ريشه ميدواند و بزرگ ميشود، ميخندم، در دلم ، با خودم. راه ميروم، تويوتاي قرمزي كنار پايم مي ايستد، شيشه را پايين ميدهد ، نگاهم ميكند، نگاهش ميكنم، نميخندم، ميرود. ميرسم به شهر كتاب دوري ميزنم صداي عصار مي ايد با صدايش ميخوانم، /من مست وتو ديوانه/ كتابي كه ميخواهم نيست ، كتاب ديگري ميخرم، راه رفته را برميگردم، پياده رو وسيع است و با شمشادهاي بلندي احاطه شده، درختهاي چنار بالاي سرم زرد و نارنجي است ، پياده رو خلوت است ، ميترسم، به ياد صفحه حوادث روزنامه ها ميافتم، خنده ام ميگيرد، از كنار پيرمردي ميگذرم، زنگ مدرسه ها به صدا در ميايد، پسر بچه ها سوت ميزنند،به ياد مدرسه نميافتم،چيزهايي ميگويند، ميگذرم.
به خانه كه ميرسم،ميفهمم كه زياد راه رفته ام انگشتهاي پايم درد ميكند و رگهاي روي رانها ذوق ذوق ميكند، بي حوصله ام ، تلفن را ميكشم، گشتي در دنياي اينترنت، / اتم ، مجلس هفتم، زن ببرنما/ . كتاب تازه ام را ورق ميزنم، روزنامه را باز ميكنم/ دختر فراري، ايدز، جنگ، ترجمه هاي جديد كتابهايي از دوراس،وضعيت اسفباربنزين، زاغه ها، معتادها/ سرم به دوارن ميافتد.نور خورشيد روي تخت افتاده ،گرم ميشوم ، ميخوابم.
بيدار ميشوم، مادرم افطارميكند، پدرم با ظرف غذا و روزنامه ها ميايد، كلاهش را برميدارد، مي بوسمش، لپهايش نرم است، تيره است ، گرم است ، مادر تسبيح مياندازد، پدر آواز ميخواند،خانه از بوي پدر و نگاه مادر و عطر چاي پر ميشود، تلفن زنگ ميزند دوستي قديمي است از انور آبها صدايش را ميشنوم ، ميخندم ، صحبت ميكنيم ، حرفهاي دخترانه ، ميگويد ميخواهم براي زندگيم تصميم بگيرم، ميگويم ماه هاست كه همين حرف را ميزني، ميخندد، خدا حافظي ميكند.تلوزيون روشن است، شام ميپزم، چند نفر درعراق مرده اند و چند نفر در فلسطين و كسي نارنجكي در زمين ورزشي انداخته و سيل آمده و زلزله ميايد و طرحي را شوراي نگهبان رد ميكند و... آهنگي را زمزمه ميكنم،/ من مست وتو ديوانه../ خانه از صدا لبريز است صداي مادرم مي ايد، شام ميخوريم، چاي ميريزم، روي مبل راحتي مينشينم، عكسهاي توي قاب به من ميخندند،من كودكم در دستهاي برادرم، برادرم در دستهاي مادرم، پدرم با موهاي پر پشت و بازوهاي عضلاني، چشمهايم را ميبندم...صداي پدر ميايد، باز به خاطره اي تكراري در 30 سال پيش ميخندد، صداي مادرم رانميشنوم، ميدانم با هيجان بازبه همان خاطره گوش سپرده، به اتاقم ميايم، چراغ را روشن ميكنم ، دفتر خاطراتم را برميدارم، مينويسم : خانه از شادي لبريز است.

یادداشتها (17)



 

يادداشتها

خبر خبر بچه ها خبر ! همگي خبر !
ای کاش هميشه خانه ات لبريز شادی باشد . از روزمرگی بپرهيز ... ممنونم که به لحظات تنهايی من لطف داشتی مهربون !
سلام....وباز زندگی در گذر است.....چقدر زيبا وشيوا.......
باز آمدم از چشمه خواب ، کوزه تر در دستم///مرغانی می خواندند.نيلوفر وا ميشد.کوزه تر بشکستم،در بستم///و در ايوان به تماشای تو بنشستم...سلام دوست عزيز...دفعه اولمه اینجا میام...وبلاگه زیبایی داری...نوشته هاتو خوندم ، قشنگ بودن...تازه آپديت کردم اگه وقت کردی اون طرفا هم بیا///در پناه حق پايدار و مستدام باشی.
هميشه لبريز از شادی باشی...
سلام..... نميدونم شما هم اينجوری هستی يا نه .. ولی من روزمره گيهام تکراری شده !.... يه برنامه تکراری از صبح تا شب ! ... موفق باشی
سلام دوست جون . به اميد خدا چراغ خونت هميشه روشن باشه و خودت پايدار . خوش و خرم باشی . علی ..............
خونه محل امن منه. خونه راه اميد من به اون ور درهای ذهنمه. پونه موفق باشی. به مطلب هيچ وبلاگ سر بزن.
خوبه ، خيلی خوبه ، به شرطه اينکه مثل ديروز نبوده باشه و به فردا هم شباهتی نداشته باشه ... عاليه .
... ديگه داشت دلم می ترکيد. خيلی دلم تنگ بود برات. اين هم که نوشتی خوبه و روان و دلنشين. ادامه بده نازنينم.///
سلام ... و هيچ جا خانه پدری نميشود .... شاد باشی .
bahare
اميدوارم که خونتون هميشه وهميشه گرم باشه از وجودعزيزترينها ی تو وخودت.به خدا بهترين جا همين جاست.بيخود نيست که اينقدر سفت چسبيديم که.......
safar be khir bache janam!
خونتون هميشه گرم باشه عزيزم .... خوبی ... نيستی ...بهم سر نميزنی
سلام .. و اين گرمی ها به برکت حضور يه دختر مهربون و عاشق توی يه خونه ی پر مهر , رنگ شادی رو پر رنگ تر از هميشه به دل آدمهای اون خونه نشونده .. پونه جان اميدوارم هميشه شاد و سلامت و موفق باشی ..
هومن
روزهای جمعه خانه پدری کباب با من سفره با تو باز هم بقيه دير آمدند من هم سالهاست دير رسيده ام چرت کوتاه ،قهوه گرم، خنده بلند ... و آفتابی که هميشه ميتابد.
ّهميشه سبز باشي مثل بهار و خانه ات هميشه لبريز از شادي و دلت هميشه گرم و تنت هميشه سالم باشد
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/67

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: