|
دوستان
قصه های عامه پسند
عرض حال کابوس های فرا مدرن هفتان داروگ میرزا پیکوفسکی خلوت لیلا تب 40 درجه خوابگرد تنهایی پر هیاهو ژولین سیفعلی مراد منیرو روانی پور امید معماریان ماسک لانگ شات رد پای خیس باران گمشده در بزرگراه داریوش کبیر کتابلاگ افرا و پاییز نوشته های پشت شیشه در بلاگفا سیناپس هایتان چطورن؟ غلاف تمام فلزی زیتون نوشته های پشت شیشه خورشید خانم میرزاقلمدون یوسف علیخانی خیلی دور خیلی نزدیک Citizen of the world آوات و هیوا شب نویس انگار نه انگار عباس معروفی سیامشق های یک مالی آفتاب برگردان سارا فقیه نصیری هزار و یک روز آورا پرستو آزادی ابد اتاق هشت کلید نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها جای برای هیچ کس پیمان ابدالی اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
3 آبان 1382
يک داستان کوتاه «رخوت خوش بو»
يادداشتها
اين داستان حرف نداره ... فوق العاده است ، ۳مرتبه خوندمش ! بازم ازش سير نشدم !!! shimbala
behtar az in nemitoonesti ba jomalate samimie khodet in taoon siah ro tashrih koniشما از چيزی ناراحتی که با فونت به اين بزرگی نوشتی ؟ خيلی زيباست و تکاندهنده .ای کاش تمام سايه های سياه جايشان را به سپيدی و سبزی و آبی ميدادند تا زشتی و تاريکی از اين دنيای فانی رخت برميبست. ممنون از حضور پر مهرت باز هم منتظرم. خوب بود ! اما می توانست کوتاهتر باشد. خلاف خونه بوده که اونجا خونه نبوده سلام دوست خوبم ایران دخت...بالاخره بلاگم رو به روز کردم.... سه تا داستان کوتاه که شاید ربطی به هم نداشته باشن...شاید .....خوش حال مي شم بخوني و نظر بدی...فعلا..شاد و خوش..حق مثل سر بريدن با پنبه بود...دلنشين و گزنده. اين داستان بود يا واقعيت ؟ سلام..........حال عجيبی پيدا کردم......تکاندهنده بود سلام پونه...بسيار ممنونم که داستانک من رو خوندی....می دونم سياه بود...ولی توش اميد بود....در انتها پرواز و اوج هست...من به زنده گی احترام دارم اما از اين آدما دل بريدم....اعتماد مشکل منه...به هر حال در مورد فلاش بک های قسمت خاطرات با نظر تو موافق هستم...البته داستانک های من به نوعی دنباله دار هستن...يعنی بعضی از دلايل بريدن هايم را در گذشته گفته ام....اما همان طور که در انتهای داستان گفته ام شايد اين داستان ادامه داشته باشد...و در ادامه حتما آن فلاش بک ها را اضافه می کنم...بسيار ممنون...شاد و خوش..حق .... هنر فضا سازی ات معرکه است بونه .حان. درود دوست عزيز ... ممنونم که بهم سر زدی .. باهام در تماس باش حتما به کارهات لينک خواهم داد. شاداب و دلشاد باشی. تکان دهنده بود و گیرا و یه جورهایی هم آشنا. man chi begam vaghti hameh talkhi majara yek shab pisham neshasteh bood o ba sedaye khanandeh mahbobe hardoyeman zajeh mizad! سلام...لذت بردم اميدوارم قلمت هميشه شيوا و گيرا باشد...پاينده باشی خيلی خوب بود . زيبا و گيرا . با نثری قوی . موضوعی خوب داست و خوب پرداخته شده بود . روايت داستانی منطقی و جذاب بود و ... فکر کنم کافيه .و شاد باشی آمدم تشريف نداشتيد سلام دوست جون . به موضوع جالبی اشاره کردی . خدا هيچ کس رو به اين بلای خانمانسوز گرفتار نکنه . خوش و خرم باشی . علی ................ هومن
ای کاش خیلیهای دیگه این رو میخوندن خیلیهایی که میدونم با شنیدن نام قهرمان بیچاره قصه ات خاطرات متعفن و دودی سالهای نه چندان دورشان به سراغشون میاد و شاید به جای اینکه آرزو کنن علی رو توی تابوت ببنین یک لحظه کوچک یادشون بیاد آن روزها وقتی میرقصیدیم چقدر لذت میبردیم ....ضربه هايی که از اين چيزا به زندگیها می خوره خيلی بده . چون همه می دونن اینا جز خانمانسوزی چیزی به همراه نداره و باز هم میرن سراغش .
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/80
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||