دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

3 آبان 1382
يک داستان کوتاه «رخوت خوش بو»


یادم نميآيد كه دقيقا از چه زماني فضاي ميهمانيهاي خانگي كه سرشار از صداي ساز و تاس تخته نردها و خنده هاي سرمستانه و پايكوبيهاي شبانه بود، پر شد از دود عجيب و گيج كننده و سنگين آن چيز قهوه اي رنگي كه دود ميشد و دودش شيرين و تلخ و سنگين بود و انگار لابلاي تمام منافذ پوست آدم مينشست، يادم نيست كه از كي كت و شلوارهاي اتو كشيده و برق كفشها و دامنهاي كوتاه و رنگي جاي خودش را داد به پيژامه و شلوار كردي و كتاني و پيراهنهاي گل و گشاد، براي لم دادن و دراز كشيدن و سنگيني سر را به جائي تكيه دادن.
دست علي را ميكشيدم و وادارش ميكردم كه كنار من برقصد، علي با گامهاي كودكانه اش تند و تيز ميرفت زير صندلي و از آنجا به زير دامن خانمها خيره ميشد و ميخنديد.
"- بهش ميگن سناتوري! اون گنده ها كه دست بابامه." 
   من خودم را پشت در جمع ميكردم و از لابلاي دود غليظي كه به سر گيجه ام مي انداخت به دست پدر علي خيره ميشدم. علي تكه شاخه خشكي را از درخت ميكند و انجيرخشك شده سفتي سرش ميچسباند و اداي پدرش را در ميآورد و من را ميخنداند. انگار مبلها و صندليها فراموش ميشد، اتاقها پوشيده از مخده و آباژورهاي پايه كوتاه و مجمعهاي بزرگ پر از نبات و پولكي و گز و خرما و عسل و ملوديهاي شش و هشت كه بدنها را تاب ميداد شده بود آوازهاي سنتي كه درگوشه اي خفه ميخواند و گاه خاموش ميشد.
-" علي اون چيه؟ اوني كه مثل پودر كاكائو ميمونه ولي پررنگتر؟"  
 علي تكيه داده بود توي تاريكي و با ماشين جديدش مشغول بود و بدون آنكه سرش را بلند كند گفت
:" سوخته"   
 "- چي سوخته؟"
 من دست پاچه اطرافم را توي تاريكي پاييدم و دوباره از لاي در به پدرعلي نگريستم كه ميخنديد و چشمهاي مشكي اش ريز ميشد و اطرافش پر از چين و چروك، علي به من نگاهي كرد و ماشينش را روي حاشيه فرش گذاشت و بطرف من هل داد:
-" بيا بازي" من ماشين را سروته كردم و بطرفش هل دادم و خنديدم. 
-" ميدونم انگار آبش ميكنن و دوباره ميكشن."
من سوار ماشين شده بودم و در حاشيه پر گل فرش دور ميشدم.
مردها اوايل در حال نقض كردن كرده اشان بودند و ميگفتند براي تفريح است و گاه هفته اي يكبار و آنهم شب جمعه ها كه در دكان كاباره ها و رقاص خانه ها و ديسكوهايي كه من تنها شنيده بودمشان بسته شده بود و آن ماده قهوه اي رنگ خوشبو جاي همه آنها را ميگرفت و كسي چه ميدانست، كه اشكالي نداشت يك بست و دوبست آنهم تنها براي نشئگي شب تعطيل و كرخت شدن كه نه از جاني واكرها و ويسكيهاي آنچناني كه همه اش را همان تيله قهوه اي رنگ داغ انجام ميداد. و زنها غيض مي كردند و دماغهايشان را چين ميدادند و مي ترسيدند و عقب مينشستند و بچه ها منع شده بودند ا زديدنش و بوئيدنش كه انگار همه جا بود و ميچسبيد به تن، و همينطور شد كه پذيرائيهاي خالي شد از مهمانهايي كه ديگر تاب نشستن روي مبلهاي استيل دسته طلائي را نداشتند و فرم خانه تغيير ميكرد و آن سالنهاي خاموش با روكشهاي نخي سفيد روي مبلهايش ، شد جولانگاه بازيهاي كودكانه ما كه زير ميزها قايم ميشديم و لمس ميكرديم و مي بوسيديم وداغ ميشديم.
-" بالاخره تونستم يكي كش برم."             
 -" چطوري؟"
-" يه اسكن گذاشتم كف دست سلطان برام آورد."
-" تو ديوونه اي علي اگه بابام بفهمه.."
علي دستهايش را توي جيبش كرد و اين پا و آن پا شد و از لابلاي درز پرده نگاهي به داخل اتاق انداخت.
زنها به مردها پيوستند و خانمهاي دكتر و مهندس كه انگار از دماغ فيل افتاده بودند آهسته كنارمنقل ها ي بزرگ طلائي رنگ نشستند و با ناخن هاي لاك زده لوله وافور را ميگرفتند و فوت ميكردند و دود ميكردند و قورت ميدادند.
-" بابا ي تو كه كله اش تو يقهً زريه"
-" خفه شو"
-" ببين زنكه چه اشتهايي داره"
-" ميگم خفه شو عوضي".
و زنها سرديشان ميشد و چاي غليظ با نبات زعفراني ميخوردند و لم ميدادند و پاهاي خوش تراششان را روي هم مي انداختند و سيگارها را در چوب سيگاريهاي بلند وكوتاهشان ميگذاشتند و ميخنديدند.
و همين هفته اي يكبارها بود كه شد دو روز و سه روز هر روز و هر شب مهماني و حتي شبهاي جشن تولد ما و ما خجالت زده از ان بوي غليظي كه روزي عجيب بود و خوش و اكنون از درز در اتاق بيرون ميزد و انگار همه جا بود و به همه چيز انگار ميچسبيد و برافروخته مي شديم از ديدن آن مرد سبزه روي ريزه اي كه انگار هميشه خدا زير ناخنهايش پر از چربي روغن ماشين بود و هيچگاه هم درست حرف نميزد ويك ريز با آن دندانهاي زرد و بد رنگش ميخنديد و نرخ ميداد و نرخ ميگرفت و دكتر و مهندس و تاجر را عنتر خودش ميكرد، وچقدر دير فهميديم كه آن بسته هايي كه مياورد و نمي برد همان حبه هاي ريز ريز شده توي ظرف نقره اي پايه بلندي بود كه دود ميشد و خوش اخلاق مي كرد و بي خيال.
-" چي ميكشي؟"
-" سيگاري"
-" اه بابا تو هم پاك خل شديها"
-" از ترياك دردسرش كمتره"
-" تو از كجا ميدوني؟"
-" امتحانش كردم عزيز"
علي بلند قد شده بود و چهار شانه با چشمهاي ريز مشكي و صورت استخواني با سيگاري كه از گوشه لبهايش نمي افتاد.
و ما در همان اتاق ممنوعه مي نشستيم و روي خاكسترهاي توي منقل شكل درست مي كرديم و با فرچه خاكسترهاي روي تشكها را پاك ميكرديم و اداي بزرگترها را در مي آورديم، علي ساقي ميشد و من همان زني كه لاك داشت و بلند ميخنديد و عجب اشتهايي داشت.
روي تخت دراز ميكشم و به آن حاشيه پر از گل روي فرش فكر ميكنم و گلها انگار رشد ميكنند و بزرگ ميشوند و پرنده ها جان ميگيرند و من سوار ماشيني ميشوم كه بو ي ادكلنهاي مردانه ميدهد و بوي سيگار و بوي ترياك و دور ميشوم . چه رخوت خوش بويي دارد اين سايه سياه.
3/8/82
 

یادداشتها (21)



 

يادداشتها

اين داستان حرف نداره ... فوق العاده است ، ۳مرتبه خوندمش ! بازم ازش سير نشدم !!!
shimbala
behtar az in nemitoonesti ba jomalate samimie khodet in taoon siah ro tashrih koni
شما از چيزی ناراحتی که با فونت به اين بزرگی نوشتی ؟
خيلی زيباست و تکاندهنده .ای کاش تمام سايه های سياه جايشان را به سپيدی و سبزی و آبی ميدادند تا زشتی و تاريکی از اين دنيای فانی رخت برميبست. ممنون از حضور پر مهرت باز هم منتظرم.
خوب بود ! اما می توانست کوتاهتر باشد.
خلاف خونه بوده که اونجا خونه نبوده
سلام دوست خوبم ایران دخت...بالاخره بلاگم رو به روز کردم.... سه تا داستان کوتاه که شاید ربطی به هم نداشته باشن...شاید .....خوش حال مي شم بخوني و نظر بدی...فعلا..شاد و خوش..حق
مثل سر بريدن با پنبه بود...دلنشين و گزنده.
اين داستان بود يا واقعيت ؟
سلام..........حال عجيبی پيدا کردم......تکاندهنده بود
سلام پونه...بسيار ممنونم که داستانک من رو خوندی....می دونم سياه بود...ولی توش اميد بود....در انتها پرواز و اوج هست...من به زنده گی احترام دارم اما از اين آدما دل بريدم....اعتماد مشکل منه...به هر حال در مورد فلاش بک های قسمت خاطرات با نظر تو موافق هستم...البته داستانک های من به نوعی دنباله دار هستن...يعنی بعضی از دلايل بريدن هايم را در گذشته گفته ام....اما همان طور که در انتهای داستان گفته ام شايد اين داستان ادامه داشته باشد...و در ادامه حتما آن فلاش بک ها را اضافه می کنم...بسيار ممنون...شاد و خوش..حق
.... هنر فضا سازی ات معرکه است بونه .حان.
درود دوست عزيز ... ممنونم که بهم سر زدی .. باهام در تماس باش حتما به کارهات لينک خواهم داد. شاداب و دلشاد باشی.
تکان دهنده بود و گیرا و یه جورهایی هم آشنا.
man chi begam vaghti hameh talkhi majara yek shab pisham neshasteh bood o ba sedaye khanandeh mahbobe hardoyeman zajeh mizad!
سلام...لذت بردم اميدوارم قلمت هميشه شيوا و گيرا باشد...پاينده باشی
خيلی خوب بود . زيبا و گيرا . با نثری قوی . موضوعی خوب داست و خوب پرداخته شده بود . روايت داستانی منطقی و جذاب بود و ... فکر کنم کافيه .و شاد باشی
آمدم تشريف نداشتيد
سلام دوست جون . به موضوع جالبی اشاره کردی . خدا هيچ کس رو به اين بلای خانمانسوز گرفتار نکنه . خوش و خرم باشی . علی ................
هومن
ای کاش خیلیهای دیگه این رو میخوندن خیلیهایی که میدونم با شنیدن نام قهرمان بیچاره قصه ات خاطرات متعفن و دودی سالهای نه چندان دورشان به سراغشون میاد و شاید به جای اینکه آرزو کنن علی رو توی تابوت ببنین یک لحظه کوچک یادشون بیاد آن روزها وقتی میرقصیدیم چقدر لذت میبردیم ....
ضربه هايی که از اين چيزا به زندگیها می خوره خيلی بده . چون همه می دونن اینا جز خانمانسوزی چیزی به همراه نداره و باز هم میرن سراغش .
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/80

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: