مست و هوشيار
محتسب ، مستي به ره ديدو گريبانش گرفت
مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست
گفت:مستي،زان سبب افتان و خيزان مي روي
گفت:جرم راه رفتن نيست،ره هموار نيست
گفت :ميبايد تو را تا خانه قاضي برم
گفت:رو صبح آي،قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت: نزديك است والي را سراي ،آنجا شويم
گفت:والي از كجا در خانه خّمار نيست
گفت:تا داروغه را گوئيم ،در مسجد بخواب
گفت:مسجد خوابگاه مردم بد كار نيست
گفت:ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت:كار شرع،كار درهم و دينار نيست
گفت:از بهر غرامت،جامه ات بيرون كنم
گفت:پوسيده است جز نقشي ز پودو تار نيست
گفت:آگه نيستي كز سر در افتادت كلاه
گفت:در سر عقل بايد،بي كلاهي عار نيست
گفت:مي بسيار خوردي،زان چنين بيخود شدي
گفت:اي بيهوده گو،حرف كم و بسيار نيست
گفت:بايد حدّ زند هشيار مردم،مست را
گفت:هشياري بيار،اينجا كسي هشيار نيست
یادداشتها (3)