دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

24 اسفند 1381
انتظار


موهايش را با شانه اي چوبي به عقب كشيد،دستي بر رخ ونگاهي دريايي بر خودش، لبخند كم رنگي لبهاي خشكيده اش را درخشان كرد.
تنها با اولين روزنهَ خورشيد فردا ،لحظه انتظار، لحظه فراموشي تمامي تنهائيها،لحظه گريستنهاي بي صدا،لحظه هاي گذر حيض چشمان ناپاك،به پايان مي رسيد.
زن تكيه بر درگاه چوبي خانه اش داد،خانه ائي قدكشيده بر ترك دست و غمِ دل و موهاي سپيد.
ايستاد و ديگر بار درياي چشمهايش را به سياهي مخمل گونه آسمان پيشكش كرد.
چشمك ستارگان آن آخرين شامگاهِ تنهايي را با ناز مي خريد و با طنّازي پاسخ ميداد.
تمّناي لحظه ديدار در دلش گرمائي ديگر بار به عشقي داد كه سالها از ياد برده بود،بود يا نبود؟ ديگر حتي نمي دانست كه در دلش چه مي گذشته و چه مي گذرد،هر چقدر به پايان لحظهَ انتظار نزديكتر مي شد انگار كه هيچگاه انتظار نكشيده بود.
لحظه رسيدن وگپ زدن و زير طاق آسمان دوباره و دوباره تن به گرماي عشق سپردن،لحظه ديدار فرزند پدر نديده با پدر...
زن دل به خاطرات قديمي سپرد ، چشمها را از آسمان بر گرفت و زير لب ترانه اي قديمي را زمزمه كرد،هزارباره به سراغ آئينه رفت.
«شهابي دل آسمان را شكافت»
اولين روزنه هاي خورشيد، هزارباره و هميشگي زمرد سبز شهر را نوراني كرد.
زن دستها را سايباني كردبر دو تيله ابي چشمانش و نگاهش را بر روي جاده تيز كرد،وقدمي به عقب يا به جلو،لرزشي بر زانوانش افتاد،برگشت رو به عقب يا به جلو،دعائي را زير لب زمزمه كرد و نگاه از كوچهَ خاكي بر گرفت.
جمعيتي سياه پوش، مويه كنان ،جسد سوخته مردي غيب را در راهي خاكي بر در خانه زني تنها مي بردند.
«زندان گرگان به يكباره خاكستر شده بود»
دي ماه 1381


یادداشتها (2)



 

يادداشتها

سلام.ديگه حسابی داری به نويسنده می شی.اميدوارم سال نو خوب باشه
آوره و سرگردان وادي حيرت
سلام به سميرا عزيز و سلام به تمام دوستان گرامی من نمي دونم چرا بعضی از اين دختر خانوم ها و آقا پسرهای خوب و با معرفت از اينکه چرا ازدواج نمی کنيد؟ جواب درست حسابی نميدن ( شما می دونيد) از آنجايکه همه ما مي دونم خداوند بزرگ و مهربون همه ما را زوج آفريده ما اگه خوب دقت کنیم خدا همه جانداران روی زمین را زوج آفریده گل گياه پرندگان خزندگان چرندگان همه و همه که فکرش را می کنیم. تا کی ما می خوايم به اين شکل زندگی کنيم يعنی تنهايی فکر می کنيم تنها بودن خيلی خوبه نه بخدا سرتونو به درد نيارم تا بعد باز هم باهم صحبت مي کنيم اميدوارم که بتونم جواب درست حسابی از شما عزيزان بشنوم به اميد ديدار شما دوستان خوب و مهربون خودم
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/138

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: