چيزي به پايان تنهائيهايم نمانده
يار شرقي ام درراه است
همان خواهر مهاجر
مي رسد
براي بوسه عيد و نفس دوباره زمين
لابلاي زمستان پا در ركاب
مي رسد
و تنهائيها را باد خواهد برد
گريه هاي فروخورده از ياد خواهد رفت
مي رسد
با يك بغل حرف وخنده
دردو دلهاي دخترانه
نگاههاي خيس از دوباره پيش هم بودن
مي رسد
و عكسهاي روي ديوار خجالت زده پس مي كشند
براي گره زدن روياها با سبزه عيد ، ميرسد
براي شمارش دوباره ستارگان
براي بودن و باهم بودن
« كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زود تر چيزها را ببينيم
ببين ، عقربكهاي فّواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند.....(سهراب سپهري)»
تنها دوروز ديگر به پايان تنهائيهايم نمانده...
یادداشتها (3)