دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

7 اسفند 1381
وطن


در گذر روياها از ذهنش؛ تنها دماوند را مي ديد سر بر آسمان سائيده و بالابلند،آن هزارسالهً سفيد پوش، دماوند را ميديد كه بر گستره آسمان نيلگون تهران انگار كه بر همگان فخر مي فروخت.
زن چشمها را گشود رو به پنجره وتنها مخمل شب را ديد كه انگار تا ابد به سياهي مي زد، نامه
هاي هزار بارخوانده شده زير انگشتانش مي رقصيدند و كاغذها نامطمئن و گيج ميان دستهايش در آمد و رفت بودند.
زير دعاي مادر بزرگ و هراس پاشيدن آب براي دوباره آمدن، زن انگار كه خنكاي عطرآگين اب را بر صورتش حس مي كرد، لبخندي كم رنگ بر يادي دور لبانش را مزين كرد.
چشمها را بست و دل سپرد به هزارپارهً روياهايش كه با هر شهابي به نزديكي لمس يك آرزو مي رفت و بر ميگشت.
زن دل سپرد به خنده هاي شيرين عصرگاهي در كوچه پس كوچه هاي دريانو؛
آرامش غروبِ زمستان،
تفآل حافظ در شب يلدا،هيجان عيد و بوسه بارون بر تن زمين واز نو شكفته شدن؛
زن دل سپرد به گذر جوانيش در كنارپنجرهً رو به چناروكلاغ و آسمان؛
گذر ثانيه اي يك هواپيما وسوسوي ضعيف چراغي دور به معناي خداحافظ.
دل سپردن به شعر سهراب و ريز خنديدن زيرپتوهاي سنگين خانهَ پدري؛عطش بوسه و عشق ودلهره...گم شدن در شعف روياي جواني و...
ونزديك شدن به نقطه اي كه نه آرزوئي بود و نه رويائي،تنها رفتن بود و بس.
هجرت به دياري كه نه خواب ستارگانش تعبيري داشت نه صداي پرندگانش نغمه اي.
هجرت ،هجرت،هجرت...
زن چشمها را گشود و دل به تيرگي آسمان سپرد و ترانهَ اي دور،دورترازسياهي شب راانگاربه ياد مي آورد،انتظار بوديانبود؟انگار كه سالها را گم كرده بود،رفته بود يا نه؟انگارهيچگاه از زادگاهش دور نبود،انگار هيچ گاه تلخ و غريب وتنها نگريسته بود،انگارهيچ گاه عددها رااز روي تقويم گم نكرده بود.
زن در دل دل انتظاري شيرين،كورسوي رنگين شهري را در دوردست ديد،پنجرهً كوچك هواپيما كم كم تهران را قاب مي گرفت و زن دراظطراب ودلواپسي رسيدن ونرسيدن، صداي برخورد چرخهاي هواپيما و همهمهَ شيرين مسافران وگذراشكها رابرپوستش به يكباره به جان خريد.
انگار كه هيچ گاه نرفته بود.
پله هاي هواپيما را كه بسمت پائين رفت،چشم دوخت بر آسمان تهران،سجده برزمين زدوخاك وطن را بوسيد،موعد رسيدن و تازه شدن،عطش خاك و بارون،عطرياس و گذرنگاه مادربزرگ
همه يك جا دركنارش بود،هم اكنون در خانه بود.












یادداشتها (1)



 

يادداشتها

سلام.ديدي مي توني خوب بنويسي.واقعا نسبت به داستانهاي پيشين جهش خيلي خوبي بود.از تمثيلهاي خوبي استفاده كردي.فقط در جاهايي داستان را با شعر مخلوط كردي ــ كه اين كار ها در آثار ابراهيمي هم هست‌ ــ كه هنوز در ادبيات ما مرسوم نشده.موفق باشي.
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/141

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: