.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

4 مرداد 1383

یک پنج شنبه گرم تابستانی ساعت دو بعدازظهر، کافه ای در گوشه پایتخت و سه جوان عاشق، هر کسی بر راه خویش، هنرمند شاید، یا نه!
پسر سیگاری آتش می زند و با انگشتایش روی پاکت سیگار ریتم می گیرد، دختر سفید رو کنارش نشسته و بعد از رانندگی طولانی در ترافیک همت کافه گلاسه اش را خورده و با خیال راحت تکیه داده به صندلی و خودش را سپرده به خنکای باد پنکه سقفی. دیگری- دخترسبزه رو- مثل همیشه ناآرام، بلند می شود، می نشیند، چیزی می خواند و سیگاری می کشد، روی طول موج آن دو نیست.
دختر سفیدرو: اون آقاهه شبیه خانم بازهای زمان شاهه!!!
پسرزیر زیرکی نگاه می کند یا به عینه ، می گوید: این جور شخصیتها برات چه جوریه، ترحم برانگیز؟مکروه؟ خنده داریا...
دختر با گوشه روسری اش بازی می کند و بی آنکه نگاهش کند می گوید: دلم می خواد نگاشون کنم و ازخودم یه داستان مسخره بسازم از یه شکست عشقی.
پسر می گوید: شکست چقدر برات معنی می ده، احمقانه اس؟ فاجعه اس؟ یا...
دختر سبزه رو هنوز ناآرام سرمی گرداند و حواسش نیست، گاه بلند می شود و ازکافه بیرون می رود.
سفید رو می گوید: فاجعه درچهارده سالگی و احمقانه در بیست و هفت سالگی.
و قاشقش را می گرداند توی لیوان خالی.
- کاملا درسته، ولی دربیست و هفت سالگی پیش نمی آد، همان فاجعه چهارده سالگی است که توی بیست و هفت سالگی احمقانه بنظر می رسه.
و سیگار دیگه ای آتش می زند و جرعه ای آب یخ می نوشد.
- البته! به نظر می رسه، ولی خوب... نمی دونم.
دختر می گوید، همچنان سرش پایین است ولی اینبار، به سایه حرکت پنکه سفید روی چوبهای قرمز رنگ میز می نگرد.
- سفید رو، هرچیزی می تونه احمقانه باشه، می تونه فاجعه توی هرسنی و هر دورانی. بستگی داره چه جوری نگاش کنی . نه باد پرچم را تکون میده نه پرچمه که توی باد تکون می خوره، نگاه ماست که پرچم را رقصان توی باد نشون می ده.
سفید رو فکر می کند چه فاضلانه! بلند می گوید، تا پسر منظورش را دقیقا بیان کند؟. هردو برمی گردند روبه سبزه رو و دعوتش می کنند به بحث، چشمهای سبزه رو سیاه است و برق می زند، مثل همیشه.اما هنوز جای دیگریست و هنوز ناآرام انگار. پسر دستی میان پیوستگی ابرویش می کشد و تکیه می دهد، دود سیگار بالای سر میانه او و باد پنکه، پرپر می شود:
- یعنی اگه ما به اون پرچم که داره می رقصه نگاه نکنیم چه فرقی می کنه رقصیدنش. اصلا مهم نیست ، مثل اینکه نمی رقصه. وقتی ما نیستیم دنیا هم نیست. چون دنیا در ذهن ما معنی پیدا کرده. حالا تو شکست عشقی را بذار جاش یا هرچیز دیگه ای.
- موافقم. و البته حرفی نمی تونم بزنم، دنیا با بودن ما شکل می گیره و بدون ما هیچه؟ یه جور اندیشه خیامی ، درسته؟
- آره اول زندگیمون را می سازه بعد نابودش می کنه.
هردو سکوت می کنند، لحظه ای به هم نگاه می کنند و بعد به جایی هرکدام. به جایی نه دور و نه نزدیک، لیوانی آب می خورند. سبزه رو هنوز توی بحث نیست.
سفید رو می گوید، آرام:
- چون عاقبت کارجهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش
پسر کونه سیگار را درجاسیگاری له میکند:
- آره. فلسفه اپیکوری. مرگ به ما مربوط نیست. چون تاوقتی هستیم مرگ نیست و وقتی مرگ میاد دیگه نیستیم پس چرا باید در موردش فکر کنیم؟
دختر شانه هایش را بالا می اندازد و لیوانی آب سفارش می دهد، مردی بلندقد و چهار شانه داخل کافه شده و پشت سر آنها می نشیند. دختر می گوید:
- واقعا! ولی هر لحظه که فکرش را می کنم می بینم هست، انگار که ریه های ما پرازاکسیژن مرگه*. ولی من مرگ را با همه ترسناک بودنش قبول کردم. ازش نمی گریزم و سعی می کنم « زندگی» را زنده باشم وزندگی کنم.
- ولی شاملو میگه من مرگ را زیسته ام، بازم می شه خط اول حرف توریه های ما...
سبزه رو آرام می گیرد روی صندلی، نفسی تازه می کند و آب اناناس سفارش می دهد:
- به مرگ رسیدین و من هم از مرگ شروع می کنم. تازگی ها همش فکر می کنم با اینکه با چنگ و دندون به زندگی چسبیدم دنبال چیزهایی می دوم که از دست دادم ولی با این حال هر روز هر ساعت مرگ را تجربه می کنم.
نفسی تازه می کند و می گوید:
- فکر می کنم زندگی یعنی دل بستن و دل کندن. گذاشتن و رفتن. و این عین مرگه. هر روز مرگ را تجربه کردن اما با این حال هنوزهم می شه عاشق شد و دل بست و شکست خورد، با همان حماقت شانزده سالگی.

هر سه سکوت می کنند، به هم نگاهی می اندازند، پسر پاکت سیگارش را برمی دارد و به سبزه رو تعارف می کند، سبزه رو نخ باریک سیگار را ازپاکت بیرون می کشد و هر دو سیگارهایشان را آتش می زنند، پسر می گوید:
- فکر می کنم نباید دنبال چیزی گشت که از دست دادیم. ما دنبال چیزهای جدیدی هستیم که این بار اونا را از دست بدیم. همه این ها رسوب آن خمیره را در ذهن بزرگتر می کند.
سفید رو بی معطلی می گوید:
- دنبال چیزی نمی گردم که از دست داده ام، خودم را عفو کرده ام و بدنبال همان تجربه های جدیدی هستم که تو می گی، همان چیزهایی که یه روزی فکر خواهیم کرد که ازدست داده ایم.
سبزه رو پک محکمی به سیگارش می زند:
- به دنبال چیزی که از دست دادم نیستم به دنبال جبران زمان تلف شده ام اینکه باید سگ دو بزنم چون زمانی که باید ازش استفاده می کردم با حماقت کامل از دست دادم. 10 سال درجاپس باید حالا تقاص پس بدم. این زندگیه. قبولش دارم. براش می جنگم. هرصبح زنده می شم و هر شب می میرم.
پسر دستهایش را روی میز گذاشت و خم شدو گفت:
- سبزه رو، ده سال را درجا نزدی، هر چی می نویسی، هرچی زندگی می کنی، همه ازاون ده ساله. سالها زندگی آدمومی سازه چه شکست باشه چه پیروزی.آدم با خاطره هاش شخصیتشو می سازه.

هر سه به ساعتهاشون نگاهی می اندازند، آفتاب پس می رود پشت حصیرهای پنجره و خطوط زردش نارنجی می شود. سبزه رو دیوان حافظ را بر می دارد، هرسه نیت می کنند، پسر با صدای مردانه اش ، آرام می خواند:
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هردرش که بخوانند بی خبر نرود
...
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی که هیچ کارزپیشت بدین هنر نرود
....


ثلاثه غساله
چهارم تیرماه هزارو سیصد و هشتاد و سه




یادداشتها (14)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

shabaaviz
سلام : مي بخشي که دير به دير سر مي زنم . هر چند تو هم چندان زود به زود به روز نمي کني . تا به حال نديده بودم اين طور فلسفي بنويسي . موفق باشي : شباويز
سلام وبلاگتون طرح زيبا و مطالب زيباتري داره موفق باشيد
I
به دير من وقتي مي آيد فلوتم ديگر مجار ندارد و نت هايم عادت شده اند به درد سربازهاي آمريکايي
سلام.نوشته‌تون رو پرينت گرفتم تا در اولين فرصت بخونم.....
یک پنج شنبه گرم تابستانی ساعت دو بعدازظهر، کافه ای در گوشه پایتخت... را سيو کردم تا آف بخوانم. ولي همين چند کلمه اول بد جوري ذهن ما رابه خود مشغول کرده است. دارم براي بار سوم کتاب خانم پيرزاد را مي خوانم؛ معجون افلاطوني تابستاني ما شده است اين عادت مي کنيم.
reza jafarpour
oon sefide ke khodeti sia sookhteham ke nedast sevomi ki bood rasti too14 salegi chi kar kardi va mage to hanooz ashegh mishi dar 29 salegi
سلام.من اولين دفعه است که وبلگت رو ميبينم.اگه تونيستس به من هم يه سر بزن.بد نيست.
وبلاگت با ارزش است. برای تبادل لينک با آن اگر موافق بودی خبرم کن.
سلام پونهء عزيز !!!!!! ممنون .....قلمت نويسا......دستت درست
سلام پونه جون...عالي بود....با ما قهري که ديگه پيشمون نمي آی؟ يا سرت حسابي شلوغه‌؟؟؟ اميدوارم ..هر جا هستي موفق باشي.
آرش آذر
سلام سلام كافيه نه؟ يعني كه دوباره خواندم . مرسي
سلام عزيزم ..زود به زود آپديت کن و ما را خوشحال کن
سلام اميدوارم که هميشه بنويسيد و همچنين از قلمت به درستي استفاده کنيد. زيرا قلم نويسنده تمام آبروي او است. متن زيبايي داريد.قدري تامل در مورد متن شما لازم است. به من هم سر بزنيد. بدرود.
سلام رفيق جان !!!!! به روزم عزيز !!
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/146

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: