.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

4 مهر 1383

الهی
در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مکانی،نه کس بتو ماند و نه بکسی مانی، پیداست که درمیان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.
آلهی روزگاری ترا می جستم خود را می یافتم،اکنون خود را میجویم و ترا می یابم.
الهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سرحقیقت توبر هیچکس عیان نیست، هدایت کن برما رهی که بهتر از آن نیست.
الهی یکتای بی همتایی، قیوم توانایی، برهمه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، ازشرک مبرایی، اصل هردوایی، داروی دلهایی، شاهنشاه فرمانروایی، معزز بتاج کبریایی، بتو رسد ملک خدایی... بذات لایزال خود و به صفات با کمال خود بعزت و جلال خود و بعظمت و جمال خود که مارا صفای خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و ما را آن ده که آن به.
الهی در دل ما جز تخم محبت مکار و براین جانها جز الطاف و مرحمت مدارو بر این کشت ها جز باران رحمت مبار..
آمین.
**
خواجه عبدالله انصاری در اردیبهشت سال 385 خورشیدی در کهندژهرات زاده شد. وی به سبب هوش بسیار و سختگیریهای پدر و مادرش در آموزش توانست در نه سالگی از محضر استادانی چون قاضی ابو منصور ازدی و جارودی املای حدیث کند و در چهارده سالگی بدان مایه رسید که بر منبر رفته و مجلس میگفت، در همین سن او بیش از هفتاد هزار و به روایتی صد هزار بیت تازی از شعرای متقدم و متاخر عرب از حفظ داشت.
وی از جوانی درشمار بزرگترین محدثان و مفسران روزگار خویش بود. وی درسه نوبت قران را تفسیر نمود و همچنین پایه گذار سبکی در نثر فارسی شد که بعدها به وسیله شاعرانی چون سعدی شیرازی به کمال رسید.
به نظر من یکی از مهمترین وجوه ادبیات ایران اینه که شما می تونید نوشته 900 سال پیش را همین الان بخونین و لذت ببرین. بهتره در بیشتر دانستن و بهتر دانستن این ارثیه به جای مانده بیشتر بکوشیم و با عشق بیشتری کار کنیم.
راستی شنیدید که میگن مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد؟ من احساس می کنم دیگه ذوق ندارم ها!! بابا یه حرفی بزنید بی انصافا . منم بدم نمیاد نظر شماها را بخونم. .:(



یادداشتها (4)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

zohreh
خیلی دلم می خواد یه حال اساسی به خودم بدم.یه راز ونیاز از اون ته قلبم.نمیدونم چرا این همه سنگ شدم.تو اگه میدونی بهم بگو واگه میتونی یه راهی نشونم بده.
از اينکه اين وبلاگ رو پيدا کرده خوشحاله
hojat bodagi
۱۷ مهر سالمرگ فريدون فروغي ست.بعد از ۳ سال به ديدارش مي رويم. وعده ما کيلومتر جاده اشتهارد به بويين زهرا.سمت چپ. روستاي آبباريک. قريه قرقرک.ساعت ۲ تا هميشه.
سلام. پونه جان...لذت بردم.. بعد از مدتها واقعا لذت بردم.. جمله ي : آلهی روزگاری ترا می جستم خود را می یافتم،اکنون خود را میجویم و ترا می یابم. بسيار عميق و از اصيل ترين اصول عرفاني دم ميزند. ممنونم. خيلي ممنونم. در جواب زهره بايد بگم ما آدم ها به دو دليل معمولا خيلي سنگ ميشيم. لااقل من اين جوري فکر ميکنم. يکي اينکه ميخواهيم از فشار اطرافمان فرار کنيم و در اين ميان امن ترين مکان را خود ميابيم و نه خداي خود... و ديگر اينکه به نظر من البته : دلمه هاي خون فقط چند ساعت تازه است. بعد از آن خشک ميشوند. ميترکند و فراموش ميشوند....زخم هاي قلب مادلمه هاي برگي از خون را ايجاد ميکند... ولي زخمهاي روح هرگز بسته نخواهد شد.....هرگز...
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/169

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: