دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

22 مهر 1383
مستقل شدن به سبک ایرانی- قسمت اول

اون کلیدی که روکش قرمز داره مال در ورودیه، اونی که سبزه مال اون قفل گنده است که بابا داده، اون یکی..نه نه اون قرمزه مال در کوچه است اون سبزه مال، اه! ول کن بابا.
مستقل شدن یک دختر مجرد و جدا زندگی کردنش از پدر و مادر چیزی نیست که توی فرهنگ ما اصلا وجود داشته باشه، خیلی عادیه که یه دختر تا موقعی که ازدواج کنه توی خونه پدری بمونه و حتی اگه ازدواج نکرد هم همینطور. این مقوله ( جدا شدن) یه مقوله کاملا غربیه که همونطور که در اینجا زندگی با پدر و مادر خیلی عادی تلقی میشه اونجا هم جدا زندگی کردن از پدر و مادر خیلی عادیه! و همین موضوع هست که باعث واکنشهای متفاوتی از طرف دوستان و اطرافیان میشه. عموم آدمهایی که من می شناسم و شما هم می شناسین بر این باور هستند که تنها زندگی کردن یه دختر 28 ساله مساوی است با هزاران مسئله، اونها فکر می کنن به محض اینکه آدم تنها بشه مهمونیهاست که برگزار بشه و دوست پسرهاست که دم در ردیف بایستند به نوبت و اسم مستقل زندگی کردن مساوی شده با بی بندوباری و غیره. ولی واقعا اینطور نیست. اونهایی که من را از نزدیک می شناسن می دونن که من توی خونه پدری هم تا چه حد آزاد و مستقل زندگی می کردم و اومدن من به اینجا دلایل شخصی خودم را داره که گاهی متاسفانه مجبورم برای آدمهایی غیر منطقی توضیح بدم که چرا اومدم و هدفم چی بوده! بهرحال هرچند که این کار خیلی سخته و اصلا با روحیات ما ایرونیها جور در نمیاد ولی من با هر بدبختی که بود( از نظر روحی و روانی) این کار را انجام دادم، پدر و مادرم کاملا من را حمایت روحی کردن و این موضوع خیلی به من کمک کرد، البته نمی دونم تا کی می تونم اینطوری دوام بیارم ولی تا موقعی که به ذهن و روحم آسیبی نرسیده می مونم ، چون من وابستگی شدیدی به خانواده ام دارم و شاید دلم می خواست خودم را محک بزنم و ببینم تا چه حد می تونم از اونها دور بمونم. دور که چه عرض کنم فاصله خونه من تا خونه پدری ، پیاده فقط 25 دقیقه است..... ادامه دارد.


یادداشتها (5)



 

يادداشتها

استارت خوبیه ... هر خواستنی بهائی داره
آقااگه پارتي مارتي انداختيدماهم هستيما...!!!اکسي چيزي هم خواستيدمادرخدمتيم..!!!
به نظرم زندگي مجردي خيلي خيلي سخته....يه کم که بگذره ميفهمي...اصلن قابل قياس بازندگي درخونه پدري نيست...
مممم اين پست پايينيت رو خوندم نيمه اولش فاز داد! در مورد نيمه دومش هم دعا: باشد که رستگار شوي! ميگم بعضي وقتا اين خونت رو به منم قرض بده!
بهاره
تجربه خوبیه .موفق باشی.وامیدوارم هر چه زودتر جای کلید ها رو یاد بگیری.لطفا.
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/175

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: