|
دوستان
قصه های عامه پسند
ماسک هفتان گمشده در بزرگراه کابوس های فرا مدرن آورا کتابلاگ میرزا پیکوفسکی زیتون داروگ خوابگرد نوشته های پشت شیشه در بلاگفا نوشته های پشت شیشه میرزاقلمدون رد پای خیس باران تنهایی پر هیاهو انگار نه انگار خورشید خانم لانگ شات سیناپس هایتان چطورن؟ یوسف علیخانی آوات و هیوا خیلی دور خیلی نزدیک تب 40 درجه خلوت لیلا منیرو روانی پور عباس معروفی غلاف تمام فلزی افرا و پاییز آلیس در شگفتزار داریوش کبیر عرض حال شب نویس امید معماریان ژولین سیفعلی مراد Citizen of the world سیامشق های یک مالی آفتاب برگردان سارا فقیه نصیری هزار و یک روز پرستو آزادی ابد اتاق هشت کلید نوشته های پشت شیشه- دومی میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها جای برای هیچ کس پیمان ابدالی اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
4 آبان 1383
لطفا به سئوال من جواب بدین، جان هرکی دوست دارین..
خونه من طبقه اوله، توی سالنش یه پنجره بزرگ داره مشرف به یه نیمچه حیاط و در ورودی، آسمون ازش پیداست، درختهای کوچه هم، اگه نمی تونستم آسمون را ببینم قطعا اینجا دوام نمی اوردم، یه چند تایی کوسن گذاشتم روی زمین کنار پنجره و ظهرها می شینم و ناهارم را اونجا می خورم، آفتاب تا وسطهای سالن میاد، منهم که در زمستان برخلاف تابستان عشق آفتابم، خلاصه کیفی می کنم که نگو، تازه ! برای خودم ناهار و شام درست و حسابی درست می کنم، نمی دونم همه چه اصراری دارن که بگن تنهایی بده و فقط اولش خوبه و حالا می بینی که چقدراینطور میشی و اونطور میشی، اصولا همه کارهای زندگی همینطوریه، تا تو میاییی بایه چیزی کیف کنی و حال کنی همه بهت نیشخند میزنن که اولشه و حالا می بینی و از این مزخرفات، همه انگار دوست دارن همه چیز را بد جلوه بدن، من که واقعا نمیدونم چرا؟ تا از چیزی که زیاد عرف جامعه و خانواده ات نیست لذت می بری هی با حرفهایی قلمبه و سلمه(؟) سعی می کنن یه جورایی حالت را بگیرن ، ای بابا اگه دلشون به این چیزها خوشه بزار بگیرن، من که حالم با این چیزها گرفته نمی شه.
یکی از خوبی هایی که تنها زندگی کردن داره اینه که تو دائم مجبورنیستی حرف بزنی، من اینودوست دارم، از اینکه زیاد مجبور نباشم حرف بزنم، اینطوری وقت فکرکردن و شاید با خود حرف زدن را پیدا می کنم، بیشتر به کارهام دقیق می شم، بیشتر وقت صرف چیزهایی که دوست دارم می کنم. حالا صبر کنید از بقیه خوبی هاش هم بگم، اینکه می تونی روزی صد و بیست تا لیوان ( اگه داشته باشی) کثیف کنی و بزاری مثلا زیر تخت یا مبل یا توی دستشویی، تازه می تونی جورابهاتو گلوله کنی و پرت کنی یه گوشه تا یکهفته هم کسی بهت نگه خرت به چند! می تونی انگشت توی دماغت کنی بدون اینکه کسی ببینه، آخ یه کیفی داره ! هر نوع موزیکی با هر ولوم صدایی که دوست داری گوش بدی. از همه بهتر می تونی یه 24 ساعت تلوزیون را روشن نکنی، این از همه مهمتره. ولی، صبحانه خوردن به تنهایی بیشتر به خوردن زهر مار شبیه، و خندیدن، اونهم همینطور، تنهاییش نمی چسبه. و البته به صفت ناجور فضولی هم دچار می شی گاهی اوقات که همسایه ها دقیقا دارن پشت در آپارتمان تو صحبت میکنن...خب دیگه ! حالا یه سئوال اساسی ازتون دارم که بالاغیرتآ، جان عمه هاتون بهم جواب بدین وگرنه دیگه من عصبانی می شم ها: - تا چه حد در برخورد با آدمهای جدید سعی می کنید « خودتون» باشید؟ ایا همش سعی در نقش بازی کردن و خوب جلوه دادن خودتون دارین یا نه همینی که هست؟ آیا سعی میکنید با اطلاعاتی که بیشتر از طرف مقابل دارین اونو جذب خودتون کنید یا با شوخ طبعی یا با عشوه یا با طرز آرایش یا لباس پوشیدن یا به رخ کشیدن مال و اموال و هنر و تحصیلات و خانواده و غیره؟ تا چه حد اهمیت داره براتون که طرف مقابل شما را به خاطر خودتون قبول داشته باشه؟ مخلص کلام: آیا « خودتون» هستید یا نه؟ یادداشتها (10)
يادداشتها
بواسطه فرهنگي که ريشه در پوست و خون و تموم زندگي ما داره، معمولا ماها خيلي کمتر :: خود :: واقعيمون بوديم و بيشتر داريم تو زندگيمون رُل بازي ميکنيم ولي من خيلي وقتها سعي کردم همون :: خود :: واقعيام باشم. نظر و گفتار و سواد و تحصيلات و مال و منال بقيه اينقدر برام مهم نبوده که بخواهم از اصل خودم دور بشم و ماسک بصورتم بزنم .... سخته ولي با سعي و تمرين آدم ميتونه هموني که هست، باشه و باقي بمونه. چون گفتي برخورد با آدمهاي جديد من از توضيح نوع برخورد با قديميها صرف نظر ميكنم. ولي در مورد جديدها سعي ميكنم 90% خودم باشم. دنبال اين نيستم كه حتما طرف مجذوب من شه. چون اعتقاد دارم خود واقعيم قابليت ايجاد دوستي و محبت رو داره و نيازي به تظاهر ندارم.( اگه از كسي خوشم نياد اصولا خيلي تحويلش نميگيرم) در مورد نوع لباس پوشيدن و آرايشو اين جورچيزهاي ظاهري هم به غير از اينكه سعي ميكنم سليقه خودم را به كار ببرم و بازيچه محيط نشم اما خيلي جاها بسته به موقعيت خوب! مجبورم رعايت يه چيزهايي رو بكنم تا ظاهرم ايجاد سو تفاهم و قضاوت عجولانه رو نكنه (كافيه يا بازم بگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) bahare
خب پونه جونم فکر کنم احتیاج نباشه در این مورد چیزی بگم...خودت بهتر میدونی دیگه ولی چون قسمم دادی اونهم جونه عمه جان دیگه............
من واقعا اگر هم بخوام نمی تونم رل بازی کنم وبعد از مدتی هم گندش درمیاد.به همین دلیل تا جایی که یادم میاد خودم بودم.البته زیاد هم از این مسئله خوشحال نیستم چون خیلی وقتها به ضررم شده.اگرهم از کسی خوشم بیاد سعی میکنم در علاقه مندیهاش ریک بشم .البته شما اگه بتونین یه خورده هم عشوه اضافش کنین دیگه............خب دیگه البته نه از نوع خرکی؛خود؛ بودن خيلي مشکله...ولي من معتقدم اگه آدما صرفا بخوان خودشون باشن اونموقع ديگه زندگي اجتماعي مفهومي نداره... hooman
سلام ؛ والا چه عرض کنم :نه: خيلي خودم نيستم هميشه با طرفم که به قول تو تازه وارد باشه يه جورائي موافقم البته فکر ميکنم با اکثر آدمها هميشه موافقم !!! فرق نميکنه جديد يا قديم ( زکي ).... اما راجع به تنهائي ؛ تجربه بسيار ارزشمندي را بدست مياوري که مطمئنم از اينکه دير اين تجربه بدستت رسيده افسوس خواهي خورد ؛ ولي مهم نيست.
تجربه اي که من در مدت سالها تنها زندگي کردن بدست آوردم با چيزي که تو بدست مياري شايد خيلي فرق داشته باشه ولي يه چيز مشترکي توش هست که با اين کلمات و نوشته ها قابل گفتن نيست. البته حافظ يه تيکه اومده که بد هم نيست ؛ دلا خو کن به تنهائي که از تن - ها بلا خيزد !!! براي افرادي بهتره خود بودن را معني کرد بعضي ها خودشون رو گم کردن پس چطوري مي خواهند خودشون باشند ؟!؟! سلام ... من نميدونم! فقط اينو ميدونم که خيلـــــــــــــــــــــــــــي بي معرفت هستند بعضيها ! مي دوني چيه يکي از بهترين چيزهايي که مي تونه به آدم آرامش بده همينه که آدم همه جا خودش باشه.......من متاسفانه نمي تونم همه جا اينطوري باشم.البته اين ازضعف منه که گاهي مجبورم چهره عوض کنم............ولي مي خوام تمرين کنم.تمرين خود بودن......... مجید
خانم های فمینیست لطفا ناراحت نشن....ولی من آرزو به دلم موند با یه دختر آشنا بشم و خودش باشه...همش فیلم بازی کردن خوراکشونه...تازه اون هایی هم که میخوان خودشون باشند فکر میکنند خود بودن به معنای جنگیدن با مردهاست....تو را خدا پونه جون اين دختر ها را نصيحت کن که دست از اين رل بازي بردارند...و خود تو پونه جان يه ايميل فوري بهم بده که کار خيلي واجبي باهات دارم...يه پيشنهاد استثنايي براي سايتت دارم که توي اي ميل ميگم..بايسلام خانم ÷ونه مبارکا باشه سایت قشنگی دارین والا ون نمی دونم درباره چی باید حرف بزنم. ولی وقتی نوشته های بالا رو خوندم فهمیدم موضوع کلام درباره خود اصلی بودن و صاف بودن و کلا" یک رو بودن است. خب البته آیینه بودن خوب است. اما وقتی مخاطب تو دیوار سیاهی است و کدر . تو می توانی آیینه باشی. این غروتنی که نه ولی در عوض نوعی حماقت است. در مقابل دیوار باید دیوار بود. لین که کدام دیوار و کدام آیینه است، تنها یک لمس یا تماس جوابت را خواهد داد. چون انسان دروغ همان قدر که کلیتش دروغی بیش نیست همان قدر هم انسان حقیقت و (آیینه) کلیتش در دسترس. ملموس و واقعی. شب بخیر و بدرود خانم.
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/181
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||