سیاوش را دست بسته چو سنگ
فگندند در گردنش پالهنگ
بدشتش کشیدند پرآب روی
پیاده دوان در بپیشش گروی
تن پیل وارش بر ان گرم خاک
فگندند و از کس نکردند باک
یکی تشت بنهاد پیشش گروی
بپیچید چون گوسفندانش روی
برید آن سر شاهوارش زتن
فنگندش چو سرو سهی بر چمن
همه شهر پر زاری وناله گشت
بچشم اندرون آب چون ژاله گشت...
چوآگاهی آمد بکاووس شاه
که شد روزگار سیاوش تباه
بکردار مرغان سرش را زتن
جدا کرد سالارآن انجمن
ابر بی گناهش بخنجر بزار
بریدند سر زان تن شاهوار
بنالد همی بلبل از شاخ سرو
چو دّراج زیر گلان با تذرو
همه شهر توران پر از داغ و درد
به بیشه درون برگ گلنارزرد
گرفتند شیون بهر کوهسار
نه فریادرس بود نه خواستار
چو این گفته بشنید کاوس شاه
سرنامدارش نگون شد زگاه
بروجامه بدرید و رخ را بکند
بخاک اندر آمد زتخت بلند
برفتند با مویه ایرانیان
بدان سوگ بسته بزاری میان
همه دیده پر خون و رخساره زرد
زبان سیاوش پراز یاد کرد
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو شاپور و فرهاد و رهام شیر
همه جامه کرده کبود وسیاه
همه خاک بر سر به جای کلاه...
... بخاکی که خون سیاوش بخورد
بابراندآمد درختی زگرد
نگاریده بر برگها چهر او
همی بوی مشک آمد ازمهر او...