در کنارت نشسته ام،
هیاهوی چشمهایت به سکونی عمیق بدل شده است.
نگاهت که می کنم،
موهای سفیدت از زیر روسری پیداست.
اندک اندک روییده اند،
در طی اینهمه سال دوستی.
باز برایت می گویم،
باز برایم می گویی،
وقتی حرف می زنی،
برق همان شیطنت هفده سالگیت ،
در نگاهت می درخشد.
من به شوق می آیم.
می شویم همان دختربچه های قدیم، زیر درختی که باز اسمش را نمی دانم.