وقتی رسید به ابتدای کوچه، صورتش را با دستهایش پوشاند. خودش بود، سبزی نگاهش را از لابه لای انگشتانش شناختم، نفسش بوی بهار و سبزه تازه رسیده می داد، عطر خاک باران خورده شاید!.
صورتش را با دستهایش پوشانده بود، دستهایش لاغر بود، انتهای خنده اش از کناره کف دستها بیرون زده بود، شناختمش، خودش بود.
در ابتدای کوچه ایستاده بود، با کوله پشتی مشکی و مانتوی بلند سورمه ای، شناختمش، همان مقنعه ژرژت مشکی سرش بود، همانی که تا انتهای آرنجش می رسید.
صبح شد. بیدار باش گنجشکها.