« - وای نگاش کن ، چقدر عوض شدی.
- نه بابا همون پخی بودم که قبلا بودم.
- نه خره دماغتو عمل کردی، لاغر کردی، موهات کو؟
- تو ولی هیچ فرق نکردی یه کم لاغر شدی...»
در یک شهر بودیم، چطور بود که دل به دیدن هم ندادیم را نمی دانم. چهارده سال طول کشید تا دفتر سرنوشت ورق خورد و روز دیدار ما سر رسید. تو شانزده ساله بودی و من پانزده ساله، تو در لباس عروس رفتی و من درمانتوی سرمه ای رنگ مدرسه ماندم. چهارده سال طول کشید. نه اینکه بی خبر بمانم نه! گاه گداری از این و از آن، خبر مادر شدنت، خبر خانه عوض کردنت، حتی لاغر شدنت مو رنگ کردنت...
همه یادگاریهای بچه گی هایمان را لحظه به لحظه دوره کردیم، در آغوشت که کشیدم بغض سالها تلخی و کابوس دیدنهای شبانه و انتظار در بغلت خالی شد.
حوض خانه پدری، عشقهای بچه گی، بازیهای شبانه، غضب پدر، پسرهای سر کوچه، خیابانهای خلوت و دلنشین محله قدیمی، راه رفتنها، جیم شدنها، دید زدنها...
یادداشتها (3)