دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

6 اردیبهشت 1384
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

هر وقت کسی ازمن می پرسید همسایه هات چطور آدمهایی هستند؟ با خنده می گفتم یه پیرزن تنها، واحد روبه رو هست که تازه گوشهاش هم خیلی سنگینه، همه میخندیدن و می گفتن دو تا زن تنها توی یک طبقه، چه سوژه جالبی برای داستان میشه.
این پیرزن تنها را قبل از اینکه زمین گیر بشه گهگداری توی رفت و آمدها دیده بودم ، اما می دونستم چند وقتی هست که زمین گیر شده و یه پرستار جوان هم هر روز صبح تا عصر می آمد و ازش مراقبت می کرد، موقعهایی که صدای جیغ جیغ پرستار را می شنیدم که داره باهاش دعوا میکنه، اونقدر عصبانی می شدم که دلم می خواست می تونستم برم و یکی محکم بزنم توی دهن پرستاره، گاهی اوقات هم فکر می کردم پرستاره حق داره شاید پیرزنه یه کاری کرده. بعضی شبها هم پیرزن همسایه ، جلوی تلوزیون خوابش می برد و صدای تلوزیون تا صبح نمی گذاشت من خوابم ببره، اما دلم نمی اومد چیزی بهش بگم یا شکایتی بکنم، دیگه احتیاجی نبود موزیک گوش بدم و تلوزیون ببینم، چون صدا اونقدر بلند بود که همه اینها را جبران می کرد.
می دونستم دو تا دختر داره که شاید هر ده روز یه بار بهش سر می زدن، اما از وقتی که این رفت و آمدها زیاد شد، شستم خبردار شد که پیرزن همسایه حال و روز مساعدی نداره، هر روز دخترها می امدن و می رفتن، آدمهای دیگه ای هم می آمدند که من حدث می زدم شاید دکتر باشن.
چند روز پیش تعداد آدمهایی که به خونه اومدن از حد تصور گذشت و من وقتی داشتم پرده توری پنجره ام را آویزون می کردم دیدم یه آمبولانس دم در نگه داشت و پیرزن همسایه را با خودش برد.
من این پیرزن را اصلا نمی شناختم، شاید هم یک یا دوبار باهاش سلام و علیک داشتم، اما اونروز وقتی دیدم که پیرزن را روی تخت خواباندن و بردن دلم اونقدر گرفت که نگو!
براش دعا می کنم که زودتر خوب بشه یا بیشتر از این سختی نکشه. هرچند که هیچ ارتباطی بین ما نبود اما خالی بودن واحد بغلی بد جور داره منو اذیت می کنه.


یادداشتها (5)



 

يادداشتها

خالي بودن واحد بغلي يا ميل باکسي که هميشه اسم کسي توش بوده و حالا نيست...خيلي چيزها رو يه طوري که انگار هميشه هستن فرض ميکنيم اما زندگي فرمول هاي خودش رو داره.دعاکردن بهترين راه آرامشه.موفق باشي.
shimbala
مي دوني دلم مي خواست يه درخت بودم احساس مي کنم قلبم رو رنده کردن. شايدم بهتر بود يه پتوي گرم بودم يا يه کارتون خنده دار... يا يه قاب عکس ...کدوم بهتر بود ...
سلام :‌ من که نتونستم مطمئن بشم ولي کاش خودت بيشتر مي کاويدي ببيني به خاطر خالي موندن واحد بغليه که ناراحتي يا به خاطر تنها موندن پيرزن ؟ البته من هم تنها موندن پيرزن را ناراحت کننده تر از مريضيش مي بينم . موفق باشي .
shimbala
نه زندگي و نه هيچ چيز ديگه هيچ چيز از ياد نمي ره و بعد درد همين نگه داشتن فرسايش از دست دادنه همين که که جان کاسته مي شه درد غالب ميشه و ديگه درد و لذت خاطره حسرت لحظه مرگه...و چه تلخ چه تلخ
پونه جان سلام دلم براي نوشته هايت و البته صاحب نوشته ها تنگ شده بود.مثل هميشه ساده» زيبا و تاثير گذار است.موفق باشي.نويد
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/223

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: