|
دوستان
قصه های عامه پسند
ماسک هفتان گمشده در بزرگراه کابوس های فرا مدرن آورا کتابلاگ میرزا پیکوفسکی زیتون داروگ خوابگرد نوشته های پشت شیشه در بلاگفا نوشته های پشت شیشه میرزاقلمدون رد پای خیس باران تنهایی پر هیاهو انگار نه انگار خورشید خانم لانگ شات سیناپس هایتان چطورن؟ یوسف علیخانی آوات و هیوا خیلی دور خیلی نزدیک تب 40 درجه خلوت لیلا منیرو روانی پور عباس معروفی غلاف تمام فلزی افرا و پاییز آلیس در شگفتزار داریوش کبیر عرض حال شب نویس امید معماریان ژولین سیفعلی مراد Citizen of the world سیامشق های یک مالی آفتاب برگردان سارا فقیه نصیری هزار و یک روز پرستو آزادی ابد اتاق هشت کلید نوشته های پشت شیشه- دومی میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها جای برای هیچ کس پیمان ابدالی اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
24 اردیبهشت 1384
ماجرا..!
نقل داستان یکی از شادمانی های اولیه ی زندگی بشر بوده و داستان کوتاه جذاب ترین نوع ادبیات است.
1- مجموعه « زندگی یعنی همین» یکی از مجموعه های چاپ شده توسط انتشارات علمی و فرهنگی است که داستانهای آن از بهترین های داستانهای کوتاه بیش از 600 شرکت کننده در اولین مسابقه ی داستان نویسی بر گزیده شده است. اینها را همه گفتم تا بگم داستان « انتظار» من هم جزء یکی از همین داستانها در این مجموعه چاپ شده است. 2- ارتفاعات لواسانات- گرمابدره- تنگه یونزا. هفت ساعت پیاده روی و کوهنوردی در یکی از بکرترین مناطق اطراف تهران، باران و آفتاب و برف و شکوفه های بهاری، دشت پر از گل، دورتادورت همه کوه و مه و آسمان. انگار فقط تو بودی و کوه و خدا. شگفت انگیز و زیبا بودهر چند که آخر کاری به خودم فحش می دادم که چرا رفتم از بس که سردم شده بود و پاهام درد می کرد اما بعد از خوردن یک لیوان چای دبش، همه چیز از یادم رفت. 3- فکر کن رفته باشی یه جایی که فکر می کنی همه دیگه آخر سواد و تحصیلات هستند، نشسته ای پیش یه نفر که دستیار کارگردانه و سنش دوبرابر سن تو است، بعد فکر کن با کمال ناباوری توی دستنوشته های آقای کارگردان ببینی ایشون « دایو»( سکوی پرش برای استخر) را نوشته اند « دایب» و از تو با خونسردی می پرسند : راستی گوجه را چه طوری می نویسن؟ باز دوباره در همین هفته فکر کن رفتی دندانپزشکی و آقای دکتر با کمال اعتماد بنفس اسم مامانت را که « هاجر» است بنویسه « حاجر»!!! تو هم دیگه نتونی طاقت بیاری و بلند بهش گوشزد کنی که باباجان هاجر با « ه» است نه با«ح». 4- یکی ازت می پرسه : چه کار می کنی ؟ تو هم می گی: من داستان کوتاه می نویسم. یارو هم با ژست سرش را تکون می ده و می گه: اوه منظورتون همون رمانه؟ تو باشی جواب یارو را چی می دی؟
يادداشتها
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/230
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||