و اما عشق...
جزئی از من است. از وجود تحمل ناپذیرم. همانقدر که پس می رانمش، می خواهمش. یک تناقض آشکار. وقتی نیست زیباست، عشق تنها موقعی که دست نیافتنی می شود زیباست ، همین است که جاودانه اش می کند، رسیدن و دیدن و حس کردنش تمامی آن اوج و خواستن را از بین می برد.
به داستانهای جاودانه عشاق بنگرید، هیچ وصلی نیست، اگر وصل باشد دیگر اوجی در کار نخواهد بود، بعد از وصل ، تکرار می آید و تکرار یعنی عادت و عادت یعنی بی هیچ احساسی زیستن. باید عشق را در همان راز و نیازش حفظ کرد، دردناک اما زیباست.
اما هرکسی گنجایش این تحمل و این تجربه را ندارد، خیلی زود در دام تکرار و عادت می افتد و بعد عشق را به سخره می گیرد، بدنبالش می گردد و آخر بدون آن می میرد.
هرکسی شانس بدست آوردنش را هم ندارد، هیچ کس طالب انتظار ودرد و نیاز نیست، همه در پی وصل و دیدن و رفتن هستند، اما عشق...