دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

28 مرداد 1384
خبر دارم یار می آد

ما از سال 1368 با هم دوستیم، یک دوستی عمیق که ابتدااز کلاسهای مدرسه شروع شد، درس خواندنهای دونفره و قرارهای توی پارک و عشقهای مشترک. فکر نکنم هیچ وقت یادم برود که دو تایی عاشق یک پسری شده بودیم که در راه خانه به مدرسه دریک مغازه کار می کرد، یادم هست حتی که اسم پسرک « کوروش » بود و من و او با هم در رویاهایمان عاشق یک نفر بودیم. بعد از اتمام دوره راهنمایی بود که عشقهای خرکی از نوع فیلم هندی شروع شد، هرروز قلبمان برای دیدن سایه کسی که از زیر پنجره رد می شد می تپید، بزرگتر که شدیم او شد محرم اسرار من و من شدم خواهر نداشته او.
محله امان از هم دور شد اما این مسافت نتوانست رشته عمیق دوستی را از بین ببرد، چه شبهایی که با هم تا صبح بیدار نماندیم، چه اشکها که برای دل هم نریختیم و چقدر با هم خندیدیم، خندیدیم ، خندیدیم.
دوران دبیرستان اوج حساسیتهای دخترانه و اوج شیطنتها بود، طی کردیم این ساعات طلائی گذر از نوجوانی به جوانی را.
دیپلم که گرفتیم تازه سری توی سرها در آورده بودیم، مدلهای لباسهایمان را با دقت بیشتری انتخاب می کردیم، خط چشم می کشیدیم، پارتی می رفتیم. چه دروغهای شاخداری که برای قرارهای یواشکی به مادرهایمان نگفتیم.
گواهینامه رانندگی را که گرفتم تنها آرزویم سوارکردنش بود و دور ایران زمین چرخیدن، چقدر چرخیدیم ،چقدر خندیدیم ،چقدر کمیته رفتیم، چقدر سرکار گذاشتیم و سرکار گذاشته شدیم.
کم کم موج مهاجرت های خارج از کشور دامن گیر خانواده اش شد واو را هم طبعا با خودش برد، اما جدا شدن کشورها هم چیزی از عشق و علاقه ما را نسبت به هم کم نکرد.
ثانیه ای نبوده است در این هفت سال که ما از همدیگر خبر نداشته باشیم. هنوز هم عاشقیم، هنوز هم دلمان می تپد، هنوز هم همانقدر شیطان و خندان و دیوانه هستیم.
حالا دارد می آید، شانزده سال دوستی و هفت سال غربت، دوسال است که چشمهایش را ندیده ام، آن دو چشم روشن عشق.
حالا دارد می آید، ژورنال لباس عروسش را می آورد تا ما را هم در این قسمت از زندگی اش شریک کند، عکسهای نامزدی اش را می آورد تا ما باورمان شود که ای روزگار، انگاری بزرگ شده ایم!
دوست دارم این آهنگ را با صدای بلند برایش بخوانم کما اینکه این چند روز هروقت این آهنگ را شنیده ام اشک شوق در چشمهایم حلقه زده و تمام تنم در آرزوی لحظه رسیدنش و در آغوش کشیدنش می لرزد.
... مژده بدین دلبر و دلدار اومد
اون لحظه ی قشنگ دیدار اومد
خنده شده تو این روزا کار من
آخه میادش خونمون دلدار من
وقتشه این جداییها سر بیاد
بهارکم دیگه داره از راه میاد...
از در و دیوار خونه دوباره
شادی و عشق رفته از سر میاد...



 

يادداشتها

آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/263

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: