|
دوستان
قصه های عامه پسند
عرض حال کابوس های فرا مدرن هفتان داروگ میرزا پیکوفسکی خلوت لیلا تب 40 درجه خوابگرد تنهایی پر هیاهو ژولین سیفعلی مراد منیرو روانی پور امید معماریان ماسک لانگ شات رد پای خیس باران گمشده در بزرگراه داریوش کبیر کتابلاگ افرا و پاییز نوشته های پشت شیشه در بلاگفا سیناپس هایتان چطورن؟ غلاف تمام فلزی زیتون نوشته های پشت شیشه خورشید خانم میرزاقلمدون یوسف علیخانی خیلی دور خیلی نزدیک Citizen of the world آوات و هیوا شب نویس انگار نه انگار عباس معروفی سیامشق های یک مالی آفتاب برگردان سارا فقیه نصیری هزار و یک روز آورا پرستو آزادی ابد اتاق هشت کلید نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها جای برای هیچ کس پیمان ابدالی اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
28 شهریور 1384
پراکنده از همه جا! تعطیلات خوبی داشته باشید.
1- دستگیره در را پیچاندم، قدم که به راهروی سفید گذاشتم، بو زیر دماغم زد، هراسان از هجوم متعفنش، پرشالم را بردم جلوی دماغم، پنجره انتهای راهرو را باز گذاشته بودند، بعضی همسایه ها اسفند در راهرو دود کرده بودند بلکه از شدت تعفن بو کاسته شود، پا تند کردم، در ورودی خانه ی همسایه بغلی باز بود. چیزی شکسته و خورد شده جلوی در ریخته شده بود، فکر کردم شاید قفل در باشد یا چراغ سردر، نگاهی سرسری به داخل خانه انداختم، ترس از مرگ، ترسی بیهوده است، ترس از مرده و جنازه بیهوده تراز آن. مامور نیروی انتظامی پشت به در و رو به پنجره بزرگ هال، رو به آفتاب، گشاد ایستاده بود، دستها را پشت کمرش قلاب کرده بود و گویا منتظرنیروها پزشک قانونی بود. بوی جسد متعفن شده، انگار لابه لای دل و دماغ و پوست تنم فرو می رفت. انگار می خواست به موهایم بچسبد، انگارمی خواست تا ابد در مویرگهای تنم فرو برود. یک مامور دیگر، کمی چاق با صورتی سبزه رو و گرد و لپهای گوشتی، در انتهای سالن با یکی از ساکنین بحث می کرد، فاصله مابین ابروهایش را خط اخمی افقی قطع کرده بود، چشمهایش ریزو قهوه ای و مژه هایی کوتاه داشت، من را یاد شخصیتهای کمیک فیلمهای پلیسی می انداخت، کمربندش را سفت زیر شکم برآمده اش بسته بود،معلوم بود از بوی غلیظ جسد چند روز مانده سخت آشفته شده، چهره اش حالت آدمی را داشت که در عین گریه کردن می خواهد عق بزند، همینطور که داشتم نگاهش می کردم و تقریبا به او زل زده بودم، نگاهم کرد، نگاهش را برگرداند، دوباره نگاهم کرد، گویا از این نگاه بی حیا من که بی خود و بی جهت به اودوخته شده بود آشفته شده، بی هوا شروع کرد به صحبت با پسر جوانی که از شوق اتفاق یک قتل در ساختمان سر از پا نمی شناخت.
نسیم خنکی که از پنجره ها به داخل می وزید، بیشتر حالت تهوع را تشدید می کرد، بوی راکد و مانده جسد را پخش میکرد درسرتاسر سالن . دوستم که از انتظار برای رسیدن آسانسور و از بوی مرده بی تاب شده بود، دستم راکشید به سمت راه پله ها ، از پله ها که پایین می رفتیم، همانطور با شتابی که از او بعید بود ،ناگهان چرخید به سمت من که از درد معده ناگهانی دلم را سفت چسبیده بودم و گفت:« بوی زندگی از این متعفن تره، ما بهش عادت کردیم.» بعد پله ها را سر خورد و از من فاصله گرفت. 2- وقتی ناراحت و افسرده و ناامید از زندگی هستید چه چیزی شما را آرام می کند؟ نوشتن؟ شعر خواندن؟ راه رفتن؟ کار کردن؟ دعا کردن؟یوگا؟ قرص خوردن؟ می خوردن؟ خوش گذرونی زورکی؟ مسافرت تنهایی؟ چه چیزی امید زندگی را به شما برمی گرداند؟ اگر اوضاع آنطور که شما پیش بینی می کردید نشد آیا همه زندگیتان می شود آه و ناله و گریه و شکایت از زمانه؟ چطور می شود با شوک های زندگی مقابله کرد؟ ( منظورم چیزی غیر از مرگ عزیزه) اگر نامردی ببینید؟ اگر از دوست رودست بخورید؟ چه چیزی شما را سرپا نگه می دارد؟ می شود فراموش کرد؟ می شود راجع بهش فکر نکرد؟ اگر خیلی برایتان اهمیت داشت چه؟ می توانید فراموش کنید؟ آیا فراموشی محض وجود دارد؟ .... 3- چطور انسانهایی می توانند به راحتی زبان و دهان و کلامشان را به ناسزا آلوده کنند؟ چقدر راحت می شود شخصیت افراد را در میان دشنام هایشان شناخت، درمیان کلماتی که به کار می برند تا به خیال خودشان تو را تحقیر کنند، چقدر حقیرند این آدمها، چقدر روح آدمها می تواند حقیر و کوچک باشد، آنها به خیال خودشان تو را تحقیر می کنند، به تو تهمت می زنند، دروغ می بافند، خراب می کنند، گریه می کنند...آیا خدا را فراموش کرده اند؟ آیا خدا را فراموش کرده اند؟ خدایی که همین نزدیکی است، لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.... آیا می دانند قانون عمل وعکس العمل چیست؟ حتی اگر به خدا هم اعتقاد نداشته باشند؟ قانون طبیعت را می شناسند؟ قضاوت نمی کنم، حرفهایم را پس می گیرم، خدای من همین حوالی است، از رگ گردن به من نزدیکتر، هرکجا که نگاه کنم رو به سوی اوست، هر گاه بخوانمش ، اجابت می کند، کافی ست بگویم یا خدا، ببخش اگر دل بنده ای را شکستم،خدایا من را ببخش. 4- و برای روز تعطیل:« و زخمهای من همه از عشق است.... فروغ»
يادداشتها
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/275
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||