دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

28 شهریور 1384
پراکنده از همه جا! تعطیلات خوبی داشته باشید.
1- دستگیره در را پیچاندم، قدم که به راهروی سفید گذاشتم، بو زیر دماغم زد، هراسان از هجوم متعفنش، پرشالم را بردم جلوی دماغم، پنجره انتهای راهرو را باز گذاشته بودند، بعضی همسایه ها اسفند در راهرو دود کرده بودند بلکه از شدت تعفن بو کاسته شود، پا تند کردم، در ورودی خانه ی همسایه بغلی باز بود. چیزی شکسته و خورد شده جلوی در ریخته شده بود، فکر کردم شاید قفل در باشد یا چراغ سردر، نگاهی سرسری به داخل خانه انداختم، ترس از مرگ، ترسی بیهوده است، ترس از مرده و جنازه بیهوده تراز آن. مامور نیروی انتظامی پشت به در و رو به پنجره بزرگ هال، رو به آفتاب، گشاد ایستاده بود، دستها را پشت کمرش قلاب کرده بود و گویا منتظرنیروها پزشک قانونی بود. بوی جسد متعفن شده، انگار لابه لای دل و دماغ و پوست تنم فرو می رفت. انگار می خواست به موهایم بچسبد، انگارمی خواست تا ابد در مویرگهای تنم فرو برود. یک مامور دیگر، کمی چاق با صورتی سبزه رو و گرد و لپهای گوشتی، در انتهای سالن با یکی از ساکنین بحث می کرد، فاصله مابین ابروهایش را خط اخمی افقی قطع کرده بود، چشمهایش ریزو قهوه ای و مژه هایی کوتاه داشت، من را یاد شخصیتهای کمیک فیلمهای پلیسی می انداخت، کمربندش را سفت زیر شکم برآمده اش بسته بود،معلوم بود از بوی غلیظ جسد چند روز مانده سخت آشفته شده، چهره اش حالت آدمی را داشت که در عین گریه کردن می خواهد عق بزند، همینطور که داشتم نگاهش می کردم و تقریبا به او زل زده بودم، نگاهم کرد، نگاهش را برگرداند، دوباره نگاهم کرد، گویا از این نگاه بی حیا من که بی خود و بی جهت به اودوخته شده بود آشفته شده، بی هوا شروع کرد به صحبت با پسر جوانی که از شوق اتفاق یک قتل در ساختمان سر از پا نمی شناخت.
نسیم خنکی که از پنجره ها به داخل می وزید، بیشتر حالت تهوع را تشدید می کرد، بوی راکد و مانده جسد را پخش میکرد درسرتاسر سالن . دوستم که از انتظار برای رسیدن آسانسور و از بوی مرده بی تاب شده بود، دستم راکشید به سمت راه پله ها ، از پله ها که پایین می رفتیم، همانطور با شتابی که از او بعید بود ،ناگهان چرخید به سمت من که از درد معده ناگهانی دلم را سفت چسبیده بودم و گفت:« بوی زندگی از این متعفن تره، ما بهش عادت کردیم.» بعد پله ها را سر خورد و از من فاصله گرفت. 2- وقتی ناراحت و افسرده و ناامید از زندگی هستید چه چیزی شما را آرام می کند؟ نوشتن؟ شعر خواندن؟ راه رفتن؟ کار کردن؟ دعا کردن؟یوگا؟ قرص خوردن؟ می خوردن؟ خوش گذرونی زورکی؟ مسافرت تنهایی؟ چه چیزی امید زندگی را به شما برمی گرداند؟ اگر اوضاع آنطور که شما پیش بینی می کردید نشد آیا همه زندگیتان می شود آه و ناله و گریه و شکایت از زمانه؟ چطور می شود با شوک های زندگی مقابله کرد؟ ( منظورم چیزی غیر از مرگ عزیزه) اگر نامردی ببینید؟ اگر از دوست رودست بخورید؟ چه چیزی شما را سرپا نگه می دارد؟ می شود فراموش کرد؟ می شود راجع بهش فکر نکرد؟ اگر خیلی برایتان اهمیت داشت چه؟ می توانید فراموش کنید؟ آیا فراموشی محض وجود دارد؟ .... 3- چطور انسانهایی می توانند به راحتی زبان و دهان و کلامشان را به ناسزا آلوده کنند؟ چقدر راحت می شود شخصیت افراد را در میان دشنام هایشان شناخت، درمیان کلماتی که به کار می برند تا به خیال خودشان تو را تحقیر کنند، چقدر حقیرند این آدمها، چقدر روح آدمها می تواند حقیر و کوچک باشد، آنها به خیال خودشان تو را تحقیر می کنند، به تو تهمت می زنند، دروغ می بافند، خراب می کنند، گریه می کنند...آیا خدا را فراموش کرده اند؟ آیا خدا را فراموش کرده اند؟ خدایی که همین نزدیکی است، لای این شب بوها، پای آن کاج بلند....
آیا می دانند قانون عمل وعکس العمل چیست؟ حتی اگر به خدا هم اعتقاد نداشته باشند؟ قانون طبیعت را می شناسند؟
قضاوت نمی کنم، حرفهایم را پس می گیرم، خدای من همین حوالی است، از رگ گردن به من نزدیکتر، هرکجا که نگاه کنم رو به سوی اوست، هر گاه بخوانمش ، اجابت می کند، کافی ست بگویم یا خدا، ببخش اگر دل بنده ای را شکستم،خدایا من را ببخش. 4- و برای روز تعطیل:« و زخمهای من همه از عشق است.... فروغ»




 

يادداشتها

آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/275

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: