|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
28 شهریور 1384
1- دستگیره در را پیچاندم، قدم که به راهروی سفید گذاشتم، بو زیر دماغم زد، هراسان از هجوم متعفنش، پرشالم را بردم جلوی دماغم، پنجره انتهای راهرو را باز گذاشته بودند، بعضی همسایه ها اسفند در راهرو دود کرده بودند بلکه از شدت تعفن بو کاسته شود، پا تند کردم، در ورودی خانه ی همسایه بغلی باز بود. چیزی شکسته و خورد شده جلوی در ریخته شده بود، فکر کردم شاید قفل در باشد یا چراغ سردر، نگاهی سرسری به داخل خانه انداختم، ترس از مرگ، ترسی بیهوده است، ترس از مرده و جنازه بیهوده تراز آن. مامور نیروی انتظامی پشت به در و رو به پنجره بزرگ هال، رو به آفتاب، گشاد ایستاده بود، دستها را پشت کمرش قلاب کرده بود و گویا منتظرنیروها پزشک قانونی بود. بوی جسد متعفن شده، انگار لابه لای دل و دماغ و پوست تنم فرو می رفت. انگار می خواست به موهایم بچسبد، انگارمی خواست تا ابد در مویرگهای تنم فرو برود. یک مامور دیگر، کمی چاق با صورتی سبزه رو و گرد و لپهای گوشتی، در انتهای سالن با یکی از ساکنین بحث می کرد، فاصله مابین ابروهایش را خط اخمی افقی قطع کرده بود، چشمهایش ریزو قهوه ای و مژه هایی کوتاه داشت، من را یاد شخصیتهای کمیک فیلمهای پلیسی می انداخت، کمربندش را سفت زیر شکم برآمده اش بسته بود،معلوم بود از بوی غلیظ جسد چند روز مانده سخت آشفته شده، چهره اش حالت آدمی را داشت که در عین گریه کردن می خواهد عق بزند، همینطور که داشتم نگاهش می کردم و تقریبا به او زل زده بودم، نگاهم کرد، نگاهش را برگرداند، دوباره نگاهم کرد، گویا از این نگاه بی حیا من که بی خود و بی جهت به اودوخته شده بود آشفته شده، بی هوا شروع کرد به صحبت با پسر جوانی که از شوق اتفاق یک قتل در ساختمان سر از پا نمی شناخت. 2- وقتی ناراحت و افسرده و ناامید از زندگی هستید چه چیزی شما را آرام می کند؟ نوشتن؟ شعر خواندن؟ راه رفتن؟ کار کردن؟ دعا کردن؟یوگا؟ قرص خوردن؟ می خوردن؟ خوش گذرونی زورکی؟ مسافرت تنهایی؟ چه چیزی امید زندگی را به شما برمی گرداند؟ اگر اوضاع آنطور که شما پیش بینی می کردید نشد آیا همه زندگیتان می شود آه و ناله و گریه و شکایت از زمانه؟ چطور می شود با شوک های زندگی مقابله کرد؟ ( منظورم چیزی غیر از مرگ عزیزه) اگر نامردی ببینید؟ اگر از دوست رودست بخورید؟ چه چیزی شما را سرپا نگه می دارد؟ می شود فراموش کرد؟ می شود راجع بهش فکر نکرد؟ اگر خیلی برایتان اهمیت داشت چه؟ می توانید فراموش کنید؟ آیا فراموشی محض وجود دارد؟ .... 3- چطور انسانهایی می توانند به راحتی زبان و دهان و کلامشان را به ناسزا آلوده کنند؟ چقدر راحت می شود شخصیت افراد را در میان دشنام هایشان شناخت، درمیان کلماتی که به کار می برند تا به خیال خودشان تو را تحقیر کنند، چقدر حقیرند این آدمها، چقدر روح آدمها می تواند حقیر و کوچک باشد، آنها به خیال خودشان تو را تحقیر می کنند، به تو تهمت می زنند، دروغ می بافند، خراب می کنند، گریه می کنند...آیا خدا را فراموش کرده اند؟ آیا خدا را فراموش کرده اند؟ خدایی که همین نزدیکی است، لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.... 4- و برای روز تعطیل:« و زخمهای من همه از عشق است.... فروغ»
يادداشتها
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/275
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||