انگشتهای بلندش را از روی صورتم رد کرد و گفت: دعا کن، دعا. همینطور که نگاهش می کردم گفتم: می کنم. خندید، گوشه چشمهایش چین برداشت، هاله آبی دوربدنش پیدا بود، شبیه خودم بود، با موهایی کوتاهتر،خیلی کوتاه. گفت: با ناامیدی؟ ساکت شدم، گفت: دعا اگر با ناامیدی باشد خودش را نقض کرده. باز هیچ نگفتم. گفت : بلند بگو یا الله، کشیده و بلند، مبادا اسم خدا را سرسری وبیهوده بگویی. گفتم، کشیده و بلند، از عمق جانم، گفتم یا الله. گفت : امید وار باش، اگر امید به اجابتش نداشته باشی که دیگر کارت هیچ درهیچ است. باز خندید، انگشتهای بلند و کشیده اش انگار حوضچه ای از نور، از روی صورتم رد شد، گفتم : دعا میکنم، با امید ، امید امید امید... خندید، گفت: نفس بکش ، نفس عمیق. نفس کشیدم، گفتم، اسمش را بلند و کشیده ، خندید، همینطور که چین دامنش را به دنبال خود می کشید گفت: صبورباش دختر، صبور.
همانطور که داشتم فکر می کردم که چقدر شبیه خودم هست، امیدوار شدم، دستهایم رو به آسمان رفت، دعا کردم، با امید اینبار....