دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

29 شهریور 1384
یک تجربه

انگشتهای بلندش را از روی صورتم رد کرد و گفت: دعا کن، دعا. همینطور که نگاهش می کردم گفتم: می کنم. خندید، گوشه چشمهایش چین برداشت، هاله آبی دوربدنش پیدا بود، شبیه خودم بود، با موهایی کوتاهتر،خیلی کوتاه. گفت: با ناامیدی؟ ساکت شدم، گفت: دعا اگر با ناامیدی باشد خودش را نقض کرده. باز هیچ نگفتم. گفت : بلند بگو یا الله، کشیده و بلند، مبادا اسم خدا را سرسری وبیهوده بگویی. گفتم، کشیده و بلند، از عمق جانم، گفتم یا الله. گفت : امید وار باش، اگر امید به اجابتش نداشته باشی که دیگر کارت هیچ درهیچ است. باز خندید، انگشتهای بلند و کشیده اش انگار حوضچه ای از نور، از روی صورتم رد شد، گفتم : دعا میکنم، با امید ، امید امید امید... خندید، گفت: نفس بکش ، نفس عمیق. نفس کشیدم، گفتم، اسمش را بلند و کشیده ، خندید، همینطور که چین دامنش را به دنبال خود می کشید گفت: صبورباش دختر، صبور.
همانطور که داشتم فکر می کردم که چقدر شبیه خودم هست، امیدوار شدم، دستهایم رو به آسمان رفت، دعا کردم، با امید اینبار....




 

يادداشتها

آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/276

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: