آخه پدرآمرزیده ها! من اگه با دیوار هم اینقدر حرف زده بودم یه گوشه اش صدا می داد، ترک می خورد، حداقل یه مورچه ای چیزی از یه جاییش رد می شد که، نکنه من زیادی پر حرفی می کنم، آخه من که می دونم شما می ایین و می خونین، حداقل یکی یه عطسه بکنه من بفهمه دنیا دست کیه. خسته شدم از بس حرف زدم.آهاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مردم،کسی نیست اینجا !! گفتم اینجا غار تنهایی من شده ولی دیگه نه اینقدر. راستی، دو خط موازی به هم هرگز نمی رسن نه؟ اما از هم هرگز دور هم نمی شن. اینهم آخرش.