دستها را روی زانوهایم گذاشتم، بلند شدم...
سلام، سال نو مبارک، حالا چه فرقی دارد که این سال جدید سال جدید تحصیلی باشه یا برای من تازه شروع سال، فکر کنید که از امسال قرار است از دوم مهر سال جدید شروع شود، از برگریزان، از فصل پاییز که هنوز آفتابش تند است، اگر امروز را روز اول سال دل و احساستون قرار بدهید چه کار میخواهید
با آن بکنید؟
به آسمان نگاه کردم، خورشید از همان جای قبلی می تابید، پرنده ها همانطور می خواندند که یکماه پیش، به خودم گفتم چه مرگت شده؟ پنجره را باز کردم دیدم مدرسه ها بازشده وبچه ها شاد وخندان به مدرسه می روند، باز به خودم گفتم داری دیر میکنی ها! پس فردا نگی باز مدرسه ام دیر شد حالا چی کار کنم؟ رخت و کلاهم را برداشتم، باد داشت همه چیز را با خود می برد، دستها را روی زانوهایم گذاشتم، گفتم خدایا امیدم را ناامید نکن، دویدم، چند روزی را از دست داده بودم، گفتم بایستید، من باید به شما برسم، دویدم، می دانید آخر سر به خودم چه گفتم: گفتم کون لق دنیا!!!!!!!