بیچاره ماهی ها، از موقعی که نفتکش بار خودش را در دریا خالی کرد دیگر یک روز خوش هم به چشم ندیدند، به جزء بوی تعفن و سیاهی، به جزء هرز رفتن روزهایشان در میان مایع لزج و چسبنده ای که امکان حرکتشان را محدود می کرد چیزی برایشان نمانده بود، دیگر حتی نمی توانستند به روزهای خوش خوشک قدیم هم نیم نگاهی بیاندازند، بیچاره ماهی ها، سرگردان و گاهی خسته هی دور خودشان می چرخیدند تا روزی که مرگ، همان چیزی که از اول آبششهایشان را پر کرده بود به سراغشان بیاید، همین بود، نه راه در رویی داشتند و نه نور خورشیدی که از آن روزنه سرد عبوس بهش بنگرند، واقعیت زندگیشان همین بود. واقعیت همین بود. برایم کامنت نگذارید که اگر امید داشتند سرچشمه برکه ای را که اندک اندک به سویشان راه می گشود می دیدند. اصلا هیچ چیزی برایم ننویسید.