.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

24 مهر 1384

امروز دوست داشتم شعر می خواندم، دوست داشتم جوری راه بروم که انگار قدمهایم را روی ابرها می گذارم. انگار همیشه همینطور است، راه رفتنم روی ابرها را می گویم، عاشق این هستم که هرلحظه ببینم چه چیزی زیر پایم تکان می خورد یا عوض می شود، شایدهم خالی می شود، از معلق شدن هم خوشم می آید، از اینکه انگار با نخ یک پایم را به یک ستاره گره کرده باشند و من تاب بخورم میان زمین و هوا، درکهکشان، و بخندم، به اندازه تمام خنده های دنیا و شعر بگویم به اندازه تمام اشعار دنیا و اشک بریزم به اندازه تمام اشکهای دنیا .امروز دوست داشتم شعر بخوانم اما چیزهایی پراکنده به خاطرم می آمد، دوست داشتم شعری می خواندم که تا به حال نخوانده بودم.یک شعری که انگار از دل خودم باشد، اصلا انگار خود خود من باشد. چند جلدی کتاب در خانه داشتم اما کتاب شعر نبودند. یک جمله از کتاب مرگ پلنگ سید علی صالحی پیدا کردم که دوست داشتم شما هم بخوانیدش:« من قسم خورده ام که هرگز نمیرم. خودم را درآفتاب و بلوط و آب و پرنده ها جا می گذارم و می روم.«

و من الان هستم، باید که الان اینجا باشم، همین لحظه همین حالا، کاری هست در این جهان که فقط من باید انجامش بدهم نه شخص دیگر.




 

 

 

 

 


 

يادداشتها

آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/294

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: