اگر می توانستم اینجا عکس احساسم را بکشم، همان صورتک خندان یاهو را می کشیدم که دندانهایش پیداست، بعد یک خانه کوچک چوبی می کشیدم، با سقف شیروانی اش، که دود از دودکشش رفته به هوا و جایی در اسمان ابی میان ابرها گم شده. یک عالم گل می کشیدم، گلهای پنج پر، با گلبرگهای رنگی، با ساقه های نازک و برگهای ریز، بعد یک جاده ی سنگی می کشیدم، که از لابه لای سنگهایش علفهای هرز در آمده است. پشت پنجره های خانه چند گلدان شمعدانی می گذاشتم . اگر می توانستم احساسم را نقاشی کنم عکس خدا را می کشیدم ، مثل نور ،مثل ابر ،مثل برگهای سبز درخت، مثل گلبرگهای گل، مثل پرواز پرنده.
بعد خودم را می کشیدم، چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن یه گردو.. دوست دارم بوم نقاشی شده ی احساسم کودکانه باشد، ابی باشد، پاک باشد، دوست دارم ساده باشد، رها باشد، فقط اگر می توانستم آنرا بکشم...!