خب حوصله ام سر رفته دیگه. شما ها حوصله اتون مگه سر نمی ره؟ همینطوری گفتم بیام اینجا یه چیزی بنویسم. بس که کتاب خوندم و فیلم دیدم و ورزش کردم حوصله ام سر رفت. کار دیگه ای سراغ ندارین؟ راستی شب یلداتون را چطوری می گذرونین؟ یادش بخیر اون موقعها که هنوز با دوستها دور هم بودیم من همیشه شبهای یلدا کرسی می گذاشتم و بچه ها اگه شده بود نیم ساعت هم خودشون را می رسوندن به کرسی اتاق پونه. دلم برای این روزها تنگ شده؟ شده اره، شایدهم نه! هیچ می دونین 20 روز دیگه عروسی بهترین دوستم هست و من نمی تونم پیشش باشم. چرا؟ خب دیگه...فقط خدا می دونه که چقدر دلم می خواست روی سرش قند بسابم. عجب گیری کردیم توی این مرز گربه ای.