سکوت لپ پر می زند میان دیوارهای اتاق،
درست وقتی که در را می گشایی،
و چراغهای خاموش را روشن می کنی.
درست وقتی که یک لیوان چایی می خواهی، یک لیوان چای که خودت درست نکرده باشی.
سکوت لپ پر می زند،
درست وقتی که چشمهای خسته ات را از روی کتاب بلند می کنی و می بینی پاسی از نیمه شب گذشته. تنهای چراغ روی میزروشن است و خانه در تاریکی است.
تنهایی بالهای سنگینش را گشوده است میان این شبهای سیاه.
در همین لحظه هایی که نزدیک توست،
دوستشان داری و بیزارت می کنند.
و تکرار زندگی،
تکرار مکررات است.