دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

21 دی 1384
حدیث قربان کردن – ترجمه ی تفسیر طبری – فارسی قرن چهارم

و حدیث این قربان چنان بود که ابراهیم با خدای نذر کرده بود« اگر مرا پسری اید او را از بهر خدای قربان کنم.» و پس، ابراهیم را اسماعیل امد و ده ساله گشت و اسحاق امد و پنج ساله گشت. وچون پسران بزرگ گشته بودند خدای ان نذر ابراهیم که کرده بود و از یاد برفته بر او یاد کرد و این فرمان که او را بفرمود که « پسر را قربان کن» به خواب نمود.( و علما اندر این اختلاف کرده اند که ان کدام پسر بود. گروهی گفتند اسحاق بود و همه ی بنی اسرائیل و عجم بر این قولند – از بهر انکه ایشان فرزندان اسحاقند. و گروهی گفته اند – اسماعیل بود. و همه ی عرب بر این قولند- از بهر ان که ایشان را فرزندان اسماعیلند. و اندر خبر از پیغامبر ما هر دو روایت امده است: هم اسحاق هم اسماعیل. و به هر دو، خبرهای درست امده است و ایت های قران دلیل است بر هر دو.)....پس ابراهیم دل بر ان بنهاد که او را بکشد و این نذر وفا کند.. و پسر را گفت که « یا پسر، رسنی برگیر و بیا تا به این کوه بر شویم و هیزم اوریم!»
...پس ابراهیم همچنان به ان کوه بر می شد و پسر از دنباله ی او همی رفت، تا مانده گشتند. و چون برسر کوه رسیدند بنشستند و بیاسودند. پس ابراهیم پسر را گفت که « بیا جان پدر» و سر او بر کنار نهاد و کارد از استین بیرون کرد و گریستن بر او افتاد و می گریست و جمله ی فریشتگان اسمان بر موافقت او می گریستند. پس پسر گفت که « یا پدر چه بوده است تو را و این کارد چیست و این گریستن تو از بهر چیست؟»
و ابراهیم گفت« خواب دیده ام که تو را بباید کشتن»
گفت« بکن ان چه تو را فرموده اند!»
گفت« ای پسرتو به این زخم کارد اندر صبر چون کنی؟»
پس پسر بگریست و گفت که« یا پدر، اگر تو مرا پیش از این اگاه کرده بودی، باری، مادر را وداع کردمی»
و ابراهیم سر پسر برکنار گرفته بود و همی گریست و پسر، همچنان، می گریست و فریشتگان هفت اسمان بر موافقت ایشان به زاری می گریستند...
پس ابراهیم پسر را به روی اندر خوابانید و دل از او برگرفت و او را به حق تسلیم کرد و کارد به زیر گلوی او اندر برد تا ببرد و چون به گلوی او رسید، فرو گردید و تیزی بر بالا امد و کارد بر حلق او همی مالید و هیچ بریده نمی امد...
پس خدای جبرئیل را بفرمود تا کبشی* از بهشت بیاورد – و ان گوسپندی بود سپید و دهان او سیاه و چشمها سیاه و چهار دست و پای او سیاه و سروها بزرگ – وگوش ان گرفته و به کوه برمی امد تا پیش ابراهیم اورد.
...پس ابراهیم دست و پای پسر بگشاد و جبرئیل آن کبش که اورده بود به دست پسر داد تا فدا خود کند. و ان کبش که از دست او بجست و بدوید و از ان کوه فرو امد وبه کوه منا برشد – آن جایگاه که امروز قربان کنند.
...
* قوچ




 

يادداشتها

آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/322

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
mazda car
Excerpt: mazda car
Weblog: mazda car
Tracked: 18 اسفند 1384 2:48 بֽظֽ