.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
عکس های قبلی


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

21 دی 1384

و حدیث این قربان چنان بود که ابراهیم با خدای نذر کرده بود« اگر مرا پسری اید او را از بهر خدای قربان کنم.» و پس، ابراهیم را اسماعیل امد و ده ساله گشت و اسحاق امد و پنج ساله گشت. وچون پسران بزرگ گشته بودند خدای ان نذر ابراهیم که کرده بود و از یاد برفته بر او یاد کرد و این فرمان که او را بفرمود که « پسر را قربان کن» به خواب نمود.( و علما اندر این اختلاف کرده اند که ان کدام پسر بود. گروهی گفتند اسحاق بود و همه ی بنی اسرائیل و عجم بر این قولند – از بهر انکه ایشان فرزندان اسحاقند. و گروهی گفته اند – اسماعیل بود. و همه ی عرب بر این قولند- از بهر ان که ایشان را فرزندان اسماعیلند. و اندر خبر از پیغامبر ما هر دو روایت امده است: هم اسحاق هم اسماعیل. و به هر دو، خبرهای درست امده است و ایت های قران دلیل است بر هر دو.)....پس ابراهیم دل بر ان بنهاد که او را بکشد و این نذر وفا کند.. و پسر را گفت که « یا پسر، رسنی برگیر و بیا تا به این کوه بر شویم و هیزم اوریم!»
...پس ابراهیم همچنان به ان کوه بر می شد و پسر از دنباله ی او همی رفت، تا مانده گشتند. و چون برسر کوه رسیدند بنشستند و بیاسودند. پس ابراهیم پسر را گفت که « بیا جان پدر» و سر او بر کنار نهاد و کارد از استین بیرون کرد و گریستن بر او افتاد و می گریست و جمله ی فریشتگان اسمان بر موافقت او می گریستند. پس پسر گفت که « یا پدر چه بوده است تو را و این کارد چیست و این گریستن تو از بهر چیست؟»
و ابراهیم گفت« خواب دیده ام که تو را بباید کشتن»
گفت« بکن ان چه تو را فرموده اند!»
گفت« ای پسرتو به این زخم کارد اندر صبر چون کنی؟»
پس پسر بگریست و گفت که« یا پدر، اگر تو مرا پیش از این اگاه کرده بودی، باری، مادر را وداع کردمی»
و ابراهیم سر پسر برکنار گرفته بود و همی گریست و پسر، همچنان، می گریست و فریشتگان هفت اسمان بر موافقت ایشان به زاری می گریستند...
پس ابراهیم پسر را به روی اندر خوابانید و دل از او برگرفت و او را به حق تسلیم کرد و کارد به زیر گلوی او اندر برد تا ببرد و چون به گلوی او رسید، فرو گردید و تیزی بر بالا امد و کارد بر حلق او همی مالید و هیچ بریده نمی امد...
پس خدای جبرئیل را بفرمود تا کبشی* از بهشت بیاورد – و ان گوسپندی بود سپید و دهان او سیاه و چشمها سیاه و چهار دست و پای او سیاه و سروها بزرگ – وگوش ان گرفته و به کوه برمی امد تا پیش ابراهیم اورد.
...پس ابراهیم دست و پای پسر بگشاد و جبرئیل آن کبش که اورده بود به دست پسر داد تا فدا خود کند. و ان کبش که از دست او بجست و بدوید و از ان کوه فرو امد وبه کوه منا برشد – آن جایگاه که امروز قربان کنند.
...
* قوچ




 

 

 

 

 


 

يادداشتها

آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/322

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
mazda car
Excerpt: mazda car
Weblog: mazda car
Tracked: 18 اسفند 1384 2:48 بֽظֽ