حواسم در تنم نیست.
زمان من،
تخیلی فرسوده و ناباب است.
از هزل های خون بار
از جدی های سراسر کسالت
از تحقیر اسطوره،
از تهدید شناسنامه،
بیمناکم.
به شیوه های عقلانی جنایت
از تسلط شک،
از همه رخدادهای نو آور خیانت،
از یخ بستگی های چشم های عاشق،
بیمناکم.
ما حتی توصیف ساده یی از جهان
نیستیم.
ما به خردهای قاتل،
به امید نجات،
دل بسته ایم.
ازآبشارهای جهل
به خانه ام
خون می ریزد
و من از قوس قزح رنگ های مسموم
که آسمان خانه و وطنم را
به هم پیوند می دهد
بیمناکم.
جواب رستاخیز زخم های فراموش شده را
از کدام وجدان اسیر می شنویم؟
حواسم در تنم واقعی نیست.
زمان من،
تخیلی فرسوده و ناباب است.