دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

10 بهمن 1384
بدون شرح

کودک از مادرش پرسید:« چرا گریه می کنی؟»
مادر پاسخ داد:« چون یک مادرم.»
کودک گفت:« نمی فهمم.»
مادرش او را درآغوش کشید و گفت :« هرگز نخواهی فهمید...»
کودک از پدرش پرسید که چرا مادربی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها جوابی که پدرش داشت این بود که همه ی مادرها همین طور هستند. کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد:« خدایا! چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند؟»
خدا گفت:« پسرم! من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم. من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین این زندگی را داشته باشند و در عین حال آرام و مهربان باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند، داشته باشند، توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری بی هیچ شکایتی.من به آنها عشق به فرزندانشان را دادم، حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند. و البته اشک را نیزبه آنها دادم که منحصربه آنهاست، برای زمانیکه به آن نیاز دارند.»
از مجموعه ی هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس




 

يادداشتها

آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/330

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: