بهش گفتم : می بینی، زندگی انگار تکرار همین بازی هاست.من حالا دارم می خندم.
با لبخند گفت: حالا که می خندی می گویم، زندگی نه تکرار است نه بازی.
گفتم: پس چیست؟
هیچ نگفت. نگاهش را رو به دریا برگرداند. گفتم: دلم برایت تنگ می شود. گفت: حالا که داری می خندی، خوشحالم که می روی.گفتم: پس نگاهم کن، بگذار تا سیراب شوم. گفت: لباس گرم برداشته ای؟ گفتم: نگاهم نمی کنی؟
سرش را تکان داد. دلم لرزید.
چمدانم را برداشته ام، حالا به مهر آباد می روم.آهسته شنیدم که زیر لب میگفت: زندگی نه تکرار است نه بازی.