پرسید:« چه کار می کنی؟»
گفتم:« خاطره سازی»
با تعجب گفت:« یعنی چی؟»
گفتم:« افتاب داغ است و باد، خنک. می توانی توی اب بروی ، بستنی بخوری ، برای اینکه مورمورت نشود گاهی یک لیوان چای می چسبد.»
با کمی احتیاط پرسید:« اصل حالت که خوب است؟ ها! »
با خنده گفتم:« عاشق نیستم، احساسم مثل امواج دریا مدام جلو می اید و پس می نشیند. قلبم به سردی اب دریاست، باید به دریا سپردش.»
گفت:« خب دیگر بگو»
گفتم:« بگذریم از این بی حوصلگی. بوی باروت را می شنوی؟»
سکوت کرد، سنگین. تلخ.
گفتم:« انگار تمامی نسلهای این سرزمین باید صدای آژیر خطر را بشناسند.»
گفت:« می فهمم.»
گفتم:« مشکل همینجاست، همه می فهمیم و به روی خودمان نمی اوریم.»
گفت:« بگذریم»
می ترسیدم اما گذشتم، به راحتی گذشتن ازیک خیابان خلوت.
گفتم:« سوغات چه می خواهی؟»
گفت:«کف دستی آب دریا و قطعه ای از نور خورشید...»
گفتم:« تا خاطره سازی هایم را با آن مطهر کنم.»
هوا تاریک شده بود که صحبتهایمان با خدانگهداری ته کشید. درختهای حیاط در تاریکی چقدر بزرگ و سیاهند. صدای جیرجیرکها می آید. بچه ها از ذوق تعطیلی چند روزه توی کوچه غوغا کرده اند. دل دل می کنم که امشب را چطور سر کنم. خاطره سازی کنم یا خاطره نویسی؟