همیشه وقتی یه چیز هیجان انگیزی در راهه که من می خوام راجع بهش چیزی بنویسم این وبلاگ من یکهو نمی دونم از کجا خبر دار می شه و از زیر دستم در می ره.
بعداز اینکه دعوت نامه آمیرزا را برای بازی شب یلدا دیدم راستش را بخواهید خیلی خوشحال شدم، اما خب این وب سایت بد جوری بیچاره بهم ریخته بود و به قول آقای انزان پور بهش حمله شده بود.
همینطور که داشتم برای مطالبی که قراره بنویسم نقشه می کشیدم آقای انزان پور تماس گرفتند و گفتند:« تمام نوشته های 9 ماه گذشته پرید و ما هیچ بک آپی ازشون نداریم...»
خب اصل مسئله این بود که دیگه نمی شه نوشته ها را برگرداند و این اتفاقی است که افتاده منهم گفتم:« خب دیگه کاریست که شده» در حقیقت هم اتفاقی بود که افتاده بود دیگه. وقتی نمی شه کاریش کرد خب نمی شه دیگه. می خواست نپره.
آقای انزان پور خیلی نگران بودند و خلاصه کلی راجع به اینکه حالا چی کار کنیم صحبت کردیم قرار شده اون نوشته هایی را که من توی کامپیوترم نگه داشتم را براشون بفرستم تا یه جوری بعضی هاشون را برگردانیم . حالا تا ببینیم چه می شود. اینهم یک اتفاق وبلاگی است دیگه. توی آرشیو می نویسم :« نه ماهی که گم شد» نظرتان چیست؟ اتفاقا به نظر من اینطوری جالب تر است.
یادم رفت به آقای انزان پور بگویم:« برادر من جانت سلامت باشه اینهمه نگرانی چرا؟»
بهرحال دنیای مجازیست دیگر. کاریش نمی شود کرد. حالا این پست را می فرستم. بازی شب یلدا هم در پست بعدی.