.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

29 دی 1385

سعی می کنم حواسم را از چیزی که هستم پرت کنم. قرصها و آمپولها معجزه نمی کند. معجزه لابد در من است. انتظاری ندارم. فقط سعی می کنم. انگار چیزی در وجودم گره خورده. خودم را می بینم، اینطور بی حوصله، هیچ گاه نبوده ام. اینقدر بی قرار.
طوری شده ام که تا به حال هیچ وقت نبوده ام. لیدا می گوید:« نبرد زندگی من» .
شاید همین باشد. تحمل درد، مبارزه با درد. یا یک همچین چیزهایی. نمی دانم. درست نمی دانم کجا هستم. کجا باید می بودم که نیستم.
علتش هرچه که می خواهد باشد. علمی باشد یا نباشد. آن چیزی که من درکش می کنم برایم مهم است. ازهرچه می خواهد باشد. برایم تفاوتی ندارد. نه خوشحالم می کند دانستنش و نه ناراحتم می کند.
بی حوصلگی طوفانی است. طوفانی که تو درگردبادش می چرخی. هرازگاهی شاید کسی را هم ببینی. او هم دارد می چرخد. تنها من نیستم. همه ی اینها را می دانم.
اما چیزهایی که من را به تعجب وا می دارد توی این هفته ی سختی که گذشت تحمل نکردن حتی صدای بعضی آدمها بود. تلفنهایشان را جواب نمی دادم. نمی خواستم. لحنشان، حرفهاشان، خنده هاشان، انگار زهر بود، نیش بود. تنم را می لرزانید.
اما بودند کسانی که صدایشان شهد بود، محبتهایشان بی دغدغه بود. عسل بود انگار. چه خوب می توانستم تشخیص بدهم. چه راحت. چقدر بی واسطه.
چشمهایم را می بندم. می خواهم به چیزهایی فکر کنم که این گره را این سنگینی را این سیاهی را از بدنم دور کند. لیدا از دانشگاهش می گوید، از همان گروه سه نفره اشان. همه امان می خندیم. می خندم.
بهارک بلند بلند حرف می زند، چشمهایش را می خواهم. می خواهم نگاهم کند. چقدر دوستش دارم.
کاملیا میان چمدانهایش نشسته است و نمی خواهد برود. می گوید: نمی خواهم بروم. نمی خواهم.
نوشین می خندد، صدای خنده هایش، برق چشمهایش...
پدرم می گوید: روی چشمم هستی. دردت به جانم بابا. چشمهایش را می بوسم.
مامان هر روز با یک پماد جدید می آید، دستگاه ماساژجدید خریده، می آید سراغم، از همه سرسخت تر است.
پیمان دم در اتاق می آید. نگاهم می کند. قربان صدقه ام می رود.آریو روی تخت کنارم دراز می کشد، محکم بغلم می کند. می بوسدم. سربه سرش می گذارم، انرژی اش کیهانی است.
سارا آسمان وریسمان را به هم می بافد. اعتقادی به مریضی من ندارد و می داند که خوب می شوم. می دانم که خوب می شوم. غیر ممکن وجود ندارد. از کارهایش می گوید، تک به تک و با جزئیات.
زمان می خواهد و حوصله اینرا همه می گویند. خودم می دانم. حوصله می خواهد و صبر. انگار بدستش می آورم، برای کی نمی دانم. انگار تنها چیزی را که در این چند سال نداشته ام را دارم به دست می آورم« صبر» «صبر» و « صبر».
اینطور روزها گذشته است. هفته ی سختی بود. گذشت و رفت. دیگر نیست. دیگر نخواهد آمد. دیگر نمی گذارم بیاید. خوب می شوم. اینرا همه می دانند.



یادداشتها (4)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

خشايار
يه برنامه ريزي بكن براي بعد از خوب شدنت كه چه كارهاي ديگه اي داري وبه اون فكر كن؛ براي من كه موثر بوده.
shimbala
فيلم the departed رو اگر نديدي حتما ببين
-----------------------------------------شيم
من هم مطمئنم خوب خواهی شد. *** سخت است. خیلی سخت. اما تو از پسش بر میایی. *** به همه آن شیرین زبانان مهربان سلام برسان
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/352

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: