دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

29 دی 1385
هفته ای که گذشت

سعی می کنم حواسم را از چیزی که هستم پرت کنم. قرصها و آمپولها معجزه نمی کند. معجزه لابد در من است. انتظاری ندارم. فقط سعی می کنم. انگار چیزی در وجودم گره خورده. خودم را می بینم، اینطور بی حوصله، هیچ گاه نبوده ام. اینقدر بی قرار.
طوری شده ام که تا به حال هیچ وقت نبوده ام. لیدا می گوید:« نبرد زندگی من» .
شاید همین باشد. تحمل درد، مبارزه با درد. یا یک همچین چیزهایی. نمی دانم. درست نمی دانم کجا هستم. کجا باید می بودم که نیستم.
علتش هرچه که می خواهد باشد. علمی باشد یا نباشد. آن چیزی که من درکش می کنم برایم مهم است. ازهرچه می خواهد باشد. برایم تفاوتی ندارد. نه خوشحالم می کند دانستنش و نه ناراحتم می کند.
بی حوصلگی طوفانی است. طوفانی که تو درگردبادش می چرخی. هرازگاهی شاید کسی را هم ببینی. او هم دارد می چرخد. تنها من نیستم. همه ی اینها را می دانم.
اما چیزهایی که من را به تعجب وا می دارد توی این هفته ی سختی که گذشت تحمل نکردن حتی صدای بعضی آدمها بود. تلفنهایشان را جواب نمی دادم. نمی خواستم. لحنشان، حرفهاشان، خنده هاشان، انگار زهر بود، نیش بود. تنم را می لرزانید.
اما بودند کسانی که صدایشان شهد بود، محبتهایشان بی دغدغه بود. عسل بود انگار. چه خوب می توانستم تشخیص بدهم. چه راحت. چقدر بی واسطه.
چشمهایم را می بندم. می خواهم به چیزهایی فکر کنم که این گره را این سنگینی را این سیاهی را از بدنم دور کند. لیدا از دانشگاهش می گوید، از همان گروه سه نفره اشان. همه امان می خندیم. می خندم.
بهارک بلند بلند حرف می زند، چشمهایش را می خواهم. می خواهم نگاهم کند. چقدر دوستش دارم.
کاملیا میان چمدانهایش نشسته است و نمی خواهد برود. می گوید: نمی خواهم بروم. نمی خواهم.
نوشین می خندد، صدای خنده هایش، برق چشمهایش...
پدرم می گوید: روی چشمم هستی. دردت به جانم بابا. چشمهایش را می بوسم.
مامان هر روز با یک پماد جدید می آید، دستگاه ماساژجدید خریده، می آید سراغم، از همه سرسخت تر است.
پیمان دم در اتاق می آید. نگاهم می کند. قربان صدقه ام می رود.آریو روی تخت کنارم دراز می کشد، محکم بغلم می کند. می بوسدم. سربه سرش می گذارم، انرژی اش کیهانی است.
سارا آسمان وریسمان را به هم می بافد. اعتقادی به مریضی من ندارد و می داند که خوب می شوم. می دانم که خوب می شوم. غیر ممکن وجود ندارد. از کارهایش می گوید، تک به تک و با جزئیات.
زمان می خواهد و حوصله اینرا همه می گویند. خودم می دانم. حوصله می خواهد و صبر. انگار بدستش می آورم، برای کی نمی دانم. انگار تنها چیزی را که در این چند سال نداشته ام را دارم به دست می آورم« صبر» «صبر» و « صبر».
اینطور روزها گذشته است. هفته ی سختی بود. گذشت و رفت. دیگر نیست. دیگر نخواهد آمد. دیگر نمی گذارم بیاید. خوب می شوم. اینرا همه می دانند.


یادداشتها (4)



 

يادداشتها

خشايار
يه برنامه ريزي بكن براي بعد از خوب شدنت كه چه كارهاي ديگه اي داري وبه اون فكر كن؛ براي من كه موثر بوده.
shimbala
فيلم the departed رو اگر نديدي حتما ببين
-----------------------------------------شيم
من هم مطمئنم خوب خواهی شد. *** سخت است. خیلی سخت. اما تو از پسش بر میایی. *** به همه آن شیرین زبانان مهربان سلام برسان
آدرس ترک بک این نوشته:
http://www.nevisande.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/352

لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: