توي دستهايم بود انگار. موم شده بود سفت ميان مشتهايم.
وقتي چشمهايم را باز كردم
وقتي ايستادم
خودم را ديدم در ايينه.
حالا شايد بيشتر به چشمهايتان دقت مي كنم. مي بينم خيلي از چيزها را. طوق زير چشم شما از درد است يا از رنج؟
گذشت زمان است يا غصه.
خط خنده هايتان چقدر زيباست. حتي خط اخمهايتان.
چشمهايم را باز كرده ام و درد در ميان مشتهايم مثل موم است. سفت اما در مشتهاي من. تكان بخورد ناكارش مي كنم.
من اينجا نشسته ام و براي شمايي كه اينهمه مهربان و باعشق نوشته هايم را خوانده ايد مي نويسم. توي اتاق اريو. نور خورشيد تابيده از روي دستهاي من رد شده و رسيده است به ليوان قهوه ام.هيجان دارم. هيجان نوشتن. انقدر دارم كه بنويسم . انقدر زياد است .
كيفيت خيلي چيزها در نظرم عوض شده. اين روزهايي كه گذشت اعتقاد من را روي خيلي چيزها عوض كرد. واقعا تجربه ي درد اين نتايج را دارد؟ الان كه حس مي كنم الان كه مي نويسمش برايم عجيب است. نتيجه اش عجيب است.
يكي با صداي بلند يك شعر برايم بخواند. يك ترانه ي شاد. يك ترانه ي خيلي شاد... چيزي به خاطر مي اوريد؟