دیشبی پرید. دوباره می نویسم
من این مطلب را دیشب نوشته بودم امروز صبح اومدم دیدم نیست. چه خبره اینجا من نمی دونم. عجبا!
»روی پشت بام می ایستادیم. حیاط خانه ی قدیمی پر بود از هیاهوی مردانی که نفس نفس زنان دیگهای بزرگ چلو وخورش را این طرف و آنطرف می بردند. صدای صلوات بود و بوی اسفند و گلاب و صدای سنج...
طبل می زدند... ضرباهنگش ر دوست داشتیم، ته ته دلمان انگار کسی چیزی می کوبید، دلمان به لرزه می افتاد...
شربتهای نذری را روی هوا می قاپیدیم، زیر نگاه تب دار و عرق کرده ی پسرهای توی دسته نگاهمان را می دزدیدیم، پشت در قایم می شدیم. ریز می خندیدیم...
علمدارها به همی رسیدند، علمها را خم می کردند،« سلام » می دادند، عرق از سرو صورتشان می ریخت. تمام هیاهو بود . عطش بود. نگاه بود.
چیزی بود که حالا نیست.
چیزهایی بود که اصلا دیگر نیست...
هرچند کلیشه ایی اما « انگار هیچ چیزی دیگر مزه ی آن روزها را نمی دهد...»
...
دوباره نوشتم. بالاخره یا اینا از رو می روند یا من. البته به قول استادم ابزار در اختیار ما است نه ما در اختیار ابزار.
وب سایت هم یه ابزاره. کامپیوتر هم همینطور...
نمی ذارم اذیتم کنیدددددددددددددددددددد
یادداشتها (2)