آقایون دکترا... آقایون دکترا...
در زدم و توی اتاق رفتم. مثل همیشه بالبخند و بلند گفتم: سلام.
سرش پایین بود و داشت با موبایلش ور می رفت . نگاهم نکرد و فقط سرش را تکان داد. پرونده ام را گذاشتم روی میز و دفترچه بیمه ام را باز کردم گذاشتم جلوش.
نشستم.
هنوز داشت با موبایلش ور می رفت. توی دلم گفتم: حتما داره جک می خونه.
همونطور که سرش پایین بود گفت: خب؟
منتظر شدم تا سرش را بالا آورد. حق داشتم اعتراض کنم؟ حق داشتم اخم کنم؟ حق داشتم چی کار کنم؟
گفتم: وضعیتم همانطوریست که بوده.
چیزکی توی پرونده نوشت. سرش را تکان داد و گفت: عجب.
دوباره توضیح دادم.
گفت: فقط ورزش کن.
گفتم: آقای دکتر خوب می شم؟
گفت: درد مثل کوه میاد مثل مو می ره. باید صبر کنی. این قرص و دعواها هم کشکه. فقط ورزش.
از درساختمون آمدم پایین. پای راستم گرفته بود مثل چوب. یک ماه و نیم بود داشتم ورزش می کردم و کوچکترین تغییری نکرده بودم. نگاهی به ماشینها انداختم و هول برم داشت که چطوری تا اونور خیابان را بروم.
وقتی درد داری حتی گذشتن از عرض یک خیابان معمولی هم به نظرت هزارکیلومتر می آد.
یادداشتها (1)