دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

4 اردیبهشت 1386
برای یعقوب یادعلی:

امروز دلم می خواست از خیلی چیزها بنویسم. از احترام به حقوق همدیگر بگیر تا وضع خیابانهای تهران که بیشتر به حکومت نظامی شباهت دارد تا یک شهر عادی. از فیلمهایی که دیدم بگیر تا برنامه ی شب شیشه یی. دلم می خواست از خیلی چیزها بنویسم خیلی.
منیرو روانی پور راست می گفت که زندگی ما در اینجا بیشتر شبیه به داستانهای سورئال است تا واقعیت. حالا حکایت این روزهای ماست.
روزی که خبر دستگیری « یعقوب یادعلی» را در یکی از سایتهای خبری خواندم همانطور خشکم زد. وا رفتم و بی اختیار زدم توی صورتم.
راستش را بخواهید تا دلتان بخواهد توی هفته هایی که گذشت خبرهای زیادی خواندم که همینطور خشکم زد، وا رفتم و زدم توی صورتم.
اینکه نویسنده ایی بخاطر داستانهایش زندانی بشود بیشتر به طرح یک داستان شباهت دارد تا واقعیت.
اینکه کسی نیست تا جوابگو باشد اینکه هیچ کس نمی تواند بفهمد چرا ؟ شاکی خصوصی که بوده؟ نشر کدام اکاذیب ؟ و حالا چرا بعد از اینهمه سال؟ بعد از اینهمه سال که این کتابها چاپ شده است و هنوز هم می فروشد؟
نکند همه ی ما شده ایم سوژه ی یک داستان بلند و ناتمام؟
« یعقوب یادعلی» تو بخاطر داستانهایت محاکمه می شوی.
این را بکنیم سرفصل داستانی که خودمان - همین خودمان های ساده- شخصیتهای اصلی و فرعی اش هستیم و تا ابد بگذاریم بگذرد ...

یادداشتها (6)



 

يادداشتها

موها تو بدو سریع ! اینجوری مطلبت رو نمیخونم
يعني اين نويسنده هه هم بد حجاب بوده و مفاسد اجتماعي مي کرده!!!؟
من منظور شما دو نفر را نفهمیدم
من منظورشون رو فهميدم.اونا هم مثل من چيزي از يعقوب يادعلي نخوندن. به هر حال کمپوت هاي آناناس رو آماده کن چون دوست نويسنده زياد داري. من فقط از اون قوطي قرمز ها مي خورم ها.مرسي!
از نویسنده ای که می شناسی پرسیدم که رمانی که مدتی است تمام کرده ای چاپ نمی کنی، گفت نه، چون هم مطمئنم مجوز نمی گیره همین که برایم پرونده درست می کنند. چون که سلیقه حامد رو قبول دارم من هم از همان قوطی های قرمز می خواهم.
خشايار
زندان مال مرده ناراحتي نداره
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: