توی خیابان راه می روم.
یک روز با لیست خریدی در دست. روز بعد در صف سینما.
توی شهرکتاب می روم. دل سیر به تمامی کتابها نگاه می کنم. ورقشان می زنم. چند خطی می خوانم. خریده و نخریده بیرون می آیم.
توی خیابان راه می روم و دامن پرچینی پوشیده ام.
فرق نمی کند پایم را کجا بگذارم، از در که بیرون می روم رد نگاه آنها را می بینم، درست در نقطه ی تلاقی چین های دامن با مچ پایم.
توی خیابان راه می روم و دامن مشکی پرچینی پوشیده ام.
به هولم می اندازد نگاه های خشمگین و هیز و هراسناکشان که به ساق پای ناپیدام چشم دوخته اند
دامن مشکی پرچینی پوشیده ام با پولکهای مسی رنگ.
آنها نگاهم می کنند که چطور پایم را آرام و با حواس از این ور جوی به آن ور جوی می گذارم. شاید در خطای دید بیمارشان ساق پای سفیدی ببینند ، شاید دل دل کنند که ای کاش دخترک پایش سر بخورد، نقش زمین شود و آنوقت...
دامن بلند پرچینی پوشیده ام .
باد می وزد و دامن بلند پرچینم نرم و مهربان دور پاهایم می پیچد. سرم را بالا می گیرم و به آنها نگاه می کنم. از بیماریشان خنده ام می گیرد. باد می وزد و چین های دامنم آرام در دست باد می رقصند.
توی شهر راه می روم. آنها خشمگین و هیز و بی احتیاط به مچ پای ناپیدایم زل زده اند.
نگاهشان می کنم ، تمامی هوش و حواسشان پی نقطه ی نامعلومی در چینهای دامن من است.
یادداشتها (3)