حالا هرچقدر که بیشتر می گذرد، این فکر مزاحم و سمج، این فکر تلخ و نکبتی ، بیشتر سراغم می آید. تو با آن خنده های همیشگی ات که روزی قشنگ بودند بد جور داری به همه ی ما دروغ می گویی.
از خدا می خواهم، روزی صد بار می خواهم که فکرم اشتباه باشد. اما دست خودم نیست. هر روز این فکر بیشتر در من ریشه می دواند.
آزرده ام می کند. اصلا بگو حالم را بهم می زند.
اما تو!
به ریش همه ی ما خواهی خندید و چمدان به دست می روی ، در حالی که برای همه امان بوسه ی خداحافظی می فرستی.
لعنت بر این احساسی که اسمش اطمینان است . لعنت بر این احساسی که همه ی ما به تو داریم.
یادداشتها (2)