دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

17 مرداد 1386
هنرمندان ، سوسکها و بشقابهای مبتذل

بالاخره پای ماموران عزیز جمع آوری بشقابهای مبتذل ماهواره به محله ما هم باز شد. البته لازم به ذکر است که از ابتدای طرح جمع آوری این بشقابها ما از جای خود نجنبیده و بی هیچ ترس و واهمه ایی به دیشهایمان کمتر از گل نگفتیم ولی امروز از همان بیدهایی بودیم که به همان بادها می لرزیم و به محض مشاهده ی نیروهای عزیز سریع اقدام به جمع آوری بشقابهایمان کردیم.
حالا بیحال و بی حوصله نشسته ایم پای برنامه های مفرح شش کانال تلوزیونی خودمان و آنقدر دیده و شنیده ی هایمان پرشده است از مفاهیم زیبای هنری که نمی دانیم اینهمه یافته را درکجا جای بدهیم.
روزهای خوبی نیست انصافا.نه با نقاشی می توانی زیبایش کنی نه با نوشتن شعری یا داستانی تحملش. روزهای گنگ و خسته و تنبلی است. نه از دیدن فیلمها در سینماها کیف می کنی نه در تئاتر لذت می بری. نمایشگاههای نقاشی هم در گرفت و گیر اداهای روشنفکرانه است و همین که هست البته ما برایش ارزش قائلیم.
می گویند سوسکها تنها جانورانی بودند که بعد از بمباران اتمی هیروشیما زنده ماندند. و راز ماندگاریشان حتما در مقاومت سیستمهای ایمنی بدنشان است و اینکه با هر شرایطی می توانند خودشان را تطبیق بدهند.
حالا حکایت هنرمندان ماست که هنوزنفس می کشند و حکایت ما نوجویان است که تشنه ی یادگیری و خواندن و دیدن و حس کردنیم.
گاهی وقتها از اینکه اینهمه وقت صرف می کنم و داستانی می نویسم و یا ساعتها برای موضوعی که مورد علاقه ام است کتاب می خوانم و در اینترنت جستجو می کنم خنده ام می گیرد. خنده ی تلخی که راه نفسم را می بندد. می خواهم بی خیال بشوم گاهی می شود وگاهی نمی شود. دست خودم نیست هر لحظه که می گذرد راه نفسم بیشتر بند می آید.
حالا شبهایی که از خستگی دوست دارم جلوی تلوزیون ولو بشوم و به خیال خودم کانال عوض کنم باید طنز چهارخانه ایی ببینم و سریالهای جدا آبکی تلوزیونی که از همان اولین سکانسش حالت تهوع دست از سرت بر نمی دارد.
خلاصه این بود حکایت ما و بشقابها و ...

یادداشتها (4)



 

يادداشتها

وحكايت همچنان باقي است....
Shahrzad
When we cant change something, it might be helpful to redirect our minds to something positive to release harmful thoughts. You are a very intelligent writer and effectively affect the readers. Maybe by writing about positive things, you can make us also happy
نمي توانم بگويم: درست مي شود. حتما دليلش را مي داني.
براي اينکه بتوانيم ما هم مثل سوسکها دوام بياريم و منقرض نشيم بايد از هرچيزي که دور و برمون هست کمال لذت رو ببريم ، اين به اين معنا نيست که شرايط رو قبول کرديم بلکه قصدمون اينه مثل اجداد و نياکانمون به بقاي خودمون کمک کنيم و شايد هم در جايي مناسب فرهنگ و خواسته هامون رو پيش ببريم.
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: