خانه ساکت است . لم داده ام روی مبل و با نور کمرنگی که از سقف می تابد به زحمت کتاب می خوانم.
کوچه تاریک و خلوت است. تک و توک صدای ماشینهایی که از خیابان اصلی پشت خانه می گذرند می آید.
چند لحظه ایی است در آرامش نامتعارفی کتاب می خوانم که صدای شکسته شدن شیشه ایی در کوچه می پیچید.
تکان نمی خورم. تخیلم به کار می افتد، صدای شیشه ی ماشین بوده یا پنجره ی خانه ایی؟دزدی است یا دعوا یا فقط یک اتفاق؟ نفسم را بیرون می دهم و روی مبل جابه جا می شوم. صدای گریه ی بچه ایی بلند می شود. کتاب را می بندم و به پنجره نگاه می کنم. صدای بچه جیغ می شود ریسه می رود. دور می شود و دورتر.
به چیزی فکر نمی کنم. صدای موتور گازی توی کوچه می پیچد و بعد صدای بچه ایی است که می خندد. همان بچه است یا نه؟ نمی دانم.
دیروز جمعیتی سیاه پوش را دیدم که از در سینما اریکه بیرون می آمدند. زنان جوانی که زیر چادرهای مشکی اشان روسری های سفیدی پوشیده بودند و مردانی با کت و شلوارهای خاکستری انگشترهای عقیق بزرگ در دست و ته ریشهایی...
من آنجا غریبه بودم یا آنها؟ من از یک سیاره ی دیگر آمده بودم یا آنها؟ دیده می شدم یا نه؟ نه انگار!
نگاهشان، نگاهشان...
اینجا غریبه شدیم و جایی دیگر نداریم. در وطن خود بی وطنیم.
یادداشتها (2)