دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

10 شهریور 1386
رفتم، رفتی، رفت

حالا به شمارش معکوس « رفتن» دوستان رسیده ام.
چه برایم مانده؟
کابوسهایم کنار چمدانهای خالی
اتاقهای خالی
کوچه های خالی
اشکهایی پر غرور که پایین نمی ریزند
دوصفر گرفتن برای شنیدن صدایی غریب افتاده، خش دار...
از« رفتن » هایتان
چه مانده؟
دور مانده ام و نمی دانم چه کنم؟ دنیا حالا دیگر کوچک نیست، آنقدر بزرگ هست که لبخند لیدایش، نگاه بهارکش، دستهای کاملیایش، خاطره های نوشینش، برادری پیامش، فقط و فقط با تخیل میسر است...
دیگر « به امید دیدار» ها در دهانم نمی چرخد.
نیمه های شب
این هراس است که پشت پلکهایم لانه می کند
نفس بریده و خیس از عرق
بیدار می شوم.
نه دیگر نمی خواهم
نمی خواهم
نه یاد آوری خاطره هایتان را
نه دیدن دوباره اتان را
شما را به خیر
من را به سکوت و تنهایی نشستن.
خسته ام
می روم کمی راه بروم.

یادداشتها (12)



 

يادداشتها

پونه خانم شما ما را داريد!! من هم گاهي همينطوري مي شوم. ولي هميشه علتش شرايط منفي محيط نيست. افکار منفي بعدا ظاهر مي شوند. شاد باشي
... آنهائی هم که مانده اند .. یکجور از دل رفته اند..
عوضش خيلي چيزهاي ديگه هست که باهاشون شاد باشي. عصرهاي شنبه. عجيب غريب صحبت کردن با آريو. سينما رفتنهاي دسته جمعي. دوستهاي خوبي که هنوز اينجا هستن و اگه حتي سرت درد بگيره توي۲دقيقه خودشون رو بهت ميرسونن. اينهمه چيزهاي خوب
چه بلاگ خوبي.هيچ کس به اندازه من معني رفتن رو نمي دونه.انقدر همه رفتن که گاهي خل ميشم،گوشي رو بر ميدارم زنگ بزنم به کسي بياد بريم جايي بعد يادم مياد طرف چند ماهه اون ور دنياست.کس زيادي برام نمونده از فاميل و دوست.راستي مي توني بياي با من دوست شي.چون اين طور که بوش مياد من تا ابد همينجام!
نميدونم چرا کامنتم نمياد؟!
خشايار
چه جالب! منم كه دارم ميرم!؟
هر روز صبح که چهره پدر را می بینم خوشحال می شوم که هستم و نرفتم. هر روز عصر که وضع کشور را می بینم که چقدر از زندگی وامانده ام غمگین که چرا نرفتم و یا چرا نماندم در آنجا. روزهای بدون عصر را دوست دارم و می خواهم که از ظهر یکهو شب شود و بخوابم و خواب بازی های کودکانه با برادرم را ببینم و یا غم نبودن در عروسی اش را و یا تمام کارهای ناتمامی را که انجام نداده ام. ولی بعد فکر می کنم که چرا همین الآن با پسرم زندگی را لذت نبرم و چرا فقط فکر نبودن ها و رفتن ها باشم. من الآن اینجا هستم و از اینکه اینجا هستم خوشحالم. خیلی بیشتر از اینکه در دور دست ها برای رویای آینده مانند زورقی شناور در خیال باشم.
دوستي مي گفت : يه زماني وقتي دوستي يا عزيزي قصد رفتن داشت و از ما جدا مي شد مي گفتيم : آخي ، طفلي داره مي ره تو غربت و تنهايي ، چي كار مي خواد بكنه . اما غافل بوديم از اينكه آنقدر اين سير رفتن ها ادامه خواهد يافت تا روزي مثل امروز به خودمان بياييم و ببينيم اين ما هستيم كه تنها و غريب مانده ايم و شهر و ديارمان هيچ كم از ديار غربت ندارد. حالا آنها هستند با هزاران ايراني مهاجر مثل خودشان . ما هستيم با هزاران غريبه دور برمان.
ببين عالي بود. بيشتر مي خونم تا بعد بتونم بهتر نظر بدم. عالي بود.
شما را به خیر من را به سکوت و تنهایی نشستن و اين همه رفتن بود
؛ما غريبه ايم يا آنها؛ خيلي خوب گفتي.
اين راه رفتن خيلي خوب است. انگار بجاي پاهايمان اين افکارمان هستند که ما را جلو مي برند.
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: