|
دوستان
قصه های عامه پسند
خوابگرد ماسک کتابلاگ منیرو روانی پور خورشید خانم کابوس های فرا مدرن هفتان تنهایی پر هیاهو آوات و هیوا داریوش کبیر داروگ نوشته های پشت شیشه در بلاگفا نوشته های پشت شیشه تب 40 درجه زیتون خلوت لیلا آورا میرزا پیکوفسکی رد پای خیس باران غلاف تمام فلزی لانگ شات گمشده در بزرگراه یوسف علیخانی آلیس در شگفتزار Citizen of the world هزار و یک روز انگار نه انگار شب نویس افرا و پاییز میرزاقلمدون خیلی دور خیلی نزدیک سیامشق های یک مالی ژولین سیفعلی مراد اطلسی های خیس عرض حال عباس معروفی امید معماریان سیناپس هایتان چطورن؟ آفتاب برگردان سارا فقیه نصیری پرستو آزادی ابد اتاق هشت کلید نوشته های پشت شیشه- دومی میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها جای برای هیچ کس پیمان ابدالی امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
10 شهریور 1386
رفتم، رفتی، رفت
حالا به شمارش معکوس « رفتن» دوستان رسیده ام.
يادداشتها
پونه خانم شما ما را داريد!! من هم گاهي همينطوري مي شوم. ولي هميشه علتش شرايط منفي محيط نيست. افکار منفي بعدا ظاهر مي شوند. شاد باشي ... آنهائی هم که مانده اند .. یکجور از دل رفته اند.. عوضش خيلي چيزهاي ديگه هست که باهاشون شاد باشي. عصرهاي شنبه. عجيب غريب صحبت کردن با آريو. سينما رفتنهاي دسته جمعي. دوستهاي خوبي که هنوز اينجا هستن و اگه حتي سرت درد بگيره توي۲دقيقه خودشون رو بهت ميرسونن. اينهمه چيزهاي خوب چه بلاگ خوبي.هيچ کس به اندازه من معني رفتن رو نمي دونه.انقدر همه رفتن که گاهي خل ميشم،گوشي رو بر ميدارم زنگ بزنم به کسي بياد بريم جايي بعد يادم مياد طرف چند ماهه اون ور دنياست.کس زيادي برام نمونده از فاميل و دوست.راستي مي توني بياي با من دوست شي.چون اين طور که بوش مياد من تا ابد همينجام! نميدونم چرا کامنتم نمياد؟! خشايار
چه جالب! منم كه دارم ميرم!؟هر روز صبح که چهره پدر را می بینم خوشحال می شوم که هستم و نرفتم. هر روز عصر که وضع کشور را می بینم که چقدر از زندگی وامانده ام غمگین که چرا نرفتم و یا چرا نماندم در آنجا. روزهای بدون عصر را دوست دارم و می خواهم که از ظهر یکهو شب شود و بخوابم و خواب بازی های کودکانه با برادرم را ببینم و یا غم نبودن در عروسی اش را و یا تمام کارهای ناتمامی را که انجام نداده ام. ولی بعد فکر می کنم که چرا همین الآن با پسرم زندگی را لذت نبرم و چرا فقط فکر نبودن ها و رفتن ها باشم. من الآن اینجا هستم و از اینکه اینجا هستم خوشحالم. خیلی بیشتر از اینکه در دور دست ها برای رویای آینده مانند زورقی شناور در خیال باشم. دوستي مي گفت : يه زماني وقتي دوستي يا عزيزي قصد رفتن داشت و از ما جدا مي شد مي گفتيم : آخي ، طفلي داره مي ره تو غربت و تنهايي ، چي كار مي خواد بكنه . اما غافل بوديم از اينكه آنقدر اين سير رفتن ها ادامه خواهد يافت تا روزي مثل امروز به خودمان بياييم و ببينيم اين ما هستيم كه تنها و غريب مانده ايم و شهر و ديارمان هيچ كم از ديار غربت ندارد. حالا آنها هستند با هزاران ايراني مهاجر مثل خودشان . ما هستيم با هزاران غريبه دور برمان. ببين عالي بود. بيشتر مي خونم تا بعد بتونم بهتر نظر بدم. عالي بود. شما را به خیر من را به سکوت و تنهایی نشستن و اين همه رفتن بود ؛ما غريبه ايم يا آنها؛ خيلي خوب گفتي. اين راه رفتن خيلي خوب است. انگار بجاي پاهايمان اين افکارمان هستند که ما را جلو مي برند.
آدرس ترک بک این نوشته:
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||