.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

27 شهریور 1386

بهارک که داشت می رفت، معنی رفتن را هنوز نمی دانستم. روزهای آخر دیگر خانه اشان نمی رفتم، چمدان بستنش را هم ندیدم. فقط آمد دم در، خداحافظی کرد و رفت. یادم هست که درختهای دم خانه برگهایش سبز بود و یک روز آفتابی بود و کمی ابر از همان ابرهای خوشگل و تپل هم در آسمان بود.
روزهای اخر رفتن لیدا اما، رفتم، ویزایش دانشجویی بود و قرار برگشت داشت، چمدان بستنش را هم دیدم، هنوز آن دستهای مهربانی را که با وسواس خرت و پرت های بامزه ی لیدا را در چمدان می چید به یاد دارم، آن عروسکهایی که حتما می خواست با خودش ببرد، آنهمه نور و عشقی که در رفتنش بود اما نه در ماندنش... رفتن لیدا را خوب می فهمیدم. یک جای خالی بسیار بزرگ بزرگ بزرگ...
حالا چمدانهای بهاره را خودم می بندم، بهاره دور خودش می چرخد و نمی داند چه می کند، اتاق و خانه ریخت و پاش است و همه در رفت و آمدن. ویزایش دانشجویی است و امکان برگشتنش...
دندانهای شیری احساسم جا به جا ریخته. وقتی می خندم فقط لثه هایم پیداست...
یکی از آنهایی که مانده سخت مریض است. حرف گوش نمی دهد. طاقتش کم شده، افسردگی شدید دارد دیشب بردنش بیمارستان مهرگان.
اینرا که می شنوم تمام بدنم یخ می شود. « مهرگان» برای دوستی که خنده دار ترین خاطرات دوستی تمامی ماها با اوست. تمامی دبیرستان و دانشگاه و مهمانی ها و حماقت ها و عروسی ها و ...
این چند روزه فقط مات مانده ام و امروز فقط پاهایم را به زور زیر بدنم می کشم. به زور می خندم و به قول لیلا طوری رفتار می کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و نمی خواهد بیافتد.
راه نفسم بند آمده. امروز به بهارک زنگ زدم. می خواستم بگویم که نگین در مرز جنون کارش به بیمارستان مهرگان کشیده. نتوانستم. چند لحظه ایی پرت و پلا گفتم و بعد خداحافظی کردم.
حالا چه کنم؟ با این رفتنها و با این ماندنها با این عشق و با این دلتنگی. با این نفس تنگی و با کمری که تا خبر بدی می شنود خشک می شود نمی خواهد من تکان بخورم.
لیدای گلم. تلخم عین زهر مار...



یادداشتها (8)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

خيلي غمگين است و واقعا خوب ناراحتي را توصيف کرديد...براي من هم پيش مي آيد و نمي دانم براي عزيزان دعا کنم برگردند يا بمانند.
چه عجيب.من هم دوستي دارم که دارد مي رود.يک روز هم بايد خودم را بدرقه کنم.خيلي سخت است فرو خوردن بغض...هرچند همه اين روزها حالشان بد است حتا استاد هم جلسه ي قبل بر اين معترف بود..
SHIMBALA
دعا کنيم ،‌ نه براي کسي که مي رود يا مي ماند ،‌ دعا کنيم که روز نو باز آ يد دعاي آ رامش ...
سلام... از قلمت و تفکر پشتش لذت مي برم...
چند روز رفتم به ملاقات دوستي كه آخرين بار سال 75 همديگر را ديده بوديم . از دانمارك گفت. آب و هوا . عروسي خواهر. كار . پسته و شربت آبليمو . تا دم آسانسور بدرقه ام كرد. گفتم قبل از رفتنش بازهم بهش زنگ مي زنم. نتونستم. نمي تونم. ديگه هيچ حرفي نيست. تمام خاطرات مشترك مرور شده. گفته شده . حالا يك چاله سياه 11 ساله است. ديگه هيچوقت پر نميشه.
رفته ها و نرفته ها و مانده ها و درمانده ها اين يعني ما. تلخيم همه اين روزها.
حامد
تلخي بين مزه ها کمتر تجربه ميشه همون بهتر... سرت سلامت
نميشه كاري كرد يعني غير از صبر كردن و تحمل كردن و گفتن " اين رو ز ها هم ميگذره " بايد يه جوري سر و ته قضيه رو بهم آورد. و واقعا هم ميگذره پس نذار تلخ بگذره .هرچند سخت
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: