|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
27 شهریور 1386
بهارک که داشت می رفت، معنی رفتن را هنوز نمی دانستم. روزهای آخر دیگر خانه اشان نمی رفتم، چمدان بستنش را هم ندیدم. فقط آمد دم در، خداحافظی کرد و رفت. یادم هست که درختهای دم خانه برگهایش سبز بود و یک روز آفتابی بود و کمی ابر از همان ابرهای خوشگل و تپل هم در آسمان بود. یادداشتها (8)
يادداشتها
خيلي غمگين است و واقعا خوب ناراحتي را توصيف کرديد...براي من هم پيش مي آيد و نمي دانم براي عزيزان دعا کنم برگردند يا بمانند. چه عجيب.من هم دوستي دارم که دارد مي رود.يک روز هم بايد خودم را بدرقه کنم.خيلي سخت است فرو خوردن بغض...هرچند همه اين روزها حالشان بد است حتا استاد هم جلسه ي قبل بر اين معترف بود..
SHIMBALA
دعا کنيم ، نه براي کسي که مي رود يا مي ماند ، دعا کنيم که روز نو باز آ يد
دعاي آ رامش ...سلام... از قلمت و تفکر پشتش لذت مي برم... چند روز رفتم به ملاقات دوستي كه آخرين بار سال 75 همديگر را ديده بوديم . از دانمارك گفت. آب و هوا . عروسي خواهر. كار . پسته و شربت آبليمو . تا دم آسانسور بدرقه ام كرد. گفتم قبل از رفتنش بازهم بهش زنگ مي زنم. نتونستم. نمي تونم. ديگه هيچ حرفي نيست. تمام خاطرات مشترك مرور شده. گفته شده . حالا يك چاله سياه 11 ساله است. ديگه هيچوقت پر نميشه. رفته ها و نرفته ها و مانده ها و درمانده ها اين يعني ما. تلخيم همه اين روزها.
حامد
تلخي بين مزه ها کمتر تجربه ميشه
همون بهتر...
سرت سلامتنميشه كاري كرد يعني غير از صبر كردن و تحمل كردن و گفتن " اين رو ز ها هم ميگذره " بايد يه جوري سر و ته قضيه رو بهم آورد. و واقعا هم ميگذره پس نذار تلخ بگذره .هرچند سخت
آدرس ترک بک این نوشته:
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||