.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

29 مهر 1386

«ماتش برده است. مانده است. دو تکه انگار. دو پاره. میان هزاران عشق و هزاران تنفر. مانده است یخ زده است. بغض می کند. خودش را کنار می کشد. خودش را دور می کند. تکه تکه شده . به این بازی تکراری می خندد. می گرید.تنهاست. خیلی...»

نشسته است روی زمین. زانوهایش را بغل گرفته. چشمهایش را بسته. زمزمه می کند. با خودش بلند با خودش به نجوا با خودش به حرف به غصه به دلیل به خواهش. دلش می سوزد. برای خودش. برای دلش. گریه می کند. برای خودش.
به نجوا می گوید: یعنی کارهایم اشتباه است. چه می خواهی بکنی؟ همه همین را می گویند. با زندگیت؟ برنامه ی زندگیت چیست؟ چه حرفی. انگار زندگی . انگار این نفس، همین دم، همین لحظه ی تاریکی اتاق، جدول می خواهد با اعداد و ارقام و اینکه هر چیزش را برنامه ریزی کنی و بدانی از قبل. انگار باید همیشه یک کیف کمک های اولیه همراهت باشد همیشه بدانی چه می خواهی بکنی و همیشه همیشه... آه انقدر نگو. انقدر نگو رهایم کن. این فکرهای مزخرف. فکرهایم را می گویم. صدا صدا این صدای چیست...
تکیه می دهد به دیوار. دستش را بالا می برد و لمس می کند تن دیوار را . چراغ را روشن می کند. سوسکی وسط هال می ایستد. بلند می شود. سوسک می دود. از پشت سر ش اگر بروی شاخکهای حسی سوسک بیشتر می فهمند. بیشتر می فهمند تند تر می روند. از جلو اما نه. از جلو چشمهایش خوب نمی بیند. شاخکهایش خوب حس نمی کند. شاخک های من چه؟ با خودش می گوید. می گوید شاخکهای من چه؟ حس ندارم. حس نمی کنم. سوسک می رود یک جایی رفته و گم شده. نمی بیندش. اصلا بود؟ نه اینجا که سوسک ندارد. اینجا را همین دیروز کف سابیده و تمیز کرده است مثل گل. مثل تو. مثل من. دست می کشد روی موهای کوتاهش. سوسکی نبوده است اصلا.شاخکهایش نامربوط می بیند و می شنود انگار. چشمهایش دیگر نمی بیند. همانجا کنار سکوی سنگی آشپزخانه می نشیند روی زمین. سرش را می گذارد روی سرامیکهای سفیدش زیر مبلها را نگاه می کند، زیر میزها. خط صاف کناره ی فرش.نه انگار که آنهمه گل روی فرش است. خط مواج پرده که با باد پف می کند و لاغر می شود.
شقیقه اش روی سنگها نبض ندارد. اما رگ پر جهشی از زیر گوش تا زیر گلو دارد تاب می خورد.
چشمهایش را می بندد. منتظر چه هستی؟ منتظر چه هست؟ باخودش می گوید. به نجوا به فریاد. دست می کشد روی سرامیکها نور کمرنگی از زیر تورهای چین چین پرده جابه جا می شود روی زمین. زمین گرم است. گرم است. چه کنم؟ با خودش می گوید به بغض. چه کنم؟ چشمهایش را می بندد. خسته ام. به کسی که نمی بیند می گوید. خسته ام. خسته ام کردی. خسته ام کردند. کسی که نمی بیندش تکان می خورد. می رود از چهارچوبه ی نگاهش بیرون. چشمهایش زیر پلکها دو دو می زند انگار. نفس می کشد. گور پدر هرچه آدم حرف مفت بزنه. شانه اش را بالا می اندازد. خوابش می آید. فقط می داند که خوابش می آید. می داند که می خواهد بخوابد. دستهایش را زیر سرش بالشت می کند. خط روشن زیر پنجره حالا کمرنگ تر شده.کاش کسی بود تا چراغ را خاموش کند. کسی نیست. با خودش می گوید به خنده. کسی نیست...

استخوان جسدهای سالها پیش از زیر خاک بیرون زده بود. استخوان ها سیاه بودند. روی آنهمه قبر می خواستند مسجد بسازند. آدمهایی لابه لای خاک و تپه های کوچک آت و آشغالها راه می رفتند و از میان جسدهای قدیمی می گذشتند و گه گداری تکه ایی استخوان تکه ایی پارچه بیرون می کشیدند. قبرستان از پشت پنجره ی اتاقش پیدا بود. او در قبرستان بود یا قبرستان کنار خانه ی او؟ نمی دانست. میان مرده ها می چرخید و بدنبال چیز گران قیمتی استخوانهایشان را می کاوید...




یادداشتها (6)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

قشنگ بود اما غم انگيز.
خشايار
تنهايي يه مشكل داره وزوج شدن هزارويك مشكل
جدي که نبود؟!
بوی رفتن میداد!
shimbala
قشنگ ،‌نه ،‌خيلي قشنگ ،اي پونه...
... _ رفت توی اون سوراخ ... ! ... _ ولی اونکه سوسک نبود .. بود ؟ ... _ خودم دیدم .. یک سوسک بود .. به گندگی تو .. به اندازه من..
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: