دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

26 آبان 1386
اگر همین قدر خوش خیال باشیم - داستان کوتاه پیوسته - قسمت اول
صد و سی روز است که جنگ شروع شده. ما در خانه هایمان ماند ه ایم. حتی نخواستیم بارو بندیلمان را جمع کنیم و توی یک چمدان بگذاریم برای مبادا. دیگر زیر زمین رفتن برایمان امری خسته کننده و گاهی خنده داراست.
روزهای اول مردم به مغازه ها و نانوایی ها هجوم می آوردند. اما حالا یک به یک با سبدهای پارچه ایی خریدشان آرام و کند از خانه ها بیرون می آیند و انگار که می خواهند کار با شکوهی انجام دهند توی صف می ایستند. برایشان دیگر مهم نیست چقدر باید بایستند تا نوبتشان بشود حتی گاهی با سخاوت نوبتشان را به یک ادم عجول می بخشند.
زن ها به دیوار تکیه می دهند و با کنار دستیشان حرف می زنند. مردها اغلب سیگار می کشند و به آسمان نگاه می کنند.
برای من و منصور و باقی بچه ها ضرورتی نداشت که بخواهیم روزهای اول آنطور مواد غذایی جمع کنیم هنوز هم بعد از صد و سی روزمی شود بابت احتیاجات اولیه به سوپر مارکت ها اعتماد کرد. شاید فردا نشود هیچ کس نمی داند.
منصور می گوید باید یک چیزهایی بخریم و انبار کنیم. من فقط و فقط جعبه کمک های اولیه را در صندوق عقب ماشین گذاشتم با چند بطری آب.
صد و سی روز است جنگ شروع شده و هیچ کس نمی داند کی تمام می شود و یا احتمالا هدف بعدی کجا خواهد بود ما هم نمی دانیم و برایمان دیگر اهمیتی ندارد. همان هفته ایی یک بار را در خانه من دور هم جمع می شویم و حالا که تمام کتاب ها و روزنامه ها را خوانده ایم با هم حرف می زنیم. بعضی وقت ها حرف هم نمی زنیم. فقط سیگار می کشیم و به سقف و دیوار نگاه می کنیم. ادامه دارد

یادداشتها (6)


 

يادداشتها

رمان که نيست؟!
تا حالا که خيلي خوب بود.
niloofar
خيلي خوب بود
... سق سیاه که نیستی مثل من ؟
Shahrzad
نمي نويسي بقيه اش رو؟!
منصور خلج
بچه سوسول احمق. داري داستان مي نويسي راجع به جنگ. فکر کردي الکيه؟ فکر کردي همينطوريه. آخه تو که هيچي راجع به جنگ نمي دوني چرا ضر مفت مي زني. چرا دهنت را باز مي کني و هرچي مي خواي مي گي. همينطوري نشستند توي خانه هايشان و هيچ کاري نمي کنند. اره به همين خوش خيالي باش. انشالله اولين نفري که ميره زير خاک خودتي شايد هم زير...
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: