|
دوستان
قصه های عامه پسند
ماسک هفتان گمشده در بزرگراه کابوس های فرا مدرن آورا کتابلاگ میرزا پیکوفسکی زیتون داروگ خوابگرد نوشته های پشت شیشه در بلاگفا نوشته های پشت شیشه میرزاقلمدون رد پای خیس باران تنهایی پر هیاهو انگار نه انگار خورشید خانم لانگ شات سیناپس هایتان چطورن؟ یوسف علیخانی آوات و هیوا خیلی دور خیلی نزدیک تب 40 درجه خلوت لیلا منیرو روانی پور عباس معروفی غلاف تمام فلزی افرا و پاییز آلیس در شگفتزار داریوش کبیر عرض حال شب نویس امید معماریان ژولین سیفعلی مراد Citizen of the world سیامشق های یک مالی آفتاب برگردان سارا فقیه نصیری هزار و یک روز پرستو آزادی ابد اتاق هشت کلید نوشته های پشت شیشه- دومی میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها جای برای هیچ کس پیمان ابدالی اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
26 آبان 1386
اگر همین قدر خوش خیال باشیم - داستان کوتاه پیوسته - قسمت اول
صد و سی روز است که جنگ شروع شده. ما در خانه هایمان ماند ه ایم. حتی نخواستیم بارو بندیلمان را جمع کنیم و توی یک چمدان بگذاریم برای مبادا. دیگر زیر زمین رفتن برایمان امری خسته کننده و گاهی خنده داراست.
روزهای اول مردم به مغازه ها و نانوایی ها هجوم می آوردند. اما حالا یک به یک با سبدهای پارچه ایی خریدشان آرام و کند از خانه ها بیرون می آیند و انگار که می خواهند کار با شکوهی انجام دهند توی صف می ایستند. برایشان دیگر مهم نیست چقدر باید بایستند تا نوبتشان بشود حتی گاهی با سخاوت نوبتشان را به یک ادم عجول می بخشند. زن ها به دیوار تکیه می دهند و با کنار دستیشان حرف می زنند. مردها اغلب سیگار می کشند و به آسمان نگاه می کنند. برای من و منصور و باقی بچه ها ضرورتی نداشت که بخواهیم روزهای اول آنطور مواد غذایی جمع کنیم هنوز هم بعد از صد و سی روزمی شود بابت احتیاجات اولیه به سوپر مارکت ها اعتماد کرد. شاید فردا نشود هیچ کس نمی داند. منصور می گوید باید یک چیزهایی بخریم و انبار کنیم. من فقط و فقط جعبه کمک های اولیه را در صندوق عقب ماشین گذاشتم با چند بطری آب. صد و سی روز است جنگ شروع شده و هیچ کس نمی داند کی تمام می شود و یا احتمالا هدف بعدی کجا خواهد بود ما هم نمی دانیم و برایمان دیگر اهمیتی ندارد. همان هفته ایی یک بار را در خانه من دور هم جمع می شویم و حالا که تمام کتاب ها و روزنامه ها را خوانده ایم با هم حرف می زنیم. بعضی وقت ها حرف هم نمی زنیم. فقط سیگار می کشیم و به سقف و دیوار نگاه می کنیم. ادامه دارد یادداشتها (6)
يادداشتها
رمان که نيست؟! تا حالا که خيلي خوب بود. niloofar
خيلي خوب بود... سق سیاه که نیستی مثل من ؟ Shahrzad
نمي نويسي بقيه اش رو؟!منصور خلج
بچه سوسول احمق. داري داستان مي نويسي راجع به جنگ. فکر کردي الکيه؟ فکر کردي همينطوريه. آخه تو که هيچي راجع به جنگ نمي دوني چرا ضر مفت مي زني. چرا دهنت را باز مي کني و هرچي مي خواي مي گي. همينطوري نشستند توي خانه هايشان و هيچ کاري نمي کنند. اره به همين خوش خيالي باش. انشالله اولين نفري که ميره زير خاک خودتي شايد هم زير...
آدرس ترک بک این نوشته:
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||